my favourite drug 90
چیزی نگفتم و به اون مردی که بسته شده بود روی صندلی نگاه کردم...یک طرف صورتش به قدری داغون شده بود که حتی نمیتونستم نگاش کنم.. اون مرد خیلی وحشتناک نگام میکرد،دقیقا مثل قاتل حرفه ای که سال ها دنبال کشتن یک نفر بوده ولی اون یک نفر خیلی راحت به ریشش خندیده و از دستش فرار کرده..تهیونگ سر لونا داد زد:
-مگه بهت نگفتم نیا؟
لونا نگاش کرد و بلند تر داد زد:
-ببین منو داری سر کی داد میزنی؟هر کاری دوست داشته باشم میکنم انگار تقصیر منه که...
تهیونگ گفت:
-لونا بس کن قبلا حرف زدیم دربارش
لونا گفت:
-اگه حرف زدیم حق نداری جوری رفتار کنی که اون درسته«همون قضیه که تهیونگ از دایی لارا،لونا رو خریده بود»
تهیونگ گفت:
-باز داری شلوغش میکنی.
لونا پوزخندی زد و درحالی که با چشمای پر از اشتیاق به سلاح های روی میز بزرگ نزدیک میشد گفت:
-تو راست میگی..من خرم نمیفهمم وقتی به جایی رسیدی که سر چیزای کوچیک سرم قاطی میکنی یعنی چی!
اهمیتی به بحثشون ندادم و آروم رفتم سمت اون مرد..رو به شوگا گفتم:
-حرف هم زده؟
شوگا که با نفرت به چشمای اون مرد که روی من بود نگاه میکرد گفت:
-نه ولی اگه تا چند ثانیه دیگه فکش رو باز نکنه تضمین نمیکنم بتونم به اون فک بگم فک«ش»
نمیدونم از ترس حرفای شوگا بود یا حرف نزدن و نگاهای اون آدم ولی اب دهنمو قورت دادمو گفتم:
-برای کی کار میکنی؟
جواب نداد و فقط نگام کرد،کم کم دیگه نگاهاش داشت منو میترسوند..گفتم:
-تا کی میخوای ساکت بمونی؟
چیزی نگفت که گفتم:
-میدونی که اگه این خفه خون گرفتن رو تمومش نکنی چه بلایی سرت میارم؟
گفت:
-تو منو میترسونی؟
واکنش بدنم جوری بود که به خاطر شوکه شدن از حرف زدنش اسلحه رو سمتش گرفتم،با خنده ادامه داد:
-اون روزایی که از دستم فرار میکردی خیلی باحال بود و همچنین ازار دهنده..اینکه نمیتونستم استخون هاتو خورد کنم واقعا داشت روانیم میکرد.
جونگ کوک که به ستون تکیه داده بود و با دقت نگام میکرد،صبرش تموم شد و خواست بیاد کارشو یک سره کنه که با نگاه بهش فهموندم که میفهمم دارم چیکار میکنم.. شاید اون به حرفم اعتماد کرد و رفت عقب ولی من خودم یک درصد هم نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم.. جدی چرا اینجا بین این همه جسدم؟و دارم جوری رفتار میکنم که اصلا نترسیدم با اینکه اولین.. دومین باره که دارم جسد میبینم،اولیش رو ۳ سال قبل تجربه کردم.. با دیدن مرگ اونا.. مامان و بابام.
مثل خودش خندیدم:
-چرا اخه؟من که اونقدرا هم غول پیکر نبودم که زورت بهم نرسه.. یعنی اون حرو،،مزاده همچین آدم بی عرضه ای رو برای کشتنم فرستاده؟تا جایی که یادم میاد یوری با تموم بی عرضگیش ظهری تونست حداقل یکبار هم جونمو توی دستش بگیره ولی تو چی
-مگه بهت نگفتم نیا؟
لونا نگاش کرد و بلند تر داد زد:
-ببین منو داری سر کی داد میزنی؟هر کاری دوست داشته باشم میکنم انگار تقصیر منه که...
تهیونگ گفت:
-لونا بس کن قبلا حرف زدیم دربارش
لونا گفت:
-اگه حرف زدیم حق نداری جوری رفتار کنی که اون درسته«همون قضیه که تهیونگ از دایی لارا،لونا رو خریده بود»
تهیونگ گفت:
-باز داری شلوغش میکنی.
لونا پوزخندی زد و درحالی که با چشمای پر از اشتیاق به سلاح های روی میز بزرگ نزدیک میشد گفت:
-تو راست میگی..من خرم نمیفهمم وقتی به جایی رسیدی که سر چیزای کوچیک سرم قاطی میکنی یعنی چی!
اهمیتی به بحثشون ندادم و آروم رفتم سمت اون مرد..رو به شوگا گفتم:
-حرف هم زده؟
شوگا که با نفرت به چشمای اون مرد که روی من بود نگاه میکرد گفت:
-نه ولی اگه تا چند ثانیه دیگه فکش رو باز نکنه تضمین نمیکنم بتونم به اون فک بگم فک«ش»
نمیدونم از ترس حرفای شوگا بود یا حرف نزدن و نگاهای اون آدم ولی اب دهنمو قورت دادمو گفتم:
-برای کی کار میکنی؟
جواب نداد و فقط نگام کرد،کم کم دیگه نگاهاش داشت منو میترسوند..گفتم:
-تا کی میخوای ساکت بمونی؟
چیزی نگفت که گفتم:
-میدونی که اگه این خفه خون گرفتن رو تمومش نکنی چه بلایی سرت میارم؟
گفت:
-تو منو میترسونی؟
واکنش بدنم جوری بود که به خاطر شوکه شدن از حرف زدنش اسلحه رو سمتش گرفتم،با خنده ادامه داد:
-اون روزایی که از دستم فرار میکردی خیلی باحال بود و همچنین ازار دهنده..اینکه نمیتونستم استخون هاتو خورد کنم واقعا داشت روانیم میکرد.
جونگ کوک که به ستون تکیه داده بود و با دقت نگام میکرد،صبرش تموم شد و خواست بیاد کارشو یک سره کنه که با نگاه بهش فهموندم که میفهمم دارم چیکار میکنم.. شاید اون به حرفم اعتماد کرد و رفت عقب ولی من خودم یک درصد هم نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم.. جدی چرا اینجا بین این همه جسدم؟و دارم جوری رفتار میکنم که اصلا نترسیدم با اینکه اولین.. دومین باره که دارم جسد میبینم،اولیش رو ۳ سال قبل تجربه کردم.. با دیدن مرگ اونا.. مامان و بابام.
مثل خودش خندیدم:
-چرا اخه؟من که اونقدرا هم غول پیکر نبودم که زورت بهم نرسه.. یعنی اون حرو،،مزاده همچین آدم بی عرضه ای رو برای کشتنم فرستاده؟تا جایی که یادم میاد یوری با تموم بی عرضگیش ظهری تونست حداقل یکبار هم جونمو توی دستش بگیره ولی تو چی
- ۳۱.۲k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط