کو ني زن ميخانه بگو جان به لب آور

کو ني زن ميخانه بگو جان به لب آور
تا با تب و لب بر لب جانانه بميرم
آن سلسله ي زلف که زنار دلم بود
در گردنم آويز که ديوانه بميرم
اين دير مغان ته چک ايران قديم است
اينجاست که من بي چک و بي چانه بميرم
در زندگي افسانه شدم در همه آفاق
بگذار که در مرگ هم افسانه بميرم

استاد_شهریار
دیدگاه ها (۱)

چه اشتباهي ميكنند آنهايي كه براى عشق ورزيدن دنبال فصل و ماه...

‍ آرزو می‌کنم برایتلبخندهایِ ناگهانی و بی‌وقفه راوقتی که دل،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط