یک سو تویی و حادثه ی چشم سیاهت

یک سو تویی و حادثه ی چشم سیاهت
یک سو منم و حسرت یک لحظه نگاهت

از حسرت دیدار همینقدر بدان که
همرنگ شده بخت من و موی سیاهت

آواره ی دیدار توأم ، کوچه به کوچه
آواره ترم می کند امید پناهت

بر گردنم ای کاش گناه تو بیفتد
زیبایی بی حدت اگر هست گناهت

دلتنگ ترین پنجره ام در همه ی شهر
بی تابم و دلباخته ی صورت ماهت

من راه نشان داده ام عمری به رقیبان
با ریختن خون دلم بر سر راهت

از فاصله ی دور ببین سوختنم را
پروانه ای و دوری از این شمع صلاحت

زیبایی و مشغول تماشای تو یک شهر
دلتنگم و در حسرت یک لحظه نگاهت
‎‎‎‎‎‎‎‌‎‎‎‎
دیدگاه ها (۱)

عقل دیوانه شد آن سلسله مشکین کودل ز ما گوشه گرفت ابروی دلدار...

شب‌ها جان می‌دهد براے زمزمه‌ها و عاشقانه‌هاے من و تـــــღــ...

زندگی را می گویماگر بخواهی از آن لذت ببری ، همه چیزش لذت برد...

شب‌ها جان می‌دهد براے زمزمه‌ها و عاشقانه‌هاے من و تـــــღــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط