مثل زمستانی که بیاجازه آمد و رد قدمهایت را زیر برف دفن
مثل زمستانی که بیاجازه آمد و رد قدمهایت را زیر برف دفن کرد . من ایستاده بودم ، دانههای بلورین ، یکییکی فرصت را از دستم ربودند .
آنقدر نامت را صدا زدم که صدا ، از من خسته شد ؛ نه تو برگشتی ، نه آسمان پاسخی داد . ستارهام خاموش شد ، نه با انفجار ، با سکوتی کشدار و عمیق ، و از دلِ آن تاریکی ، سیاهچالهای زاده شد که هر امید کوچکی را در خود بلعید .
اکنون ثانیهها کش میآیند، روزها بیمعنیاند، چهرهها شبیهِ ماسکهایی بیرنگ میخندند و میگویند :
‹ خاکستری برازندهی توست › و من ، در آینه ، باورشان میکنم . لبخندم به رنگِ غبار درآمده ، چشمهایم بوی خاموشی میدهند ، در سرم همهمهای بیپایان میچرخد و در دلم حفرهایست که حتی درد هم در آن پژواک ندارد
شاید حق با تو بود شاید من از همان ابتدا نه سپید بودم ، نه سیاه فقط میانِ سوختن و خاموشی معلق مانده بودم
و حالا خاکستر، نه نتیجهی آتش ، که خانهی من است ؛ جایی میانِ آنچه بودم و آنچه هرگز نشدم .
آنقدر نامت را صدا زدم که صدا ، از من خسته شد ؛ نه تو برگشتی ، نه آسمان پاسخی داد . ستارهام خاموش شد ، نه با انفجار ، با سکوتی کشدار و عمیق ، و از دلِ آن تاریکی ، سیاهچالهای زاده شد که هر امید کوچکی را در خود بلعید .
اکنون ثانیهها کش میآیند، روزها بیمعنیاند، چهرهها شبیهِ ماسکهایی بیرنگ میخندند و میگویند :
‹ خاکستری برازندهی توست › و من ، در آینه ، باورشان میکنم . لبخندم به رنگِ غبار درآمده ، چشمهایم بوی خاموشی میدهند ، در سرم همهمهای بیپایان میچرخد و در دلم حفرهایست که حتی درد هم در آن پژواک ندارد
شاید حق با تو بود شاید من از همان ابتدا نه سپید بودم ، نه سیاه فقط میانِ سوختن و خاموشی معلق مانده بودم
و حالا خاکستر، نه نتیجهی آتش ، که خانهی من است ؛ جایی میانِ آنچه بودم و آنچه هرگز نشدم .
- ۱.۵k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط