Best life part : last

÷ تو اینجایی میدونی چقدر دنبالت کشتیم؟
سکوت کردم و چیزی نگفتم یه حسی بهم میگفت نامجون خبر داده اینو از مضطرب بودنش حس کرده بودم ناراحت بودم از اینکه نمی تونستم تنها باشم تا بتونم راجب این موضوع فکر کنم و بیشتر به خاطر این که نامجون به تهیونگ خبر داده بود.
÷ با تو ام چرا ساکتی نمیگی نگران میشیم؟
_ آروم پسر یواش...چه خبرته؟
÷ تو میدونی چقدر نگران شدیم. از وقتی که به مامان و بابا گفتم که اینجا هستی یکم آروم شدن
پس درست حدس زدم پوزخندی به صورت نگران نامجون کردم و به سمت اتاقی که وسایلم بود رفتم با سرعت تمام کیفم رو برداشتم بدون توجه به صدا زدن نامجون و تهیونگ از خونه زدم بیرون و میدویدم میخواستم از آدم هایی که نمیتونم حتی یه روز بهشون اعتماد کنم فرار کنم از کسی که فکر میکردم قلبم درست انتخابش کرده ولی اشتباه کرده بود
با صدای ماشینی سرعتمو کم کردم و به عقب برگشتم ماشین نامجون بود. یهو جنون بهم دست داد و فریاد زدم
+ برووووو...نمیخوام ببینمت...اشتباه بزرگم این بود به تو اعتماد کردم ازت بدم میااااااد
من فریاد میزدم اون که حالا بین در و ماشین ایستاده بود اول با تعجب بعدم با ناراحتی نگام کردم
_ ا/ت گوش.....
تا اومد ادامه بده دوباره دویدم اینبار از یه کوچه خلوت رفتم که ماشین رد نمی شد. بعد از چند دقیقه حس کردم کسی داره تعقیبم میکنه به عقب که برگشتم و با دیدن نامجون سرعتم رو بیشتر کردم که محکم دستم رو از پشت گرفت و به سمت آغوشش پرتم کرد هر دو با هم نفس نفس میزدیم
_ تو همیشه باید منو ببینی باید به من اعتماد داشته باشی... نبااااید ازم متنفر باشی میشنوی؟ نباید از من بدت بیاد اره من ته خبر دادم چون نگرانت بودم
با تعجب به حرفاش گوش میدادم لحنش یه جور عجیبی بود. هنوزم نفس نفس میزدیم. وقتی چشمای گیجم و دید با خنده گفت:
_ نمیدونم چیشد که عاشق این چشم ها شدم
با چشمای گرد شده نگاش کردم که با لحن عجیبی که تا به حال ازش ندیده بودم گفت:
_ اینجوری نگام نکن حالم رو خراب تر نکن نمیخوای حرف بزنی صدای قشنگتو بشنوم؟
با تعجبی که تو صدام پیدا بود گفتم
+ نامجون
_ جانم
+ حالت خوبه؟ چی میگی؟
_ حالم عاليه الان حس خیلی خوبی دارم چون به عشقم اعتراف کردم
_ تووو.. ام منو دوست داری؟
جسارت عجیبی در رفتارش بود با حالت متاسفی گفتم
+ مننن... دوست ندارم
ناراحت شد سرشو انداخت پایین و کمی ازم فاصله گرفت. تحمل ناراحتیش رو نداشتم خیلی اروم زمزمه کردم
+ چون عاشقتم
با تعجب و هیجان و عشقی که از چشماش معلوم بود نگام کرد و محکم بغلم کرد و من با خوشحالی و عشق از این آغوش استقبال کردم
The and

سلام عزیزان اینم پارت آخر چند پارتی نامجون همش رو واستون گذاشتم قشنگ حمایت کنید حتما روح نباشید
دیدگاه ها (۸)

جهت نظم

جهت نظم

Best life part : 3

Best life part : 2

دوستان ادامه رو هم میزارم.یه پارت فک کنم بشه..ولی گفتم بودم ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۸۹اومد و صداي صحبتش با نیکول ...

بیب من برمیگردمپارت : 92داشتم تاج درست میکردم که صدای نفس ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط