#in_your_eyes
#in_your_eyes
part_15
1 ساعت از مراسم گذشته بود و من دیگه دیوونه شده بودم
خسته امم
چرا تموم نمیشه
برین خونه هاتون دیگه
همینجوری که تو دلم غر غر میکردم
زیر دلم درد شدیدی رو احساس کردم
امروز چندمه؟
نگو که... نههه الان وقتش نیست
پر*یود شدم
بدون اینکه به کسی چیزی بگم سری از جام بلند شدم و سمت دستشویی رفتم
بعد از اینکه نوار گذاشتم یه آبی به دست و صورتم زدم و رفتم توی سالن
داشتم آروم آروم به سمت صندلیم میرفتم تا بشینم
این درد لع*نتی حتی نمیزاره درست راه برم
به زور رفتم و روی صندلیم نشستم
دخترا متوجه اومدنم شدن و شروع کردن
کارینا: دختر کجایی ما و پسرا دنبالت میگشتیم
رفتم کنار گوشش و جوری که فقط لیا و کارینا بشنون گفت:
هیچی فقط مریض شدم
لیا: اینم شانسه که داری دختر
کایلا: همین دیگه
پسرا پرسیدن چیشد و یچی سر هم کردم
☆از زبان نویسنده☆
ساعت نزدیکای 9 شده بود
موسیقی آروم و ملایم شده بود
مهمون ها مشغول گفت و گو بودند
پدر بزرگ از روی صندلیش بلند شد و با قدم های سنگین به سمت سکو رفت
لحظه ای سکوت کل عمارت رو فرا گرفت
همه منتظر بودن که پدربزرگ این سکوت رو بشکنه
بالای سکو ایستاد و شروع به صحبت کرد:
قبل از هر چیز ، متشکرم که امشب در کنار ما هستید.
این مراسم فقط یک مراسم معمولی نیست
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
امشب به دو دلیل مهم در کنار هم جمع شدیم و من لازم دونستم کمی صحبت کنم
اول برای خوش آمد گویی به نوه عزیزم کایلا که بعد از مدتی به جمع خانواده برگشته.
و دوم برای گفتن خبری که به آینده دو خانواده مربوط میشه.
زمزمه ای آرام میان مهمون ها پیچید
و بعد سالن در سکوت فرو رفت
نگاه ها کنجکاو و منتظر بود
پدربزرگ ادامه داد:
تصمیم گرفته شده میان فرزندان دو خانواده ازدواجی شکل بگیره
زمزمه ای میان مهمون ها پیچید
بعضی ها سر تکون دادن و بعضی ها دست زدند
و تبریک میگفتن
پدربزرگ جمله اش رو تموم کرد:
امیدوارم این پیوند آغاز فصل تازه ای برای دو خانواده باشه
________________________
☆ویو کایلا☆
بعد از حرف پدربزرگ یه لحظه قلبم از کار افتاد
یعنی چی اخه
چطور میتونن هیچی نگن
از ری اکشن خانواده ام معلومه همه چیو میدونن
حتی پسرا
از تهیونگ همچین انتظاری نداشتم
دستام میلرزید
تو شوک بودم
به کوک نگاه کردم اون به من خیره شده بود و نگران بود
همه داشتن تبریک میگفتن
حتی خیلی ها صدام میکردن اما انگار من هیچی نمیشنیدم
زیر لب لع*؛نتی ای گفتم و از جام بلند شدم
اسلاید۲تا۶. مراسم
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_15
1 ساعت از مراسم گذشته بود و من دیگه دیوونه شده بودم
خسته امم
چرا تموم نمیشه
برین خونه هاتون دیگه
همینجوری که تو دلم غر غر میکردم
زیر دلم درد شدیدی رو احساس کردم
امروز چندمه؟
نگو که... نههه الان وقتش نیست
پر*یود شدم
بدون اینکه به کسی چیزی بگم سری از جام بلند شدم و سمت دستشویی رفتم
بعد از اینکه نوار گذاشتم یه آبی به دست و صورتم زدم و رفتم توی سالن
داشتم آروم آروم به سمت صندلیم میرفتم تا بشینم
این درد لع*نتی حتی نمیزاره درست راه برم
به زور رفتم و روی صندلیم نشستم
دخترا متوجه اومدنم شدن و شروع کردن
کارینا: دختر کجایی ما و پسرا دنبالت میگشتیم
رفتم کنار گوشش و جوری که فقط لیا و کارینا بشنون گفت:
هیچی فقط مریض شدم
لیا: اینم شانسه که داری دختر
کایلا: همین دیگه
پسرا پرسیدن چیشد و یچی سر هم کردم
☆از زبان نویسنده☆
ساعت نزدیکای 9 شده بود
موسیقی آروم و ملایم شده بود
مهمون ها مشغول گفت و گو بودند
پدر بزرگ از روی صندلیش بلند شد و با قدم های سنگین به سمت سکو رفت
لحظه ای سکوت کل عمارت رو فرا گرفت
همه منتظر بودن که پدربزرگ این سکوت رو بشکنه
بالای سکو ایستاد و شروع به صحبت کرد:
قبل از هر چیز ، متشکرم که امشب در کنار ما هستید.
این مراسم فقط یک مراسم معمولی نیست
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
امشب به دو دلیل مهم در کنار هم جمع شدیم و من لازم دونستم کمی صحبت کنم
اول برای خوش آمد گویی به نوه عزیزم کایلا که بعد از مدتی به جمع خانواده برگشته.
و دوم برای گفتن خبری که به آینده دو خانواده مربوط میشه.
زمزمه ای آرام میان مهمون ها پیچید
و بعد سالن در سکوت فرو رفت
نگاه ها کنجکاو و منتظر بود
پدربزرگ ادامه داد:
تصمیم گرفته شده میان فرزندان دو خانواده ازدواجی شکل بگیره
زمزمه ای میان مهمون ها پیچید
بعضی ها سر تکون دادن و بعضی ها دست زدند
و تبریک میگفتن
پدربزرگ جمله اش رو تموم کرد:
امیدوارم این پیوند آغاز فصل تازه ای برای دو خانواده باشه
________________________
☆ویو کایلا☆
بعد از حرف پدربزرگ یه لحظه قلبم از کار افتاد
یعنی چی اخه
چطور میتونن هیچی نگن
از ری اکشن خانواده ام معلومه همه چیو میدونن
حتی پسرا
از تهیونگ همچین انتظاری نداشتم
دستام میلرزید
تو شوک بودم
به کوک نگاه کردم اون به من خیره شده بود و نگران بود
همه داشتن تبریک میگفتن
حتی خیلی ها صدام میکردن اما انگار من هیچی نمیشنیدم
زیر لب لع*؛نتی ای گفتم و از جام بلند شدم
اسلاید۲تا۶. مراسم
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۳.۶k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط