ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
Part:7
ا.ت:باید کمکشون کنم
باید برم کمکشون کنم تا کوک نیومده رفتم زیرزمین
&خانم
ا.ت:کمکتون میکنم فقط صداتون در نیاد
×باشه..ممنون
یکم دوروبرو نگاه کردم که یه چکش بزرگ پیدا کردم و برش داشتم و شروع کردم به شکستن قفلا که خوشبختانه موفق شدم
ا.ت:اه..خیل خب برین ولی زود
و رفتم آشپز خونه و به کارم ادامه دادم که کوک حرصی اومد پایین
کوک:ا.ت
ا.ت:بله
کوک:تو تاحالا رفتی زیرزمین
ا.ت:ها..نه
کوک:هوم..میخوای اتفاقاتی که تو زیر زمین می افته رو تجربه کنی
ا.ت:م منظورت چیه
اومد سمتم و محکم از مچ دستم گرفت و کشید سمت زیر زمین و واردش شد منو پرت کرد داخل
کوک:با چه حقی تو کارای من دخالت میکنی
ا.ت:منظورت چیه
کوک:بیارینشون
که چند تا بادیگارد اون دونفرو اوردن داخل لعنتی کوک اومد سمتم و محکم از چونم گرفت و فشار داد
کوک:با چه حقی ازادشون کردی.اصلا کی بهت اجازه داد بیای زیر زمین هانن*داد
ا.ت:ب..ببخشید
کوک:دیگه کار از کار گذشته مین ا.ت بلایی سرت بیارم که دیگه جرعت نکنی تو کارای من دخالت کنی
ا.ت:منظورت چیه *ترسیده
کوک:اونارو ببندین و برین
بادیگارد:چشم ارباب
اونارو بستن و رفتن بیرون کوک رفت سمت شلاقهایی که روی یه میز چیده بودشون و یکی برداشت
کوک:مثلا دلت براشون سوخت هه با این کارت خودتم بهشون اضافه شدی بیب*حرصی و ترسناک
رفت سمتشون و شروع کرد به زدنشون
ا.ت: ج جونگ کوک لطفا نکن
کوک:....
ا.ت:جئون جونگ کوک تمومش کن*داد
کوک:هه..تو سر من داد زدی *نیشخند
ا.ت:تمومش کن
کوک:خیلی شجاع شدی
اومد و منو کشوند گوشه و دستامو با زنجیر بست
ا.ت:م میخوای چیکار کنی؟*ترسیده
کوک:میخوام جهنمتو بهت نشون بدم
اومد جلوم و کنار گوشم اروم زمزمه کرد
کوک:میخوام جهنمتو بسازم ..به جهنم اتشینت خوش اومدی
.........
«عشقی در حصارِ درد.»
Part:7
ا.ت:باید کمکشون کنم
باید برم کمکشون کنم تا کوک نیومده رفتم زیرزمین
&خانم
ا.ت:کمکتون میکنم فقط صداتون در نیاد
×باشه..ممنون
یکم دوروبرو نگاه کردم که یه چکش بزرگ پیدا کردم و برش داشتم و شروع کردم به شکستن قفلا که خوشبختانه موفق شدم
ا.ت:اه..خیل خب برین ولی زود
و رفتم آشپز خونه و به کارم ادامه دادم که کوک حرصی اومد پایین
کوک:ا.ت
ا.ت:بله
کوک:تو تاحالا رفتی زیرزمین
ا.ت:ها..نه
کوک:هوم..میخوای اتفاقاتی که تو زیر زمین می افته رو تجربه کنی
ا.ت:م منظورت چیه
اومد سمتم و محکم از مچ دستم گرفت و کشید سمت زیر زمین و واردش شد منو پرت کرد داخل
کوک:با چه حقی تو کارای من دخالت میکنی
ا.ت:منظورت چیه
کوک:بیارینشون
که چند تا بادیگارد اون دونفرو اوردن داخل لعنتی کوک اومد سمتم و محکم از چونم گرفت و فشار داد
کوک:با چه حقی ازادشون کردی.اصلا کی بهت اجازه داد بیای زیر زمین هانن*داد
ا.ت:ب..ببخشید
کوک:دیگه کار از کار گذشته مین ا.ت بلایی سرت بیارم که دیگه جرعت نکنی تو کارای من دخالت کنی
ا.ت:منظورت چیه *ترسیده
کوک:اونارو ببندین و برین
بادیگارد:چشم ارباب
اونارو بستن و رفتن بیرون کوک رفت سمت شلاقهایی که روی یه میز چیده بودشون و یکی برداشت
کوک:مثلا دلت براشون سوخت هه با این کارت خودتم بهشون اضافه شدی بیب*حرصی و ترسناک
رفت سمتشون و شروع کرد به زدنشون
ا.ت: ج جونگ کوک لطفا نکن
کوک:....
ا.ت:جئون جونگ کوک تمومش کن*داد
کوک:هه..تو سر من داد زدی *نیشخند
ا.ت:تمومش کن
کوک:خیلی شجاع شدی
اومد و منو کشوند گوشه و دستامو با زنجیر بست
ا.ت:م میخوای چیکار کنی؟*ترسیده
کوک:میخوام جهنمتو بهت نشون بدم
اومد جلوم و کنار گوشم اروم زمزمه کرد
کوک:میخوام جهنمتو بسازم ..به جهنم اتشینت خوش اومدی
.........
«عشقی در حصارِ درد.»
- ۴۷۹
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط