دختر بچه ای تنها در کوچه ای تاریک اشک میریخت...

دختر بچه ای تنها در کوچه ای تاریک اشک میریخت...
پیرزنی اتفاقی از انجا رد می شد و اشک ریختن ان دختر بچه را دید...
و به ان گفت به ستاره ات نگاه کن و به او بگو از چی خسته ای
غافل از اینکه دختر بچه برای مرگ ستاره اش اشک میریخت
_بر اساس واقعیت
دیدگاه ها (۰)

برای کسایی که میخوان خود.کشی کننببین هم من هم خیلی ها شاید د...

کاشکی هیچوقت بهت درخواست نمیدادم چون اون درخواست بدترین درخو...

روزی پسری عاشق دختری شده بود و ان دختر هم به عشقش وفادار بود...

و او تنها اغوشی امن میخواست که حتی این هم قسمتش نبود . در وا...

آن‌وقت که اشک می‌ریختم، فقط می‌خواستم کسی مرا در آغوش بکشد؛ا...

✩★ 🎀 𝓂𝓎 𝒹𝒶𝓊𝑔𝒽𝓉𝑒𝓇 🎀 ★✩پارت۸ویو ات با چیزی که گفت نفس کشید...

یاقوت صورتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط