Bleeding heart part
Bleeding heart part⁶
از اونجایی که خیلی مهربونم این بار و می زارم (آهنگ داریم حالشو ببرید)
با نزدیک شدن آنها به آلاچیق نفس به لرزش افتاد
لوکا دستش دور گردن پاتریشیا انداخت
"چطوری جوجه؟"
پاتریشیا اون و تنها کسی میدونست که بتونه پیشش خودش و خالی کنه. بنابراین دستش و گرفت و از اونجا دورش کرد و نگاه کنجکاو دیگران را نادیده گرفت.
وقتی به اندازه کافی از آنجا دور شدن لوکا کلافه شد و دستش و بیرون کشید
"هی...چیشده؟"
پاتریشیا برگشت و نفس عمیقی کشید
.
.
.
.
لوکا با چشم های باز و دهان گشاد به پاتریشیا خیره شده بود.
"دختر دیوونه شدی؟ اگه کسی بفهمه به درک واصل میشیم!"
پاتریشیا با دستپاچگی گفت
"راجب چی حرف میزنی؟ این خواب احمقانه بود! دلیل نمیشه که بهش حسی داشته باشم! از قیافش مشخصه مغرور و خودخواه"
لوکا که قانع نشده بود با لحن شوخ طبعی که کمی نگرانی توش موج میزد گفت "بهتره حواست و جمع کنی. من هواتو دارم اما گفته باشم...پدر دوتامون و آتیش میزنه"
پاتریشیا با کلافگی گفت "داری بزرگش میکنی! گفتم که، فقط یه خواب بود! بهرحال من ندیده و نشناخته که به کسی دل نمیبازم"
دختر لحن مغرورانه اش و حفظ کرد و صدای درونش و خفه کرد
.
.
.
.
جو متشنج بود. البته فقط برای پاتریشیا و لوکا.
بقیه درحال گفتگو بودند و میخندیدند.
ظاهرا کامیلا خیلی با جونگ کوک صمیمی شده بود و نگرانی اش را فراموش کرده بود.
پاتریشیا خوشحال بود از اینکه کامیلا از این ازدواج به مرور زمان راضی تر راضی تر میشد اما همزمان احساس گناهش بیشتر میشد.
.
.
.
.
.
زمان زود گذشت و وقت ناهار بود.
تصمیم گرفته بود قبل از ناهار حمام کند.
به محض اینکه از حمام خارج شد در زده شد.
با تصور اینکه سرخدمتکار بود اجازه ورود داد اما....
"ویو تهیونگ"
به من سپرده شده بود پرنسس پاتریشیا را به صرف ناهار صدا کنم.
قبل از ورود به اتاقش در زدم وقتی صدای صادر شدن اجازه را شنیدم در را باز کردم.
اما صحنه ای که دیدم قلبم و فشرد کرد.
آن موهای نم دار بلندش که قطره های آب روی پوست شیری رنگ نرمش میریزد. پارچه ای سفید که دور بدنش پیچیده شده بود تا آن را پنهان کند.
زیبایی صورت ظریف و مژه های خیسش که چشمای عسلی اش را به نمایش گذاشته بود.
با حس تعجب و خجالت دختر نگاهش و ازش گرفت و سریعا خم شد
"من و ببخشید پرنسس. متوجه نشدم که...در موقعیت مناسبی نیستید. لطفا برای ناهار به ما بپیوندید"
و بعد بدون نگاهی اضافه از اتاق خارج شد و لحظه اس مکث کرد.....
از اونجایی که خیلی مهربونم این بار و می زارم (آهنگ داریم حالشو ببرید)
با نزدیک شدن آنها به آلاچیق نفس به لرزش افتاد
لوکا دستش دور گردن پاتریشیا انداخت
"چطوری جوجه؟"
پاتریشیا اون و تنها کسی میدونست که بتونه پیشش خودش و خالی کنه. بنابراین دستش و گرفت و از اونجا دورش کرد و نگاه کنجکاو دیگران را نادیده گرفت.
وقتی به اندازه کافی از آنجا دور شدن لوکا کلافه شد و دستش و بیرون کشید
"هی...چیشده؟"
پاتریشیا برگشت و نفس عمیقی کشید
.
.
.
.
لوکا با چشم های باز و دهان گشاد به پاتریشیا خیره شده بود.
"دختر دیوونه شدی؟ اگه کسی بفهمه به درک واصل میشیم!"
پاتریشیا با دستپاچگی گفت
"راجب چی حرف میزنی؟ این خواب احمقانه بود! دلیل نمیشه که بهش حسی داشته باشم! از قیافش مشخصه مغرور و خودخواه"
لوکا که قانع نشده بود با لحن شوخ طبعی که کمی نگرانی توش موج میزد گفت "بهتره حواست و جمع کنی. من هواتو دارم اما گفته باشم...پدر دوتامون و آتیش میزنه"
پاتریشیا با کلافگی گفت "داری بزرگش میکنی! گفتم که، فقط یه خواب بود! بهرحال من ندیده و نشناخته که به کسی دل نمیبازم"
دختر لحن مغرورانه اش و حفظ کرد و صدای درونش و خفه کرد
.
.
.
.
جو متشنج بود. البته فقط برای پاتریشیا و لوکا.
بقیه درحال گفتگو بودند و میخندیدند.
ظاهرا کامیلا خیلی با جونگ کوک صمیمی شده بود و نگرانی اش را فراموش کرده بود.
پاتریشیا خوشحال بود از اینکه کامیلا از این ازدواج به مرور زمان راضی تر راضی تر میشد اما همزمان احساس گناهش بیشتر میشد.
.
.
.
.
.
زمان زود گذشت و وقت ناهار بود.
تصمیم گرفته بود قبل از ناهار حمام کند.
به محض اینکه از حمام خارج شد در زده شد.
با تصور اینکه سرخدمتکار بود اجازه ورود داد اما....
"ویو تهیونگ"
به من سپرده شده بود پرنسس پاتریشیا را به صرف ناهار صدا کنم.
قبل از ورود به اتاقش در زدم وقتی صدای صادر شدن اجازه را شنیدم در را باز کردم.
اما صحنه ای که دیدم قلبم و فشرد کرد.
آن موهای نم دار بلندش که قطره های آب روی پوست شیری رنگ نرمش میریزد. پارچه ای سفید که دور بدنش پیچیده شده بود تا آن را پنهان کند.
زیبایی صورت ظریف و مژه های خیسش که چشمای عسلی اش را به نمایش گذاشته بود.
با حس تعجب و خجالت دختر نگاهش و ازش گرفت و سریعا خم شد
"من و ببخشید پرنسس. متوجه نشدم که...در موقعیت مناسبی نیستید. لطفا برای ناهار به ما بپیوندید"
و بعد بدون نگاهی اضافه از اتاق خارج شد و لحظه اس مکث کرد.....
- ۶۰۰
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط