my favorite drug28
به چشماش نگاش کردم:
-تجاوز،قتل عمد،قمار...و خیلی چیزای دیگه که بهتره ندونی
فهمیدن واقعیت سخته اما اینکه بفهمی همیشه برای یک نفر قربانی بعدیش بودی و خودت خبر نداشتی وحشتناکه.
درسته...اون مرد هر لحظه امکان داشت به لارا تجاوز کنه،قبلا که فهمیدم لارا توی سه جا کار میکنه و ۲ ساعت بیشتر خونه نمیره بدجور زدم به سیم اخر ولی الان از این موضوع خوشحالم.
میدونم من کارای بدتر از این رو هم انجام دادم ولی هیچوقت با تج،،اوز موافق نبودم.
بیشتر ادم هایی رو هم که کشتم متجا،،وزا و همکاراشون بودن.
برای همینم امشب نتونستم به لارا واقعیت اون قرارداد رو بگم و به خاطر بی حواسیش سر میز شام تنبیهش کنم.
.
من از ترس خوشم میاد،اما از ترسی که خودم به وجود میارم...
اینکه یک زن با اینکه کنار منه ولی از اینکه یک مرد دیگه بلایی سرش بیاره میترسه باعث میشه برمو اون مرد و از گور در بیارمو بدتر شکنجه اش کنم.
وقتی کارارو به تهیونگ میسپارم همین میشه،مرتیکه قبل از اینکه بمیره اومده پیام تهدید برای لارا فرستاده.
به لارا که یک دقیقه است بلندتر زیر گریه زده عصبی نگاه کردم:
-بس کن دیگه تموم شده!
لارا گفت:
-من لونا رو با اون مرتیکه تنها گذاشتم...اگه بلایی سرش میومد تقصیر من بود
احمق..احمققق:
-بازم لونا؟کی به خودت فکر کردی لارا؟
چرا بعد از اینکه حقیقت رو فهمیدی نگفتی من توی خونه ی چه ادمی زندگی میکردم و چه اتفاقایی ممکن بود برام بیوفته که من ازشون بی خبر بودم؟
.
لارا گفت:
-اصلا معلومه لونا الان کجاست؟
وقتی نگاه منتظر و عصبیمو دید گفت:
-جئون من مهم نیستم،الان اینجام سالمم و هنوزم نمردم..اونی که باید نگرانش باشم لوناست نه خودم
دیگه نتونستم اروم باشم و بلند گفتم:
-هیچی نمیدونی لارا،هیچی...
اینقدر ساده ای که هرکسی بخواد میتونه ازت سواستفاده کنه و تو هیچی نمیگی،یا خودتو جمع و جور کن یا بزار اون ادمای بی مصرف و هرزه زره زره ی وجودتو نابود کنن تا موقعی که هیچی ازت نمونه.
اون موقع نه دیگه منی که به خاطر ادامه ی قرارداد دارم باهات حرف میزنم اینجاست که جمع و جورت کنه نه هیچ کس دیگه...فقط خودتی و یک روح رنجیده که از تمام وجودت متنفره!
قبل از اینکه بلند شم گفتم:
-حالا هم بخواب فردا عروسیه و تو هنوز لباس عروست رو هم انتخاب نکردی
داشتم میرفتم که گفت:
-اما من هنوز با مین جی اشنا نشدم..اگه ببینه بدون اینکه بهش خبر بدین دارین ازدواج میکنین ناراحت میشه
بازم رسمی حرف میزنه،اوکی...الان چیزی بهت نمیگم چون خودت همینجوریش هم داری میمیری ولی بار بعدی جوری توی اون باس,,ن خوشگلت ضربه میزنم که به غیر از جیغ زدن نتونی حرف دیگه ای بزنی!
نگاش کردم:
-فردا باهاش اشنا میشی
-تجاوز،قتل عمد،قمار...و خیلی چیزای دیگه که بهتره ندونی
فهمیدن واقعیت سخته اما اینکه بفهمی همیشه برای یک نفر قربانی بعدیش بودی و خودت خبر نداشتی وحشتناکه.
درسته...اون مرد هر لحظه امکان داشت به لارا تجاوز کنه،قبلا که فهمیدم لارا توی سه جا کار میکنه و ۲ ساعت بیشتر خونه نمیره بدجور زدم به سیم اخر ولی الان از این موضوع خوشحالم.
میدونم من کارای بدتر از این رو هم انجام دادم ولی هیچوقت با تج،،اوز موافق نبودم.
بیشتر ادم هایی رو هم که کشتم متجا،،وزا و همکاراشون بودن.
برای همینم امشب نتونستم به لارا واقعیت اون قرارداد رو بگم و به خاطر بی حواسیش سر میز شام تنبیهش کنم.
.
من از ترس خوشم میاد،اما از ترسی که خودم به وجود میارم...
اینکه یک زن با اینکه کنار منه ولی از اینکه یک مرد دیگه بلایی سرش بیاره میترسه باعث میشه برمو اون مرد و از گور در بیارمو بدتر شکنجه اش کنم.
وقتی کارارو به تهیونگ میسپارم همین میشه،مرتیکه قبل از اینکه بمیره اومده پیام تهدید برای لارا فرستاده.
به لارا که یک دقیقه است بلندتر زیر گریه زده عصبی نگاه کردم:
-بس کن دیگه تموم شده!
لارا گفت:
-من لونا رو با اون مرتیکه تنها گذاشتم...اگه بلایی سرش میومد تقصیر من بود
احمق..احمققق:
-بازم لونا؟کی به خودت فکر کردی لارا؟
چرا بعد از اینکه حقیقت رو فهمیدی نگفتی من توی خونه ی چه ادمی زندگی میکردم و چه اتفاقایی ممکن بود برام بیوفته که من ازشون بی خبر بودم؟
.
لارا گفت:
-اصلا معلومه لونا الان کجاست؟
وقتی نگاه منتظر و عصبیمو دید گفت:
-جئون من مهم نیستم،الان اینجام سالمم و هنوزم نمردم..اونی که باید نگرانش باشم لوناست نه خودم
دیگه نتونستم اروم باشم و بلند گفتم:
-هیچی نمیدونی لارا،هیچی...
اینقدر ساده ای که هرکسی بخواد میتونه ازت سواستفاده کنه و تو هیچی نمیگی،یا خودتو جمع و جور کن یا بزار اون ادمای بی مصرف و هرزه زره زره ی وجودتو نابود کنن تا موقعی که هیچی ازت نمونه.
اون موقع نه دیگه منی که به خاطر ادامه ی قرارداد دارم باهات حرف میزنم اینجاست که جمع و جورت کنه نه هیچ کس دیگه...فقط خودتی و یک روح رنجیده که از تمام وجودت متنفره!
قبل از اینکه بلند شم گفتم:
-حالا هم بخواب فردا عروسیه و تو هنوز لباس عروست رو هم انتخاب نکردی
داشتم میرفتم که گفت:
-اما من هنوز با مین جی اشنا نشدم..اگه ببینه بدون اینکه بهش خبر بدین دارین ازدواج میکنین ناراحت میشه
بازم رسمی حرف میزنه،اوکی...الان چیزی بهت نمیگم چون خودت همینجوریش هم داری میمیری ولی بار بعدی جوری توی اون باس,,ن خوشگلت ضربه میزنم که به غیر از جیغ زدن نتونی حرف دیگه ای بزنی!
نگاش کردم:
-فردا باهاش اشنا میشی
- ۵۱.۸k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط