آخرین بازمانده از نسل سلیکا

آخرین بازمانده از نسل سلیکا
☆☆☆
قطره‌های باران یکی پس از دیگری روی شانه‌ام فرود می‌آیند. دست‌هایم از شدت سرما یخ
زده و بی‌حس شده‌اند. پلی سنگی و بزرگ روبه‌رویم است و من را به قلعه ورگان، آن طرف
دره میرساند. قلعه‌ای بزرگ و باشکوه که سال‌ها شاهد پیشرفت و مرگ جادوگران بوده.
نفس عمیقی میکشم.اولین قدمم روی سنگ محکم و خیس پل میتواند اولین قدم به زندگی
جدید باشد، و یا حتی می‌تواند مسیری برای یک مرگ سریع باشد.
تک گوشواره نقره‌ای رنگ که به گوش راستم است زیر موهای سبز رنگم می‌درخشد. موهایی
که به خاطر اشک‌ اَبر‌های غمگین خیس شده‌اند.
چکمه‌های قهوه‌ای رنگی که برادرم به من داده را پوشیده‌ام. چکمه‌های قدیمی بردارم که با
آنها از همین پل عبور کرده و حالا جادوگری ماهر و سواری عالی در این سرزمین است.
زیر پیراهن سیاه‌ رنگ که به تن دارم سپری ساخته شده از فلس‌های اژدها پوشیده‌ام.با تکه‌ای
پارچه سبز، پیراهن را دور کمرم محکم کرده‌ام
دیدگاه ها (۰)

جنگ دو نژاد♤♤♤(( ویلو! ویلو! لطفت بیدار شو! ویلو!))خیلی سرده...

گریه کن یا بهتره التماس کنی #لایلا #ماتیاس

#رئیس من

سبزی پلو_ جغرافیا _ مرز _ اذر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط