وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p30

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p30
.

$ : خیلی خب. خودت خواستی.

هیونجین با دستش آب رو به طرفم پاشید. خندیدم و عقب رفتم. چند دقیقه‌ای با هم بازی کردیم تا اینکه صدای قدم‌هایی رو پشت سرمون شنیدیم.

قبل از اینکه هیونجین فرصت کنه برگرده مردی با سرعت به سمتش اومد و از پشت بهش حمله کرد. ضربه‌ای به هیونجین زد و اون چند قدم جلو رفت.

ا.ت : هیونجین.

هیونجین سریع برگشت تا از خودش دفاع کنه. مرد دوباره به سمتش حمله کرد و هر دو وارد درگیری شدن.

ا.ت : بس کنید. هیونجین.

ا.ت با نگرانی به سمتشون رفت تا جداشون کنه اما مرد با حرکت دستش اون رو کنار زد. ا.ت روی شن‌ها افتاد و کف دستش به زمین خورد.

ا.ت : آخ.

هیونجین با شنیدن صدای ا.ت برای لحظه‌ای حواسش پرت شد. وقتی دید روی زمین افتاده اخمش عمیق‌تر شد. بازوی مرد رو گرفت و با قدرت چرخوندش تا رو به روش قرار بگیره.

$ : تو دیگه کدوم خری هستی که از پشت بهم حمله می‌کنی؟

مشت هیونجین به صورت مرد برخورد کرد. مرد عقب رفت و دستش رو روی دهانش گذاشت. خون از گوشه‌ی لبش بیرون اومده بود.

مرد : لعنتی. هنوزم مشت‌هات به اندازه‌ی اخلاقت افتضاحن.

هیونجین دستش رو بالا آورد تا دوباره حمله کنه اما با شنیدن صدا خشکش زد. چند ثانیه به صورت مرد خیره موند.

$ : فلیکس؟

فلیکس : بالاخره شناختی منو. فکر کردم باید یه بار دیگه بزنمت تا حافظه‌ات برگرده.

هیونجین با ناباوری نگاهش کرد. بعد دستش رو پایین آورد و با عصبانیت به شونه‌ی فلیکس زد.

$ : عوضی. تو چرا مثل دزدها از پشت حمله می‌کنی؟

فلیکس : چون اگه از جلو می‌اومدم فرصت می‌کردی فرار کنی.

$ : پنج ماه کانادا بودی یا رفتی دوره‌ی احمق‌ها رو گذروندی؟

فلیکس : هر دو. ولی ظاهراً تو توی این پنج ماه حسابی پیر شدی. دیگه حتی دوست قدیمیت رو هم نمی‌شناسی.

$ : من تو رو شناختم. فقط داشتم بررسی می‌کردم هنوز هم به اندازه‌ی بچگی‌هامون مغزت تعطیله یا نه.

فلیکس : نتیجه چی شد؟

$ : متأسفانه وضعیتت از چیزی که فکر می‌کردم وخیم‌تره.

فلیکس : دلم برات تنگ شده بود هیونجین.

$ : منم دلم برای آرامش تنگ شده بود. ولی تو که برگشتی معلومه دیگه خبری از آرامش نیست.

فلیکس خندید و جلو اومد تا هیونجین رو بغل کنه. هیونجین هم با وجود تمام غر زدن‌هاش محکم بغلش کرد و چند ضربه به پشتش زد.

فلیکس : بالاخره بعد از پنج ماه دیدمت.

$ : آره. کاش پنج ماه دیگه هم صبر می‌کردی.

فلیکس : منم دلم برات تنگ شده بود.

$ : اگه یه بار دیگه این جمله رو بگی می‌ندازمت توی دریا.

فلیکس : تو همیشه همین‌قدر احساساتی بودی.

فلیکس با خنده ازش فاصله گرفت و تازه متوجه ا.ت شد که کنار ساحل ایستاده بود. نگاهش از ا.ت به هیونجین برگشت.و...
دیدگاه ها (۱)

ساعت سه شب بود که فلیکس بخاطر گرمای زیاد بدنش از خواب بیدار ...

نیمه شب بودچان رو کاناپه دراز کشیده بود چون که ظهر با ا/ت بح...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

ریاکشن پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط