قسمت چهارم
ـــــــ قــســمــتـــ چـهـارمــ ــــــــ
زمـانــ حـالــ ـ ویـو راویــ ـ :
یونگی تازه از حمام عمارت بیرون امده بود و به سمت اتاقش میرفت.عمارتی بزرگ با تم مشکی و سفید که ادم در ان گم میشد.یونگی وارد اتاقش شد که نسبتا بزرگ بود که در ان تخت دو نفره ی. بزرگ مشکی بود و سمت راست اتاق یک تراس بزرگ بود که ویو ی خوبی داشت و انگار شهر زیر پایت بود.جلو تر از تخت یک اینه ی قدی بود که البته میز هم داشت که وسایل یونگی انجا بود.این اتاق حمام و سرویس بهداشتی هم داشت ولی یونگی کمتر از ان استفاده میکرد،دلیلش هم مشخص نبود(ava:پوکر.ایده ای ندارم.)بغل دیوار یک کتابخونه داشت که انواع کتاب ها و مجسمه ها در ان بودند.
یونگی جلوی اینه قدی ایستاد و خودش را یک دور بر انداز کرد.یک حوله دور کمرش داشت و گره زده بود و یه حوله که با ان موهایش را خشک میکرد و بالا تنه اش لخت بود.بدنی عضلانی و بی نقص که هر دختری را مسحور خودش میکرد،ولی یونگی،برایش حتی اهمیت نداشت.روی بازویش یه تتوی 7 داشت که کوچک بود و زیاد دیده نمیشد.اون تتو نشانه ای بین خودش و گروه مافیا اش بود،یک نشانه ی مخفی.
یونگی حوله ای که روی سرش بود را برداشت و روی تخت بزرگ گذاشت.به سمت در شیشه ای که گوشه ی اتاق بود رفت و درست را باز کرد.یه اتاق نسبتا کوچک ولی پر بود که در ان دور تا دور کمد بود و در انها لباس ها خیلی تمیز و ساف چیده شده بودند.یکی از یکی زیبا تر و گران تر.یونگی یک نگاه به لباس های گران قیمتش انداخت و بین انها،یک پیراهن مردانه سفید انتخاب کرد که استینش تا ارنج بالا داده بود و یکی از دکمه های روی یقه اش باز بود همراه با یک شلوار مشکی فاستونی.یک پالتوی مشکی بارونی که تا زانو هایش بود تا از سرما در برابر بدنش محافظت کند.
به سمت میزی که وسط اتاق بود رفت.یک میز شیشه ای که به خاطر شیشه از بالا میتتوانست داخلش را ببیند.در ان میز ساعت های بسیار براق،جذاب،شیک،کلاسیک،اسپرت و... بود که معلوم بود قیمت زیادی برای ان خرج شده و همه ی انها هم دست ساز بوده.یونگی در ان را باز کرد و ببن ساعت ها یک نقره ای با پس زمینه ی مشکی انتخاب کرد.استایلی ساده ولی در اِین حال شیک و گران.
یونگی از اتاق پروف-همون اتاق لباس-بیرون امد و به سمت در اتاق خودش رفت.از در اتاق بیرون رفت و همانطور که کوتش را در تنش درست میکرد به سمت پله ها رفت تا به اتاق نشیمن برود.
وقتی به اتاق نشیمن رسید یک زن تقریبا ۳۷ ساله از اشپز خانه بیرون امد.او موهای پر کلاغی داشت که تاز های سفید در ان دیده میشد و کمی هم خمیده شده بود.پوست جو گندمی داشت و چشمانی ابی داشت که مثل اقیانوس عمیق بود.اسم او ناری بود،کیم ناری،خدمتکار خانه یا همون اجوما.اجوما از بچگی یونگی بود و همچنین به پدر یونگی هم خدمت کرده بود و همه جوره یونگی را میشناخت.
وقتی یونگی را دید از سر تا پا او را یک دور بر انداز کرد و بعد لبخند محوی زد و تعظیم کرد:«سلام اقا!چیزی نیاز دارید؟»یونگی یه نگاه به اجوما-همون ناری-کرد و بعد رویش را برگرداند:«نه هیچی نمیخوام.میخوام یک سر به کلابم بزنم» یونگی صاحب چند بار معروف و بزرگ در سئول بود و حتی شرکت های بزرگ،راه خوبی برای پنهان کردن و پششی برای کار های مافیایی او،البته لازم نبود چیزی را از اجوما قایم کنند چون اجوما از همان اول همراه یونگی بود پس...
اجوما سرش را به نشانه ی تایید تکان داد:«میخواهید راننده را صدا کنم؟»یونگی بدون اینکه به اجوما نگاه کند مشغول درست کردن یقه ی لباسش شد:«نه نیازی نیست خودم میخوام برم،شب هم دیر میام لازم نیست شام درست کنی!»هیچ تخساسی در چشمان یا لحنش نبود و این دیگه برای بقیه ی کسانی که در عمارت بودند عادی شده بود ولی برای بقیه مخصوصا مافیا های دیگه...ترسناک بود.
اجوما کمی تعجب کرد که خود یونگی تنهایی میخواهد برود چون هم کمی خطر داشت هم اینکه یونگی سابقه ی زیادی از تنها رفتن به جایی نداشت یا حد اقل راننده را همراه خودش میبرد.اجوما یه نگاهی پر از سوال به یونگی انداخت ولی کاری جز اطاعت نداشت؛تعظیم ریزی کرد و دوباره به اشپز خانه رفت.یونگی موبایلش را در جیبش گذاشت و به سمت در عمارت رفت و از ان بیرون رفت.
ویو اشـپـز خـانـهــ:
وقتی اجوما به اشپز خانه رفت یکم به فکر فرو رفت چون تا جایی که بیشتر وقتا از بچگی یونگی او را دیده بود و میشناخت،او همیشه عادت داشت در غم ها و درد ها تنها باشد و،درصد اینکه به خودش یا بقیه اسیب بزند...زیاد بود...
۱۴ سـالــ پـیـشــ ـ ویـو اجـومـا ـ :
ادامه در کامنتا...
زمـانــ حـالــ ـ ویـو راویــ ـ :
یونگی تازه از حمام عمارت بیرون امده بود و به سمت اتاقش میرفت.عمارتی بزرگ با تم مشکی و سفید که ادم در ان گم میشد.یونگی وارد اتاقش شد که نسبتا بزرگ بود که در ان تخت دو نفره ی. بزرگ مشکی بود و سمت راست اتاق یک تراس بزرگ بود که ویو ی خوبی داشت و انگار شهر زیر پایت بود.جلو تر از تخت یک اینه ی قدی بود که البته میز هم داشت که وسایل یونگی انجا بود.این اتاق حمام و سرویس بهداشتی هم داشت ولی یونگی کمتر از ان استفاده میکرد،دلیلش هم مشخص نبود(ava:پوکر.ایده ای ندارم.)بغل دیوار یک کتابخونه داشت که انواع کتاب ها و مجسمه ها در ان بودند.
یونگی جلوی اینه قدی ایستاد و خودش را یک دور بر انداز کرد.یک حوله دور کمرش داشت و گره زده بود و یه حوله که با ان موهایش را خشک میکرد و بالا تنه اش لخت بود.بدنی عضلانی و بی نقص که هر دختری را مسحور خودش میکرد،ولی یونگی،برایش حتی اهمیت نداشت.روی بازویش یه تتوی 7 داشت که کوچک بود و زیاد دیده نمیشد.اون تتو نشانه ای بین خودش و گروه مافیا اش بود،یک نشانه ی مخفی.
یونگی حوله ای که روی سرش بود را برداشت و روی تخت بزرگ گذاشت.به سمت در شیشه ای که گوشه ی اتاق بود رفت و درست را باز کرد.یه اتاق نسبتا کوچک ولی پر بود که در ان دور تا دور کمد بود و در انها لباس ها خیلی تمیز و ساف چیده شده بودند.یکی از یکی زیبا تر و گران تر.یونگی یک نگاه به لباس های گران قیمتش انداخت و بین انها،یک پیراهن مردانه سفید انتخاب کرد که استینش تا ارنج بالا داده بود و یکی از دکمه های روی یقه اش باز بود همراه با یک شلوار مشکی فاستونی.یک پالتوی مشکی بارونی که تا زانو هایش بود تا از سرما در برابر بدنش محافظت کند.
به سمت میزی که وسط اتاق بود رفت.یک میز شیشه ای که به خاطر شیشه از بالا میتتوانست داخلش را ببیند.در ان میز ساعت های بسیار براق،جذاب،شیک،کلاسیک،اسپرت و... بود که معلوم بود قیمت زیادی برای ان خرج شده و همه ی انها هم دست ساز بوده.یونگی در ان را باز کرد و ببن ساعت ها یک نقره ای با پس زمینه ی مشکی انتخاب کرد.استایلی ساده ولی در اِین حال شیک و گران.
یونگی از اتاق پروف-همون اتاق لباس-بیرون امد و به سمت در اتاق خودش رفت.از در اتاق بیرون رفت و همانطور که کوتش را در تنش درست میکرد به سمت پله ها رفت تا به اتاق نشیمن برود.
وقتی به اتاق نشیمن رسید یک زن تقریبا ۳۷ ساله از اشپز خانه بیرون امد.او موهای پر کلاغی داشت که تاز های سفید در ان دیده میشد و کمی هم خمیده شده بود.پوست جو گندمی داشت و چشمانی ابی داشت که مثل اقیانوس عمیق بود.اسم او ناری بود،کیم ناری،خدمتکار خانه یا همون اجوما.اجوما از بچگی یونگی بود و همچنین به پدر یونگی هم خدمت کرده بود و همه جوره یونگی را میشناخت.
وقتی یونگی را دید از سر تا پا او را یک دور بر انداز کرد و بعد لبخند محوی زد و تعظیم کرد:«سلام اقا!چیزی نیاز دارید؟»یونگی یه نگاه به اجوما-همون ناری-کرد و بعد رویش را برگرداند:«نه هیچی نمیخوام.میخوام یک سر به کلابم بزنم» یونگی صاحب چند بار معروف و بزرگ در سئول بود و حتی شرکت های بزرگ،راه خوبی برای پنهان کردن و پششی برای کار های مافیایی او،البته لازم نبود چیزی را از اجوما قایم کنند چون اجوما از همان اول همراه یونگی بود پس...
اجوما سرش را به نشانه ی تایید تکان داد:«میخواهید راننده را صدا کنم؟»یونگی بدون اینکه به اجوما نگاه کند مشغول درست کردن یقه ی لباسش شد:«نه نیازی نیست خودم میخوام برم،شب هم دیر میام لازم نیست شام درست کنی!»هیچ تخساسی در چشمان یا لحنش نبود و این دیگه برای بقیه ی کسانی که در عمارت بودند عادی شده بود ولی برای بقیه مخصوصا مافیا های دیگه...ترسناک بود.
اجوما کمی تعجب کرد که خود یونگی تنهایی میخواهد برود چون هم کمی خطر داشت هم اینکه یونگی سابقه ی زیادی از تنها رفتن به جایی نداشت یا حد اقل راننده را همراه خودش میبرد.اجوما یه نگاهی پر از سوال به یونگی انداخت ولی کاری جز اطاعت نداشت؛تعظیم ریزی کرد و دوباره به اشپز خانه رفت.یونگی موبایلش را در جیبش گذاشت و به سمت در عمارت رفت و از ان بیرون رفت.
ویو اشـپـز خـانـهــ:
وقتی اجوما به اشپز خانه رفت یکم به فکر فرو رفت چون تا جایی که بیشتر وقتا از بچگی یونگی او را دیده بود و میشناخت،او همیشه عادت داشت در غم ها و درد ها تنها باشد و،درصد اینکه به خودش یا بقیه اسیب بزند...زیاد بود...
۱۴ سـالــ پـیـشــ ـ ویـو اجـومـا ـ :
ادامه در کامنتا...
- ۱۳۰
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط