🪽 Angel of salvation 🪽
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁸⁰
چشمامو باز کردم و اروم برگشتم سمتش .
ات ✨ مامانم ... گفتش که ...
یونگی 🪽 مامانت چی گفت ؟
ات ✨ گفت که ... یا ازت طلاق بگیرم و برگردم به خونه یا هرشب همینطوری میاد اینجا .
با این حرفم سریع برگشت سمتم .
یونگی 🪽 چی؟(تعجب)
سکوت کردم و سرمو انداختم پایین .
یونگی 🪽 مگه ... مگه طلاق الکیه؟
سکوت کردم ، طلاق چیزِ الکی نبود . اونم دقیقا فردایه عروسی .
نفس عمیقی کشید و دستشو گذاشت رو دستم ، سرمو بالا اوردم و بهش نگاه کردم .
یونگی 🪽 اصلا نگران نباش ... به نگهبانا میسپرم نزارن قبل هماهنگی با خودت بیان تو خونه.
ات ✨ مرسی .
همونطور که دستمو تو دستش گرفته بود به رانندگی ادامه داد . دقیقه ها میگذشتن و ماشین تو سکوت خاصی فرو رفته بود و پلکای من داشتن سنگین میشدن .
یونگی 🪽 دیگه فکر نکنی برای کسی ارزش نداری ها باشه؟ چون تو تمام وجود منی ، تو الان با ارزش ترین کسی هستی که دارم پس ... هرگز حتی فکر انجام همچین کاری هم به سرت نزنه ، باشه؟
ات ✨ باشه.
یونگی 🪽 قول؟
دستشو از رو دستم برداشت و انگشت کوچیکشو بالا اورد .
دستمو بالا اوردم و انگشت کوچیکمو دور انگشتش حلقه کردم .
ات ✨ قول .
یونگی 🪽 افرین .
دوباره سرمو به صندلی ماشین تکیه دادم و به بیرون خیره شدم . هوا هم مثل حالم گرفته بود و یجورایی داشت باهام همدردی میکرد . التماس های پلکام برای رو هم گذاشتن و دادن اجازه بردن من از این دنیا به دنیای خواب بیشتر شدن . وقتی دیدم مقاوت باهاشون فایده ندارع پلکامو روی هم گذاشتم و اجازه دادم منو از اینجا برای چند ساعت دور کنن .
🪽ویو یونگی🪽
وقتی تو اون حالت دیدمش قلبم ریخت ، نفس کشیدن به شدت برام سخت شد ، لحظه ای احساس کردم اگر اون تیغو رو دستش کامل بکشه جون منم از تنم بیرون میره . مامانش چیکارش کرده بود که تو چهار دقیقه حرف زدن اون حاضر شد همچین کاری با خودش ، با من ، با قلب بی قرار من که همینطور خودشو دیوانه وار به سینم میکوبید،بکنه ؟ اون ... فکر میکرد لیاقت هیچی رو نداره ، ولی اون لیاقت همه چی داشت . فکر میکرد منم مثل بقیه سرزنشش میکنم و ترکش میکنم و به حرفاش گوش نمیدم . میترسید .... از همه چیز میترسید . برای اولین بار بعد از مرگ پدرم گریه کردم و دلیلشم اون بود . اگه یکم دیر تر کلید یدک اتاقو پیدا کرده بودم و خودمو نرسونده بودم الان .... پیشم نبود و دست من به خون مقصرای این اتفاق ، یعنی «مادرش» الوده میشد . تمام اون ذوق و شوقی که داشت با دیدن خانوادش و مخصوصا مادرش از چشمای قشنگش پر کشید و جای خودشو به ترس و استرس داد . برگشتم و نگاهی بهش کردم ، خوابش برده بود . دست بسته شدشو تو دستم گرفتم ، واقعا اون لحظه فکر نکرد که من داغون میشم؟ تلفنم زنگ خورد . جای زخمشو بوسیدم و دستشو اروم گذاشتم رو پاهاش . گوشیمو برداشتم ، جیمین بود . جواب دادم و گوشی رو کنار گوشم بردم .
شرط
⁴⁰ لایک
³⁵ کامنت
¹⁵ بازنشر
Part ⁸⁰
چشمامو باز کردم و اروم برگشتم سمتش .
ات ✨ مامانم ... گفتش که ...
یونگی 🪽 مامانت چی گفت ؟
ات ✨ گفت که ... یا ازت طلاق بگیرم و برگردم به خونه یا هرشب همینطوری میاد اینجا .
با این حرفم سریع برگشت سمتم .
یونگی 🪽 چی؟(تعجب)
سکوت کردم و سرمو انداختم پایین .
یونگی 🪽 مگه ... مگه طلاق الکیه؟
سکوت کردم ، طلاق چیزِ الکی نبود . اونم دقیقا فردایه عروسی .
نفس عمیقی کشید و دستشو گذاشت رو دستم ، سرمو بالا اوردم و بهش نگاه کردم .
یونگی 🪽 اصلا نگران نباش ... به نگهبانا میسپرم نزارن قبل هماهنگی با خودت بیان تو خونه.
ات ✨ مرسی .
همونطور که دستمو تو دستش گرفته بود به رانندگی ادامه داد . دقیقه ها میگذشتن و ماشین تو سکوت خاصی فرو رفته بود و پلکای من داشتن سنگین میشدن .
یونگی 🪽 دیگه فکر نکنی برای کسی ارزش نداری ها باشه؟ چون تو تمام وجود منی ، تو الان با ارزش ترین کسی هستی که دارم پس ... هرگز حتی فکر انجام همچین کاری هم به سرت نزنه ، باشه؟
ات ✨ باشه.
یونگی 🪽 قول؟
دستشو از رو دستم برداشت و انگشت کوچیکشو بالا اورد .
دستمو بالا اوردم و انگشت کوچیکمو دور انگشتش حلقه کردم .
ات ✨ قول .
یونگی 🪽 افرین .
دوباره سرمو به صندلی ماشین تکیه دادم و به بیرون خیره شدم . هوا هم مثل حالم گرفته بود و یجورایی داشت باهام همدردی میکرد . التماس های پلکام برای رو هم گذاشتن و دادن اجازه بردن من از این دنیا به دنیای خواب بیشتر شدن . وقتی دیدم مقاوت باهاشون فایده ندارع پلکامو روی هم گذاشتم و اجازه دادم منو از اینجا برای چند ساعت دور کنن .
🪽ویو یونگی🪽
وقتی تو اون حالت دیدمش قلبم ریخت ، نفس کشیدن به شدت برام سخت شد ، لحظه ای احساس کردم اگر اون تیغو رو دستش کامل بکشه جون منم از تنم بیرون میره . مامانش چیکارش کرده بود که تو چهار دقیقه حرف زدن اون حاضر شد همچین کاری با خودش ، با من ، با قلب بی قرار من که همینطور خودشو دیوانه وار به سینم میکوبید،بکنه ؟ اون ... فکر میکرد لیاقت هیچی رو نداره ، ولی اون لیاقت همه چی داشت . فکر میکرد منم مثل بقیه سرزنشش میکنم و ترکش میکنم و به حرفاش گوش نمیدم . میترسید .... از همه چیز میترسید . برای اولین بار بعد از مرگ پدرم گریه کردم و دلیلشم اون بود . اگه یکم دیر تر کلید یدک اتاقو پیدا کرده بودم و خودمو نرسونده بودم الان .... پیشم نبود و دست من به خون مقصرای این اتفاق ، یعنی «مادرش» الوده میشد . تمام اون ذوق و شوقی که داشت با دیدن خانوادش و مخصوصا مادرش از چشمای قشنگش پر کشید و جای خودشو به ترس و استرس داد . برگشتم و نگاهی بهش کردم ، خوابش برده بود . دست بسته شدشو تو دستم گرفتم ، واقعا اون لحظه فکر نکرد که من داغون میشم؟ تلفنم زنگ خورد . جای زخمشو بوسیدم و دستشو اروم گذاشتم رو پاهاش . گوشیمو برداشتم ، جیمین بود . جواب دادم و گوشی رو کنار گوشم بردم .
شرط
⁴⁰ لایک
³⁵ کامنت
¹⁵ بازنشر
- ۴۱۲
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط