اینکه چیزی نیست عزیزم میتونم بدزدمت توی زیرزمین از آزادی

اینکه چیزی نیست عزیزم میتونم بدزدمت توی زیرزمین از آزادی محرومت کنم زنجیرت کنم کاری کنم بخاطر نفس کشیدنم به من نیاز داشته باشی مردن و زنده موندنت دست منه حتی قرار نیست بزارم روز و ببینی چه برسه روشنایی شو انقدری نگهت میدارم که وقتی آزادت کردم خودت برگردی پیشم هر نفست و هر رشته فکری که از ذهنت می گذره باید متعلق و راجب من باشه وگرنه از زندگی ام محرومت می کنم حاضرم جنازت دست من باشه تا لبخندت مال بقیه^^

بفرست واسه همونی که میدونی*



نه من خیلی افکار قشنگی دارم منظورت چیههه
دیدگاه ها (۰)

به تک تک سلول های بدنم و به اندازه ی تموم ی ملیون نفسی که می...

پارت دوم سناریو های کوتاه ✨ناکاهارا چویا: شب دیر وقت بود و د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط