مثل زمستانی که بیاجازه آمد و رد قدمهایت را زیر برف دفن

مثل زمستانی که بی‌اجازه آمد و رد قدم‌هایت را زیر برف دفن کرد . من ایستاده بودم ، دانه‌های بلورین ، یکی‌یکی فرصت را از دستم ربودند .
آن‌قدر نامت را صدا زدم که صدا ، از من خسته شد ؛ نه تو برگشتی ، نه آسمان پاسخی داد . ستاره‌ام خاموش شد ، نه با انفجار ، با سکوتی کشدار و عمیق ، و از دلِ آن تاریکی ، سیاهچاله‌ای زاده شد که هر امید کوچکی را در خود بلعید .
اکنون ثانیه‌ها کش می‌آیند، روزها بی‌معنی‌اند، چهره‌ها شبیهِ ماسک‌هایی بی‌رنگ می‌خندند و می‌گویند :
‹ خاکستری برازنده‌ی توست › و من ، در آینه ، باورشان می‌کنم . لبخندم به رنگِ غبار درآمده ، چشم‌هایم بوی خاموشی می‌دهند ، در سرم همهمه‌ای بی‌پایان می‌چرخد و در دلم حفره‌ای‌ست که حتی درد هم در آن پژواک ندارد
شاید حق با تو بود شاید من از همان ابتدا نه سپید بودم ، نه سیاه فقط میانِ سوختن و خاموشی معلق مانده بودم
و حالا خاکستر، نه نتیجه‌ی آتش ، که خانه‌ی من است ؛ جایی میانِ آن‌چه بودم و آن‌چه هرگز نشدم .
دیدگاه ها (۱۷)

رفاقت ؟؟ دوروزه و کصسرد نباش اکت خز نباشه ,, ایگ ؟؟ نکن امار...

بک بدیم ؟؟ تا 𝟷𝟺 با فول نشر . چک کن فالو نباشی @wacua.1اگه ...

کاش وقتی ابر غم به گلوی کوچکت می‌رسد، از یاد نبری شانه‌ای در...

«کاش وقتی ابر غم به گلوی کوچکت می‌رسد ، از یاد نبری شانه‌ای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط