شیطون کوچولوی من
«شیطون کوچولوی من»
فصل دوم
۳
ویو آنا:: نفهمیدم کی رسیدیم به قصر واقعا هوشیار نبودم که بفهمم چی شد ..فقط متوجه این بودم که توی تختم و پزشک دربار بالای سرمه ..حالم خوب نبود ...سرگیجه داشتم..وحالت تهوع ...البته خیلی خسته بودم کم کم پلک هام روی هم افتاد و خوابم برد
....یک ساعت بعد....
از صدای زمزمه بالای سرم چشمهام رو
باز کردم
هیون جین: فلور پنجره رو ببند هوای اتاق خیلی سرده ..
فلور: وای سرورم اگه بانو تب کنن چی؟؟
هیون جین: چرا باید تب کنن آخه فلور..مگه مریض شده..
جمله آخر رو با کلافگی گفت
آخرین چیزی که انتظارش رو داشتم این بود که اینجا باشه.. کار نداره؟ یادم میاد جلسه مهمی داشت..
...چشم چرخوندم دور اتاق ..
نشسته بود روی صندلی کنار تخت و به دیوار زل زده بود واخم هاشم تو هم بود
اون طرف فلور دور اتاق راه میرفت بقیه ندیمه ها هم بیرون در وایساده بودن و باهم پچ پچ میکردن
خواب آلود گفتم: چی...شده؟
فلور: وای بانو بیدار شدید!
آنا: فلور! چرا جیغ میزنی دختر!!
اره بیدار شدم..
فلور: وای بانوی من نمیدونید چقدر خوشحالم وای بانو..
هیونجین با لبخند محوی که رو صورتش جای اخم رو گرفته بود گفت: فلور..اول نباید بهش بگی؟..
آنا: چی رو بگه؟
فلور: بانوی من ..شما باردارید!
همونطور که چشمام هنوز نیمه باز بود و هنوز خواب بودم گفتم:
خب حالا ....
..چی؟.. چی گفتی..؟
هیون جین: فلور بهتره ما بریم بیرون بانو رو با بچشون تنها بزاریم مثل اینکه هنوز خوابشون میاد..
هعی .. الان من با بچه ی خواب آلو چیکار کنم فلور؟.. بعد آروم خندید..
اینا چی میگن ؟
آنا: بچه چیه؟!..
فلور: واا بانوی من ! بچه دیگه ! بچه! آدم کوچولویی که بدنیا میاد بعد بزرگ میشه..بعد..
آنا: فلور!! میدونم بچه چیه .. فقط ...منظورم اینه که....من الان بچه دارم؟!..
هیون جین: آره...
(به بزرگی خودتون ببخشید مسخره شده مغزم ارور داد😭)
#هیونجین #فیک
فصل دوم
۳
ویو آنا:: نفهمیدم کی رسیدیم به قصر واقعا هوشیار نبودم که بفهمم چی شد ..فقط متوجه این بودم که توی تختم و پزشک دربار بالای سرمه ..حالم خوب نبود ...سرگیجه داشتم..وحالت تهوع ...البته خیلی خسته بودم کم کم پلک هام روی هم افتاد و خوابم برد
....یک ساعت بعد....
از صدای زمزمه بالای سرم چشمهام رو
باز کردم
هیون جین: فلور پنجره رو ببند هوای اتاق خیلی سرده ..
فلور: وای سرورم اگه بانو تب کنن چی؟؟
هیون جین: چرا باید تب کنن آخه فلور..مگه مریض شده..
جمله آخر رو با کلافگی گفت
آخرین چیزی که انتظارش رو داشتم این بود که اینجا باشه.. کار نداره؟ یادم میاد جلسه مهمی داشت..
...چشم چرخوندم دور اتاق ..
نشسته بود روی صندلی کنار تخت و به دیوار زل زده بود واخم هاشم تو هم بود
اون طرف فلور دور اتاق راه میرفت بقیه ندیمه ها هم بیرون در وایساده بودن و باهم پچ پچ میکردن
خواب آلود گفتم: چی...شده؟
فلور: وای بانو بیدار شدید!
آنا: فلور! چرا جیغ میزنی دختر!!
اره بیدار شدم..
فلور: وای بانوی من نمیدونید چقدر خوشحالم وای بانو..
هیونجین با لبخند محوی که رو صورتش جای اخم رو گرفته بود گفت: فلور..اول نباید بهش بگی؟..
آنا: چی رو بگه؟
فلور: بانوی من ..شما باردارید!
همونطور که چشمام هنوز نیمه باز بود و هنوز خواب بودم گفتم:
خب حالا ....
..چی؟.. چی گفتی..؟
هیون جین: فلور بهتره ما بریم بیرون بانو رو با بچشون تنها بزاریم مثل اینکه هنوز خوابشون میاد..
هعی .. الان من با بچه ی خواب آلو چیکار کنم فلور؟.. بعد آروم خندید..
اینا چی میگن ؟
آنا: بچه چیه؟!..
فلور: واا بانوی من ! بچه دیگه ! بچه! آدم کوچولویی که بدنیا میاد بعد بزرگ میشه..بعد..
آنا: فلور!! میدونم بچه چیه .. فقط ...منظورم اینه که....من الان بچه دارم؟!..
هیون جین: آره...
(به بزرگی خودتون ببخشید مسخره شده مغزم ارور داد😭)
#هیونجین #فیک
- ۹.۳k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط