پارت دوم: دردسرِ همیشگی
پارت دوم: دردسرِ همیشگی
سرم داشت از استرس منفجر میشد. دستم تویِ مشتِ لیان اسیر بود و هیچی به ذهنم نمیرسید که یهو یه صدای آشنا، مثلِ یه فرشتهی نجات تویِ کوچه پیچید:
هی! ولش کن لعنتی! دستتو بکش از روش!
سوآ بود! با عصبانیت و داد و فریاد دوید سمتمون. لیان که انگار از حضورِ یه نفرِ دیگه شوکه شده بود، یه نگاهِ عصبی به من انداخت و بازوم رو ول کرد. با همون لحنِ تهدیدآمیز و چندشآورش گفت:
امروز شانس آوردی که یه نفر نجاتت داد، ولی مطمئن باش… دفعهی بعد انقدر خوششانس نیستی میا. دوباره میام سراغت!
سوارِ ماشینش شد و با سرعت گاز داد و رفت. پاهام سست شده بود. هنوز داشتم میلرزیدم که سوآ سریع خودشو رسوند بهم:
میا! حالت خوبه؟ صدمهای ندیدی؟
دیگه نتونستم تحمل کنم. پریدم بغلش و زدم زیرِ گریه. صدایِ هقهقم تویِ فضایِ خالیِ خیابون میپیچید. سوآ، تنها کسی که توی دانشگاه حامیِ من بود و مثلِ خواهرم دوستش داشتم، محکم بغلم کرد.
میا، دختر! داری له میشم! کمکم دارم نفسم رو از دست میدم!
با صدایِ خندهاش، کمی آروم شدم. اشکامو پاک کردم و بغضم رو قورت دادم:
مرسی که اومدی سوآ… اگه تو نبودی نمیدونم چیکار میکردم.
سوآ دستمو گرفت و گفت:
این حرفا چیه؟ من پیشتم! ولی حالا که تموم شد، گریه نکن دیگه.
اما… اون گفت دوباره میاد. خیلی ترسیدم…
نترس! فردا خودم میام دنبالت، با هم میریم دانشگاه. دیگه نمیذارم تنها باشی.
بعد از اینکه کمی آروم شدم، با هم دویدیم سمتِ دانشگاه. وقتی واردِ حیاط شدیم، همه جا شلوغ بود. هنوز کلاسها شروع نشده بود، اما یه جایِ کار میلنگید. وسطِ حیاط یه ازدحامِ عجیب بود. وقتی رفتم جلوتر، قلبم ریخت تویِ دهنم: برادرهام داشتن با چند نفر دعوا میکردن! اون هم چه دعوایی!
داد زدم:
بسه! تمومش کنید! الان مدیر میاد!
همه یهو سر جاشون خشکشون زد. وقتی منو دیدن، همهشون با تعجب نگام کردن. همون لحظه صدایِ قدمهایِ مدیر رو شنیدم. الیسا که همیشه مثلِ یه مارِ سمی دنبالِ آتو گرفتن بود، با صدایِ بلند گفت:
آقا! اونها داشتن دعوا میکردن!
دیگه وقتِ فکر کردن نبود. اگه لو میرفتن، حتماً اخراج میشدن. سریع پریدم وسط:
نه آقا! من… من داشتم دعوا میکردم!
تهیونگ با تعجب و نگرانی گفت:
میا، اما…
مدیر که انگار از دیدنِ من تویِ این صحنه شوکه شده بود، با اخم نگام کرد:
میا، با من بیا دفتر!
سرمو انداختم پایین و پشتِ سرش راه افتادم. تویِ دفتر، ضربانِ قلبم رویِ هزار بود. مدیر چرخید سمتم و گفت:
میا، برای چی دعوا کردی؟ مگه تو اهلِ این کارایی؟
من… من…
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، ادامه داد:
من که میدونم کارِ داداشات بوده، تو فقط خواستی بندازیش گردنِ خودت.
با صدایِ لرزون گفتم:لطفا… میشه ببخشیدشون؟ قول میدم دیگه تکرار نشه.
مدیر یه نگاهِ عجیب بهم انداخت و بعد… خندید؟
باشه، برو سرِ کلاست.
چشمام گرد شده بود! باورم نمیشد! با خوشحالی گفتم:
واقعاً؟ واقعاً ممنونم آقای هان!
برو دختر، برو سرِ دراست.
وقتی از دفتر زدم بیرون، همه با دهانِ باز نگام میکردن. وقتی رسیدم بهشون، همهشون ریختن دورم.
چیشد؟ چی گفت؟
مدیر هیچی نگفت! فقط خندید!
سوآ که از تعجب داشت شاخ در میآورد گفت:
برگام!
جیهوپ با گیجی پرسید:
مگه داریم؟
جیمین: «مگه میشه؟»
نامجون: «عجب!»
جین با همون اعتمادبهنفسِ همیشگیش زد تویِ گوشِ یه نفر و گفت:
معلومه دیگه! حتماً محوِ زیباییِ من شده، دیده حیفه اخراجم کنه!جونگکوک هنوز تویِ شوک بود:
یعنی واقعاً خندید؟
یونگی با تعجبِ تمام گفت:
مدیر… مارو بخشید؟
تهیونگ زیرِ لب زمزمه کرد:
دیوانهست…
فلیکس که از دور داشت نگاه میکرد، اومد جلو و گفت:
بابا خیلی شانس آوردید! تا الان باید اخراج میشدید!
جیهوپ با کلافگی گفت:
اه فلیکس، تو هم ول کن!
میا: «بچه ها، بیخیالِ مدیر شید، بریم کلاس تا دیر نشده!»
همه با هم راه افتادیم سمتِ کلاس. وارد شدیم، همهچیز آروم به نظر میرسید. رفتیم سرِ جاهامون نشستیم، اما...
[پایان پارت دوم]
سرم داشت از استرس منفجر میشد. دستم تویِ مشتِ لیان اسیر بود و هیچی به ذهنم نمیرسید که یهو یه صدای آشنا، مثلِ یه فرشتهی نجات تویِ کوچه پیچید:
هی! ولش کن لعنتی! دستتو بکش از روش!
سوآ بود! با عصبانیت و داد و فریاد دوید سمتمون. لیان که انگار از حضورِ یه نفرِ دیگه شوکه شده بود، یه نگاهِ عصبی به من انداخت و بازوم رو ول کرد. با همون لحنِ تهدیدآمیز و چندشآورش گفت:
امروز شانس آوردی که یه نفر نجاتت داد، ولی مطمئن باش… دفعهی بعد انقدر خوششانس نیستی میا. دوباره میام سراغت!
سوارِ ماشینش شد و با سرعت گاز داد و رفت. پاهام سست شده بود. هنوز داشتم میلرزیدم که سوآ سریع خودشو رسوند بهم:
میا! حالت خوبه؟ صدمهای ندیدی؟
دیگه نتونستم تحمل کنم. پریدم بغلش و زدم زیرِ گریه. صدایِ هقهقم تویِ فضایِ خالیِ خیابون میپیچید. سوآ، تنها کسی که توی دانشگاه حامیِ من بود و مثلِ خواهرم دوستش داشتم، محکم بغلم کرد.
میا، دختر! داری له میشم! کمکم دارم نفسم رو از دست میدم!
با صدایِ خندهاش، کمی آروم شدم. اشکامو پاک کردم و بغضم رو قورت دادم:
مرسی که اومدی سوآ… اگه تو نبودی نمیدونم چیکار میکردم.
سوآ دستمو گرفت و گفت:
این حرفا چیه؟ من پیشتم! ولی حالا که تموم شد، گریه نکن دیگه.
اما… اون گفت دوباره میاد. خیلی ترسیدم…
نترس! فردا خودم میام دنبالت، با هم میریم دانشگاه. دیگه نمیذارم تنها باشی.
بعد از اینکه کمی آروم شدم، با هم دویدیم سمتِ دانشگاه. وقتی واردِ حیاط شدیم، همه جا شلوغ بود. هنوز کلاسها شروع نشده بود، اما یه جایِ کار میلنگید. وسطِ حیاط یه ازدحامِ عجیب بود. وقتی رفتم جلوتر، قلبم ریخت تویِ دهنم: برادرهام داشتن با چند نفر دعوا میکردن! اون هم چه دعوایی!
داد زدم:
بسه! تمومش کنید! الان مدیر میاد!
همه یهو سر جاشون خشکشون زد. وقتی منو دیدن، همهشون با تعجب نگام کردن. همون لحظه صدایِ قدمهایِ مدیر رو شنیدم. الیسا که همیشه مثلِ یه مارِ سمی دنبالِ آتو گرفتن بود، با صدایِ بلند گفت:
آقا! اونها داشتن دعوا میکردن!
دیگه وقتِ فکر کردن نبود. اگه لو میرفتن، حتماً اخراج میشدن. سریع پریدم وسط:
نه آقا! من… من داشتم دعوا میکردم!
تهیونگ با تعجب و نگرانی گفت:
میا، اما…
مدیر که انگار از دیدنِ من تویِ این صحنه شوکه شده بود، با اخم نگام کرد:
میا، با من بیا دفتر!
سرمو انداختم پایین و پشتِ سرش راه افتادم. تویِ دفتر، ضربانِ قلبم رویِ هزار بود. مدیر چرخید سمتم و گفت:
میا، برای چی دعوا کردی؟ مگه تو اهلِ این کارایی؟
من… من…
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، ادامه داد:
من که میدونم کارِ داداشات بوده، تو فقط خواستی بندازیش گردنِ خودت.
با صدایِ لرزون گفتم:لطفا… میشه ببخشیدشون؟ قول میدم دیگه تکرار نشه.
مدیر یه نگاهِ عجیب بهم انداخت و بعد… خندید؟
باشه، برو سرِ کلاست.
چشمام گرد شده بود! باورم نمیشد! با خوشحالی گفتم:
واقعاً؟ واقعاً ممنونم آقای هان!
برو دختر، برو سرِ دراست.
وقتی از دفتر زدم بیرون، همه با دهانِ باز نگام میکردن. وقتی رسیدم بهشون، همهشون ریختن دورم.
چیشد؟ چی گفت؟
مدیر هیچی نگفت! فقط خندید!
سوآ که از تعجب داشت شاخ در میآورد گفت:
برگام!
جیهوپ با گیجی پرسید:
مگه داریم؟
جیمین: «مگه میشه؟»
نامجون: «عجب!»
جین با همون اعتمادبهنفسِ همیشگیش زد تویِ گوشِ یه نفر و گفت:
معلومه دیگه! حتماً محوِ زیباییِ من شده، دیده حیفه اخراجم کنه!جونگکوک هنوز تویِ شوک بود:
یعنی واقعاً خندید؟
یونگی با تعجبِ تمام گفت:
مدیر… مارو بخشید؟
تهیونگ زیرِ لب زمزمه کرد:
دیوانهست…
فلیکس که از دور داشت نگاه میکرد، اومد جلو و گفت:
بابا خیلی شانس آوردید! تا الان باید اخراج میشدید!
جیهوپ با کلافگی گفت:
اه فلیکس، تو هم ول کن!
میا: «بچه ها، بیخیالِ مدیر شید، بریم کلاس تا دیر نشده!»
همه با هم راه افتادیم سمتِ کلاس. وارد شدیم، همهچیز آروم به نظر میرسید. رفتیم سرِ جاهامون نشستیم، اما...
[پایان پارت دوم]
- ۳۷۰
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط