پارت ۱۵
پارت ۱۵
چند روز از گردش آخر هفته گذشته بود.
رابطهی نیلسو و جونگکوک بیشتر از قبل صمیمی شده بود. تقریباً هر روز با هم صحبت میکردند؛ گاهی دربارهی درس، گاهی دربارهی اتفاقات روزمره و گاهی هم بدون هیچ دلیل خاصی.
آن روز بعد از پایان کلاس، نیلسو مشغول جمع کردن وسایلش بود که صدای جونگکوک را شنید.
جونگکوک:
«نیلسو، صبر کن.»
نیلسو برگشت.
نیلسو:
«چی شده؟»
جونگکوک نزدیک آمد.
جونگکوک:
«امروز مستقیم میری خونه؟»
نیلسو:
«آره. چرا؟»
جونگکوک:
«میخواستم یه کم با هم قدم بزنیم.»
نیلسو لبخند زد.
نیلسو:
«باشه.»
یونا که هنوز داخل کلاس بود، سریع گفت:
یونا:
«منم میام!»
نیلسو خندید.
نیلسو:
«تو همیشه باید همراه ما باشی؟»
یونا:
«معلومه!»
جونگکوک خندید.
جونگکوک:
«باشه، این دفعه سهنفری.»
یونا با رضایت گفت:
یونا:
«دیدی؟ من خیلی راحت با شما کنار میام.»
هر سه از کلاس خارج شدند.
---
در مسیر، یونا چند دقیقه بعد به بهانهی خرید چیزی، از آنها فاصله گرفت.
یونا:
«من یه چیزی از اون مغازه میگیرم. شما برید جلو.»
نیلسو با تعجب نگاهش کرد.
نیلسو:
«یونا، میخوای صبر کنیم؟»
یونا:
«نه نه، شما برید. بعداً بهتون میرسم.»
وقتی یونا دور شد، نیلسو به جونگکوک نگاه کرد.
نیلسو:
«فکر کنم عمداً این کارو کرد.»
جونگکوک خندید.
جونگکوک:
«احتمالاً.»
چند قدم در سکوت راه رفتند.
بعد جونگکوک پرسید:
جونگکوک:
«این چند روز خوش گذشت؟»
نیلسو:
«آره. تو چی؟»
جونگکوک:
«منم.»
نیلسو لبخند زد.
نیلسو:
«چرا پرسیدی؟»
جونگکوک کمی مکث کرد.
جونگکوک:
«چون دوست دارم بدونم حالت خوبه یا نه.»
نیلسو آرام گفت:
نیلسو:
«تو خیلی حواست به منه.»
جونگکوک:
«آره.»
نیلسو:
«چرا؟»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
جونگکوک:
«چون برام مهمی.»
نیلسو چند لحظه ساکت شد.
بعد گفت:
نیلسو:
«تو هم برای من مهمی.»
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک:
«خوبه که اینو میدونم.»
---
وقتی به پارک کوچکی نزدیک مدرسه رسیدند، روی نیمکتی نشستند.
نیلسو عکس کوچکی را که جونگکوک چند روز قبل به او داده بود، از داخل کیفش بیرون آورد.
جونگکوک با دیدن عکس خندید.
جونگکوک:
«هنوز نگهش داشتی؟»
نیلسو:
«آره.»
جونگکوک:
«فکر کردم شاید بندازیش دور.»
نیلسو با تعجب نگاهش کرد.
نیلسو:
«چرا باید بندازمش دور؟»
جونگکوک:
«نمیدونم. شاید برات مهم نباشه.»
نیلسو عکس را دوباره داخل دفترش گذاشت.
نیلسو:
«اتفاقاً مهمه.»
جونگکوک کمی مکث کرد.
جونگکوک:
«به خاطر خود عکس؟»
نیلسو لبخند زد.
نیلسو:
«به خاطر خاطرهای که پشتشه.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
جونگکوک:
«منم همینطور فکر میکنم.»
---
کمی بعد، یونا برگشت.
یونا:
«خب! مزاحم نشدم؟»
نیلسو سریع گفت:
نیلسو:
«یونا!»
یونا خندید.
یونا:
«باشه، چیزی نگفتم.»
جونگکوک هم خندید.
هر سه دوباره راه افتادند.
اما این بار، نیلسو و جونگکوک بیشتر از قبل احساس میکردند که رابطهشان برایشان ارزشمند شده است.
آنها هنوز عجلهای برای اسم گذاشتن روی احساساتشان نداشتند.
فقط میدانستند که دوست دارند کنار هم باشند، مراقب هم باشند و لحظههای بیشتری را با هم تجربه کنند.
چند روز از گردش آخر هفته گذشته بود.
رابطهی نیلسو و جونگکوک بیشتر از قبل صمیمی شده بود. تقریباً هر روز با هم صحبت میکردند؛ گاهی دربارهی درس، گاهی دربارهی اتفاقات روزمره و گاهی هم بدون هیچ دلیل خاصی.
آن روز بعد از پایان کلاس، نیلسو مشغول جمع کردن وسایلش بود که صدای جونگکوک را شنید.
جونگکوک:
«نیلسو، صبر کن.»
نیلسو برگشت.
نیلسو:
«چی شده؟»
جونگکوک نزدیک آمد.
جونگکوک:
«امروز مستقیم میری خونه؟»
نیلسو:
«آره. چرا؟»
جونگکوک:
«میخواستم یه کم با هم قدم بزنیم.»
نیلسو لبخند زد.
نیلسو:
«باشه.»
یونا که هنوز داخل کلاس بود، سریع گفت:
یونا:
«منم میام!»
نیلسو خندید.
نیلسو:
«تو همیشه باید همراه ما باشی؟»
یونا:
«معلومه!»
جونگکوک خندید.
جونگکوک:
«باشه، این دفعه سهنفری.»
یونا با رضایت گفت:
یونا:
«دیدی؟ من خیلی راحت با شما کنار میام.»
هر سه از کلاس خارج شدند.
---
در مسیر، یونا چند دقیقه بعد به بهانهی خرید چیزی، از آنها فاصله گرفت.
یونا:
«من یه چیزی از اون مغازه میگیرم. شما برید جلو.»
نیلسو با تعجب نگاهش کرد.
نیلسو:
«یونا، میخوای صبر کنیم؟»
یونا:
«نه نه، شما برید. بعداً بهتون میرسم.»
وقتی یونا دور شد، نیلسو به جونگکوک نگاه کرد.
نیلسو:
«فکر کنم عمداً این کارو کرد.»
جونگکوک خندید.
جونگکوک:
«احتمالاً.»
چند قدم در سکوت راه رفتند.
بعد جونگکوک پرسید:
جونگکوک:
«این چند روز خوش گذشت؟»
نیلسو:
«آره. تو چی؟»
جونگکوک:
«منم.»
نیلسو لبخند زد.
نیلسو:
«چرا پرسیدی؟»
جونگکوک کمی مکث کرد.
جونگکوک:
«چون دوست دارم بدونم حالت خوبه یا نه.»
نیلسو آرام گفت:
نیلسو:
«تو خیلی حواست به منه.»
جونگکوک:
«آره.»
نیلسو:
«چرا؟»
جونگکوک لبخند کوچکی زد.
جونگکوک:
«چون برام مهمی.»
نیلسو چند لحظه ساکت شد.
بعد گفت:
نیلسو:
«تو هم برای من مهمی.»
جونگکوک لبخند زد.
جونگکوک:
«خوبه که اینو میدونم.»
---
وقتی به پارک کوچکی نزدیک مدرسه رسیدند، روی نیمکتی نشستند.
نیلسو عکس کوچکی را که جونگکوک چند روز قبل به او داده بود، از داخل کیفش بیرون آورد.
جونگکوک با دیدن عکس خندید.
جونگکوک:
«هنوز نگهش داشتی؟»
نیلسو:
«آره.»
جونگکوک:
«فکر کردم شاید بندازیش دور.»
نیلسو با تعجب نگاهش کرد.
نیلسو:
«چرا باید بندازمش دور؟»
جونگکوک:
«نمیدونم. شاید برات مهم نباشه.»
نیلسو عکس را دوباره داخل دفترش گذاشت.
نیلسو:
«اتفاقاً مهمه.»
جونگکوک کمی مکث کرد.
جونگکوک:
«به خاطر خود عکس؟»
نیلسو لبخند زد.
نیلسو:
«به خاطر خاطرهای که پشتشه.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
جونگکوک:
«منم همینطور فکر میکنم.»
---
کمی بعد، یونا برگشت.
یونا:
«خب! مزاحم نشدم؟»
نیلسو سریع گفت:
نیلسو:
«یونا!»
یونا خندید.
یونا:
«باشه، چیزی نگفتم.»
جونگکوک هم خندید.
هر سه دوباره راه افتادند.
اما این بار، نیلسو و جونگکوک بیشتر از قبل احساس میکردند که رابطهشان برایشان ارزشمند شده است.
آنها هنوز عجلهای برای اسم گذاشتن روی احساساتشان نداشتند.
فقط میدانستند که دوست دارند کنار هم باشند، مراقب هم باشند و لحظههای بیشتری را با هم تجربه کنند.
- ۳۱۷
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط