او با خودش هم در نبرد بود. من آن را دیدم و شنیدم. من، راز

او با خودش هم در نبرد بود. من آن را دیدم و شنیدم. من، راز غیرقابل درک روحی بدون محدودیت، بدون ایمان و بدون ترس را دیدم که کورکورانه با خودش در نبرد بود.

دل تاریکی -
دیدگاه ها (۰)

یک دمی آسوده نبوَد این دلِ مجروحِ من ناگفتنی های دردناک .

می‌گویند: ‏«برایت خواب‌ های خوشی را آرزومندیم»خواب زیبا به چ...

من بندهٔ آنم که خموشی داند

برای درک چاره ، بی چاره ام 

مادر میگفتگاهی زندگی آن‌طور که می‌خواهیم پیش نمی‌رود، مسیرها...

گاهی زندگی آن‌طور که می‌خواهیم پیش نمی‌رود، مسیرها مبهم و دل...

خوابِ آغوشِ پدر را دیده بود.. بیدار که شد، نه از آن دست‌های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط