فنجان قهوه، گرم است اما من لرزشِ سرمایی را در وجودم حس می

فنجان قهوه، گرم است اما من لرزشِ سرمایی را در وجودم حس می‌کنم. تلخیِ این قهوه، با تلخیِ این روزها اصلاً قابل مقایسه نیست؛ این قهوه حتی بعد از بلعیدن، باز هم یادمان می‌آورد که زندگی چقدر بی‌رحم و بی‌طرف است. بخارِ سیاهِ قهوه، مثل ابرهایِ تیره‌ای است که روی خاطراتم سایه انداخته‌اند. هر جرعه، انگار بخشی از تمامِ امیدهایِ از دست رفته را در گلویم پایین می‌برد. قهوه، تنها چیزی است که در این روزهای خاکستری، با من صادق است؛ چون هیچ‌کس مثل این قهوه، سعی نمی‌کند با شیرینیِ دروغین، غمی را پنهان کند.
---
#غمگین
دیدگاه ها (۰)

پرسید:عشق چیه آنتونی؟جواب داد: یعنی بدون اینکه هیچ منفعتی بر...

وقتی همه چیز به تو ضربه می‌زند، دیگر نه از درد می‌لرزی و نه ...

در زندگی‌ام، انگار در یک جنگِ همیشگی هستم که هیچ قهرمانی ندا...

سیم‌های گیتار امروز دیگر تار نیستند، انگار کلاف‌های از هم گس...

«از چه بگویم؟ از غمی که انگار ریشه‌اش در عمقِ وجودم است و هر...

همادا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط