پارت هشتم - قاتل عاشق من
به خاطر خبر خوشی که امروز شنیدم دو پارت دیگه میزارم🤣🤣🤣😅
جین: هی رفقا چیکار کردین که اینطوری شده.
شوگا: ما داشتیم بر میگشتیم که یهو یه نفر شلیک کرد به پای ا.ت.
جین: پس احتمالا میخواستن بکشنش.
ا.ت: جین اوپا بیخیال اگه میخواستن بمیرم که پام نمیزدن
ویو جیمین: همین طور رو پرونده کار می کردم. جاسوسای گروه خبر دادن ا.ت رو دیدن و تک تیرانداز های گروه میخوان بزنش.
سریع کتمو برداشتمو رفتم به محلی که گفتن. تقریبا دیر شده بود چون ا.ت کاملا تو تیرس بود تا چند ثانیه دیگه شلیک میشد بهش پس خودمو تا جایی که میتونستم انداختم جلو ولی تیر شلیک شد و خورد به پای ا.ت و بعد شوگا اونو کشنود تو یه کوچه.
سربازی که اونجا بود بهم شک کرد و گفت: قربان چرا جلوی شلیکمو سعی کردین بگیرین؟!
اما تا اومدم جواب بدم تهیونگ یهو از سایه ها بیرون اومد و گفت: میدونستم تو همون مافیایی هستی که چند ساله تموم کشورش دنبالشن. ظاهرا اون دخترم همدستته.
به سرباز هایی که بودن دستور داد و منو دست گیر کردن.
برای اولین نمیخواستم فرار کنم.شاید.... شاید این طوری شاهد دست گیر شدن یا مرگ ا.ت نبودم. کسی برای اولین بار باعث شد از مافیا و همه چیز دور بشم. باعث شد بخندم و حس کنم میتونم ازدواج کنم.
بخاطر همین تسلیم شدم. ولی هیچکس فکرشو هم نمیکرد قرار چی بشه حتی خودم!
چند روزی گذشت و من همچنان توسط تهیونگ بازجویی می شدم.
جین: هی رفقا چیکار کردین که اینطوری شده.
شوگا: ما داشتیم بر میگشتیم که یهو یه نفر شلیک کرد به پای ا.ت.
جین: پس احتمالا میخواستن بکشنش.
ا.ت: جین اوپا بیخیال اگه میخواستن بمیرم که پام نمیزدن
ویو جیمین: همین طور رو پرونده کار می کردم. جاسوسای گروه خبر دادن ا.ت رو دیدن و تک تیرانداز های گروه میخوان بزنش.
سریع کتمو برداشتمو رفتم به محلی که گفتن. تقریبا دیر شده بود چون ا.ت کاملا تو تیرس بود تا چند ثانیه دیگه شلیک میشد بهش پس خودمو تا جایی که میتونستم انداختم جلو ولی تیر شلیک شد و خورد به پای ا.ت و بعد شوگا اونو کشنود تو یه کوچه.
سربازی که اونجا بود بهم شک کرد و گفت: قربان چرا جلوی شلیکمو سعی کردین بگیرین؟!
اما تا اومدم جواب بدم تهیونگ یهو از سایه ها بیرون اومد و گفت: میدونستم تو همون مافیایی هستی که چند ساله تموم کشورش دنبالشن. ظاهرا اون دخترم همدستته.
به سرباز هایی که بودن دستور داد و منو دست گیر کردن.
برای اولین نمیخواستم فرار کنم.شاید.... شاید این طوری شاهد دست گیر شدن یا مرگ ا.ت نبودم. کسی برای اولین بار باعث شد از مافیا و همه چیز دور بشم. باعث شد بخندم و حس کنم میتونم ازدواج کنم.
بخاطر همین تسلیم شدم. ولی هیچکس فکرشو هم نمیکرد قرار چی بشه حتی خودم!
چند روزی گذشت و من همچنان توسط تهیونگ بازجویی می شدم.
- ۳۴۶
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط