عاشقانه های شبنم

دیگر برای حضورت
هیچ چیز دل خوش ام نمی کند
نه صدای چهچه ی پرندگان
نه گل های باغچه
نه آواز و ترانه ای
نه این شعر و غزل ها
نه بوی خاک باران خورده
و حتا باران
روزی به خانه بازگشته ام اما دگرگون
به قلبت دور شده ام
به احساسات راکد و بي حوصله
تمام ممکن ها را محال می بینم
به جاده ای بن بست
به خیالات مبهم رسیده ام

روياي بوسه ای در سر ندارم
حتا به عشق و آرزویی نمی اندیشم
چرا محال شده ای جانم
دیدگاه ها (۰)

نمی دانم شب ها... من شاعر می شوم... و تو را غزل باران می کنم...

خاطرات

باورت می شود؟ ساعتی پیش تپش های قلبت را همین جا درست کنار قل...

سرشارازعشقچشمان زیبایت مرا عاشق تر می کند ، بگذار در چشمانت...

حال دلم این روزها اصلا خوب نیست

مریم یوسفی نصیری نژاد

بیا وقتی برای عشق هورا میکشه احساسبه روی اجتماع بغض حسرت گاز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط