و داستان از آنجایی شروع شد که ،

و داستان از آنجایی شروع شد که ،
چشمانم چشمانش را ملاقات کرد .
دیدگاه ها (۰)

اما عزیزِ من ، من از مردم متنفر نیستم ،فقط حس بهتری دارم وقت...

چیز های ساده‌ای می خواهم.شب های آرام ،صدای بارانو کتاب‌ هايم...

‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ...

یه سری رفتنا درد داره دلتنگی دارهیه سری هاشم میشه خاطره و می...

و داستان از آنجا شروع شد ، او نگاهم کرد ..

من توقبرستون ملاقات خواهم کرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط