اگر بیتابی من خاطرت را میکند محزون

اگر بی‌تابی من خاطرت را می‌کند محزون
غمت را مثل تیری از دل خون می‌کشم بیرون

تو هم شادابی‌ام را دیدی و هرگز نفهمیدی
که چون نیلوفری گل کرده‌ام در برکه‌ای از خون

در آغوش «وداعم» با‌تو و هر«بوسه‌ای» امشب
هجوم تلخی «معنا»ست بر شیرینی «مضمون»

کمر خم کرد هرکس برد بار عشق را بر دوش
«جوان»شد پیر،«گل» شد سربه‌زانو،«بید»شد مجنون

هدر شد مستی‌ام در یاد دیروز و غم فردا
بنوش از بادهٔ اکنون، خوشا اکنون، خوشا اکنون
دیدگاه ها (۶)

گاهی وقتا لازمه زمین بخوریتا ببینی کیا پشتتن، کیا باعث رشدتن...

در دفتر زندگی؛"مشکلاتت" را با "مداد"بنویس،و"نعمت" هایت را با...

تو تنها کسی هستی؛‏وقتی میخندی خوشگلی،‏گریه میکنی خوشگلی،‏عصب...

زيباست، آری زندگی، زيباست اي عشق !اين قوم مرگ انديش را هم دي...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط