رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۳۲ }🌷


× نمی دونستم میخواد باهام چیکار کنه ...

با درد مچم به خودم اومدم... مچمو با بدترین حالت ممکن گرفته بود..

نگاهمو بهش دادم که نگاهشو ازم گرفت و منو دنبال خودش کشوند...


هرجا می‌رفت منم باهاش میرفتم...

صدای کفاش های مجلسیش روی سرامیک های زمین شنیده میشد...


بیشتر از ۳۰ تا پله بالا رفته بودیم...
پاهام درد میکرد ..
خواستم بشینم که دستمو کشید و دری که روبه روم بود رو باز کرد ...

با دیدن اتاق بزرگ و زیبایی که جلوم بود برای چند لحظه دنیا برام متوقف شد...

با تعجب به اتاق نگاه میکردم که با برخوردم به زمین به خودم اومدم...

- همینجا میمونی ... برای بی ادبی هم که کردی تا ۲۴ ساعت بهت غذا نمیدم...
( در اتاق رو بست و رفت)

× با تعجب به در بسته نگاه میکردم...
الان نباید منو شکنجه میداد... یا منو میزد...
چرا رفتارش یک دفعه عوض شد...

ویو ۱۰ دقیقه بعد:

× نمی دونم چقدر گذشته بود ولی همچنان به همون در زل زده بودم و فکر میکردم ... فکر اینکه چرا اذیتم نکرد... یعنی دلش برام سوخت....
نکنه میخواد بعد ۲۴ ساعت منو بزنه...
نقشه ای برام داره...
میخواد منو بده به کسی...

تمام فکر های دنیا روی سرم تلنبار شده بود...
کیم تهیونگ کیه.. چرا عمارت به این بزرگی داره...

نگاهمو از در گرفتم و از روی زمین بلند شدم ..

سرمو چرخوندم که با دیدن اتاق برای چند لحظه ذوق کردم ...

خیلی زیبا بود ... ولی چرا باید توی این اتاق باشم ..
چرا مثلاً منو ننداخت داخل زیر زمین...

وای ات چی میگی ... چقدر بهت گفتم فیلم های چرت و پرت نگاه نکن... اینم شد نتیجش...

به سمت تخت رفتم و روش دراز کشیدم ...

تا کی اینجام...

سرمو روی بالشت گذاشتم و به سمت دیگه اتاق دراز کشیدم... با چشمام در حال آنالیز کردن اتاق بودم که چشمم به کمد لباسی خورد...

خواستم به سمت کمد برم ولی با یاد آوری اینکه شاید برای کسی باشه پشیمون شدم و دوباره سرمو روی بالشت گذاشتم و چشامو بستم ...

شاید خواب بتونه منو از این فکر و خیال بیرون بیاره...

ویو چند ساعت بعد:

خدمتکار: خانم ... خانم...

× در خواب عمیق بودم که با صدای کسی و تکون دادنم چشامو باز کردم ...

نگاهم به دختری رفت که کنارم بود و دستش روی دستم بود...

همچنان نگاه به دختر میکردم که شروع کرد به حرف زدن...

خدمتکار: خانم ... جناب کیم کارتون دارند...

× با حرفی که زد مغزم گویا که تازه متوجه موقعیت شده باشه از جام پریدم ...

× چی... کی با من کار داره...

خدمتکار: جناب کیم دستور دادند شمارو ببرم پیششون...


نویسنده:
دختر برای چند لحظه به فکر فرو رفت...
با خودش می‌گفت نکنه فکر هایی که می‌کردم درست باشه...
نکنه میخواد منو بده به کسی... یا شایدم منو بزنه...

کلی فکر‌و خیال توی مغزش در حال چرخش بودند...
آنقدر در گیر فکر کردن. بود که دختری که کنارش ایستاده بود رو یادش رفته بود...

و با تکون خوردن دوبارش مثل برق زده ها از روی تخت بلند شد...

خدمتکار که از رفتار دختر تعجب کرده بود نگاهی بهش کرد....
فکر میکرد دختر دیونه چیزی باشه ولی نمی دونست این فکر و خیال بودند که داشتند دختر رو دیونه میکردن...

× بریم...

همین جمله دختر کافی بود که خدمتکار به خودش بیاد و دست دختر رو بگیره و دنبال خودش بکشونه...

از اتاق خارج شدن که دختر با یاد آوری اینکه قراره دوباره ۳۰ تا پله رو پایین بره نفس کلافه ای کشید ولی با کشیده شدن دستش توسط خدمتکار و باز شدن در اتاقی تعجب کرد ....

که....

🌷ادامه دارد...✨


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای بای 😍 ⭐

شرط ها :

۲۴۰ لایک

۷۰ بازنشر

۱۳ فالو ...
دیدگاه ها (۴۹)

بیو گرافی از خودم

فالوشع پرنسس 🌷🥹 https://wisgoon.com/jeon_ania

✨On the way to liberation{ part ۳۱ }🌷ویو چند دقیقه بعد: × با...

رمان تهیونگ

پلیس در آستانه مافیا پارت 29ساعت 6 بود توی اتاق نشسته بودم ....

گل خونی پارت 8 و تهیونگ و جونگکوک رفتن اتاق +  پس تو دلت تنب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط