Angel of salvation

🪽 Angel of salvation 🪽

Part ³⁰



ات ✨ ۱۲:۴۰ (تعجب)
یونگی 🪽 یعنی ما اینهمه خوابیدیم ؟
ات ✨ اره . شانس اوردم امروز تعطیله
یونگی 🪽 چرا؟
ات ✨ مدرسه‌م.
یونگی 🪽 اوه راست میگی ‌... فکر کنم مامانم دیده نرفتیم پایین برامون صبحونه رو اورده بالا.(خنده)
ات ✨ اره (خنده)
یونگی 🪽 ایرادی نداره سریع صبحونه رو میخوریم و میریم پایین .
ات ✨ باشه . ولی فکر نکنم دیگه اسمش صبحونه باشه. (خنده)
یونگی 🪽 اره .(خنده)
بلند شدم و رفتم دستشویی و بعد عملیات صورتمو شستم و مسواک زدم و امدم بیرون که بعد من یونگی رفت دستشویی. دیدم تخت و مرتب کرده نشستم و منتظر موندم تا بیاد و صبحونه رو بخوریم . تو این مدت یه سر به گوشیم زدم که یونگی امد و شروع کردیم به خوردن .وسط خوردن بودیم که صدای در امد .
یونگی 🪽 بله .
م.یونگی : منم پسرم .
یونگی 🪽 بیا تو مامان .
مادرجون درو باز کرد و امد داخل .
یونگی 🪽 سلام مامان
ات ✨ سلام مادر جون
م.یونگی: سلام پسرم سلام دخترم اماده شدین بیایین پایین پدربزرگ کل فامیلو صدا زده تا روز عروسی رو مشخص کنه . زیادم نخورین که نزدیک ناهاریم بعدا پای سفره معدتون جا نداره .
یونگی 🪽 باشه مامان الان میایم .
ات ✨ مادر جون مامان بابای منم امدن؟
م.یونگی : نه دخترم گفتن نمیتونن بیان .
بیا ضایع شدم ، هه ایرادی نداره .
ات ✨ اوهوم مرسی .
یونگی 🪽 الان میایم مامان.
م.یونگی : باشه من رفتم .
سریع بلند شدیم و یونگی رفت سمت کمدشو یه یه پیرهن کرمی و شلوار قهوه ای برداشت و در این هین منم وسایل صبحونه رو جمع کردم و چیدم تو سینی و بلند شدم و رفتم از تو کمدم یه لباس بلند قهوه ای برداشتم که تا مچ پام میومد و پشت لباس هم یه پاپیون نسبتا بزرگ داشت . رفتم تو حموم و لباسمو عوض کردم و امدم بیرون که یونگی هم لباساشو پوشیده بود . رفتم جلو اینه و موهامو دم اسبی بستم و یه بالم لب زدم و رو کردم به یونگی .
ات ✨ بریم ؟
یونگی 🪽 بریم .
سینی صبحونه رو برداشتم که امد سمتم و دست ازادمو گرفت .
یونگی 🪽 هرچی بهت گفتن ناراحت نشو خب؟ حرف زیاد میزنن. در ضمن از پیشمم بلند نشو باشه ؟
ات ✨ باشه .
یونگی 🪽 افرین بریم دیگه .
از اتاق رفتیم بیرون و پله هارو به سمت پایین طی کردیم . با جمعیتی که دیدم دهنم باز موند . یا خداااا چقد اینا فامیل زیاد دارن ؟ اسمای همو یادشون میمونه؟دخترای جوون که میخورد همسن و سال من باشن یه طرف نشسته بودن و پسرا هم همینطور . مسن تر ها هم دور هم مرکز سالن پذیرایی نشسته بودن . همینطور که داشتم جمعیتو و زیر نظر میگذروندم یه دختر جوون به سمتمون امد .
مینی : سلام یونگی خوبی. سلام شمام خوبین ؟
یونگی 🪽 سلام مینی ممنون . (جدی)
ات ✨ سلام ممنون شما خوبین ؟
مینی : ممنون خوبم به لطف شما . شما ات هستین دیگه درسته؟
ات ✨ بله (لبخند)
امد دم گوشم و تهدید وار گفت
مینی : از اینکه جای منو گرفتی چه حسی داری ؟ تا میتونی از این حس لذت ببر چون زود ازت پسش میگیرم . ازم جدا شد و لبخندی زد.
مینی : همو خیلی دوست دارین نه؟(لبخند)
یونگی 🪽 اره خیلی .
و بعد با تمام محبت بهم نگاه کرد که نگرانی و شک و تو نگام دید و سوالی نگام کرد .
مینی : معلومه . سینی صبحونه رو اوردم دیدم . راستی ات جان از دیدنت خوشحال شدم .
سینی و از دستم گرفت و ادامه داد .
مینی : من اینو میبرم . من رفتم خوش بگذره .
یونگی سری تکون داد و مینی از پیشمون رفت . یونگی منو کشید یه گوشه .
یونگی 🪽در گوشت چی گفت ؟
ات ✨ هیچی .
یونگی 🪽 هیچی جواب سوال من نیستا .
ات ✨......
ادامه دارد 🪽🩵🪽


شرط
²⁵ لایک
²⁵ کامنت
⁷ بازنشر
دیدگاه ها (۵)

🪽 Angel of salvation 🪽Part ²⁹با این حرفش گونه هام سرخ شدن . ...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ²⁸یونگی 🪽 اگه دوست نداشتم نداشتم ...

part 2کوک : میشه اینو برام توضیح بدیا.ت : اره حتماً ویو کوک ...

ویو صبحاز خواب بلند شدم دیدم جونگکوک نیست رفتم و دست و صورتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط