کوتاه میگویم

کوتاه میگویم ،
من تمام عمرم را به صرف نوشتن کردم ، به امید حالی بهتر ، و حتی گاه به امید فهمیده شدن..
دُردانه ؛
من با چشمانم ، دستانم ، زبانم ، صدایم ، نوشته‌هایم ، رفتارم ، اشک‌هایم ، خنده‌هایم ، کار‌هایم ، بوسه‌هایم ، با تو سخن گفتم و تو ، حتی یکی را نَشِنیدی..میدانی این به چه معناست ؟ درک ، درکِ تو از من در فهمِ من نمیگُنجَد ؛
چگونه حتی باری هم که شده نگرانم نشدی ؟ چگونه ؟ این انسان ها را میبینی ؟ از فرسخ ها دور تر ، با هزاران دیدگاه متفاوت ، با هزاران شکل ، با هزاران بینش و هزاران هزار های دیگر ؛ من را فهمیدند ! حتی برای کوچک کلمه ای که شده من را فهمیدند..که چگونه دوستت دارم ، که چگونه میخواهم باز گردی ، که چگونه میخواهم بفهمی ،
که چگونه..
اماّ تو حتی یک بار هم شده ؛ حتی برای فهمیدنِ من ، "تلاش" هم نکردی..
دیدگاه ها (۱۷)

سعی کردم نامت را فریاد بزنم ،کمک بخواهم...اما صدایم در زیر آ...

میخواهی بروی...نه برای یک مدت کوتاه..نه...تو از اول هم رفته ...

هنوز هم گاهی ،دلتنگت میشوم ، هنوز هم گاهی ، دلم میخواهد مرا ...

نمیتوانم چشمانم را به آغوش خواب بِسِپارم..اغوشش ، گرم نیست.....

میخواهم در دنیای آرامش غیر درکی خودم غرق بشوم ،چشمانم را ببن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط