Calm but dangerous part 6
Calm but dangerous part 6
از دفتر که زدم بیرون، هوای خنک صبحگاهی یه هو توی صورتم خورد. هنوز خواب از سرَم پر نشده بود و اون نگاه عجیب کارمند تازهکار هنوز تو ذهنم بود. ولی خب... ولش کن. الان بیشتر از هر چیزی به یه قهوهی غلیظ نیاز دارم.
رفتم تو کافهی همیشگی خودم، همون "طلوع آرام" که چند خیابون اونورتر از شرکتمونه. هنوز پا گذاشتم تو کافه، بوی قهوه و دارچین مشامم رو پر کرد. همون حس همیشگیِ آرامش.
صاحب کافه، پشت بارو ایستاده بود و با دیدن من لبخند زد.
-جودی! صبح زود! یعنی چی؟ تو که معمولاً ساعت ۹ میای اینجا!"
یه خندهی عصبی کردم و رفتم لب پیشخوان.
جودی:امروز باید زودتر کارکنم. یه قهوهی دابل اسپرسو لطفاً، با یه دانمارکیِ شکلاتی."
-بیخوابی کشیدی؟ یا یه اتفاق دیگه افتاده؟ رنگت پریده دختر
همونطور که داشتم کیفم رو میذاشتم روی صندلی، یهو چشمم به گوشهی کافه افتاد...
و انگار دنیا دور سرم چرخید.
اونجا، تو آرومترین نقطهی کافه، پشت یه میز کوچیک که فقط دو تا صندلی داشت، **کیم تهیونگ** نشسته بود. با اون هیکلِ همیشه برنزهش و صورتِ خالی از هر احساسی. یه لیوان آب جلوش بود، انگار منتظر کسی بود.
لحظهای شوکه شدم. دلم خواست فوراً برگردم سمتِ پیشخوان و وانمود کنم که ندیدمش. ولی اون، انگار که حس شیشم قوی ای داشته باشه، سرش رو برگردوند و نگاهم کرد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم. سکوت عجیبی بینمون بود.
بعد، بدون اینکه لبخند بزنه یا حتی یه اشاره بکنه، دوباره برگشت سمت لیوان آبش.
و من... با قلبی که تند تند میزد، اسپرسوم رو گرفتم، روی صندلی دور ازش نشستم و گفتم: *"آقا مین، بیزحمت صورتحساب رو..."*
> معلومه که اون دیشب هم اینجا بوده... این مرد که یه دفعه تو خیابون جلوم سبز شد و توی شرکت ناپدید شد، چرا الان دوباره توی کافهی ثابت منه؟
(اگه این پارت به ۳۰ لایک و ۳۰ کامنت برسه ادامهش میدم)
از دفتر که زدم بیرون، هوای خنک صبحگاهی یه هو توی صورتم خورد. هنوز خواب از سرَم پر نشده بود و اون نگاه عجیب کارمند تازهکار هنوز تو ذهنم بود. ولی خب... ولش کن. الان بیشتر از هر چیزی به یه قهوهی غلیظ نیاز دارم.
رفتم تو کافهی همیشگی خودم، همون "طلوع آرام" که چند خیابون اونورتر از شرکتمونه. هنوز پا گذاشتم تو کافه، بوی قهوه و دارچین مشامم رو پر کرد. همون حس همیشگیِ آرامش.
صاحب کافه، پشت بارو ایستاده بود و با دیدن من لبخند زد.
-جودی! صبح زود! یعنی چی؟ تو که معمولاً ساعت ۹ میای اینجا!"
یه خندهی عصبی کردم و رفتم لب پیشخوان.
جودی:امروز باید زودتر کارکنم. یه قهوهی دابل اسپرسو لطفاً، با یه دانمارکیِ شکلاتی."
-بیخوابی کشیدی؟ یا یه اتفاق دیگه افتاده؟ رنگت پریده دختر
همونطور که داشتم کیفم رو میذاشتم روی صندلی، یهو چشمم به گوشهی کافه افتاد...
و انگار دنیا دور سرم چرخید.
اونجا، تو آرومترین نقطهی کافه، پشت یه میز کوچیک که فقط دو تا صندلی داشت، **کیم تهیونگ** نشسته بود. با اون هیکلِ همیشه برنزهش و صورتِ خالی از هر احساسی. یه لیوان آب جلوش بود، انگار منتظر کسی بود.
لحظهای شوکه شدم. دلم خواست فوراً برگردم سمتِ پیشخوان و وانمود کنم که ندیدمش. ولی اون، انگار که حس شیشم قوی ای داشته باشه، سرش رو برگردوند و نگاهم کرد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردیم. سکوت عجیبی بینمون بود.
بعد، بدون اینکه لبخند بزنه یا حتی یه اشاره بکنه، دوباره برگشت سمت لیوان آبش.
و من... با قلبی که تند تند میزد، اسپرسوم رو گرفتم، روی صندلی دور ازش نشستم و گفتم: *"آقا مین، بیزحمت صورتحساب رو..."*
> معلومه که اون دیشب هم اینجا بوده... این مرد که یه دفعه تو خیابون جلوم سبز شد و توی شرکت ناپدید شد، چرا الان دوباره توی کافهی ثابت منه؟
(اگه این پارت به ۳۰ لایک و ۳۰ کامنت برسه ادامهش میدم)
- ۶۵۳
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط