تابستان، در آن سال‌های دور، تنها یک «فصل» نبود؛ یک استقلا

تابستان، در آن سال‌های دور، تنها یک «فصل» نبود؛ یک استقلالِ باشکوه بود که با صدای آخرین زنگِ مدرسه آغاز می‌شد. آن زنگ، شباهتی به زنگ‌های دیگر نداشت؛ طنینِ آزادی بود. گویی ناگهان زنجیری از پاهایمان گشوده می‌شد و سنگینیِ کیف‌های چرمی، جای خود را به سبکیِ بی‌انتهایِ رهایی می‌داد.

در آن روزها، زمان از دیکتاتوریِ ساعت‌ها خارج می‌شد. عصرها، بویِ کاهگلِ خیس‌خورده‌ی حیاط و صدایِ یکنواختِ کولرهای آبی، موسیقیِ متنِ رویاهایمان بود. دنیای ما در یک توپِ پلاستیکیِ دولایه، چرخ‌هایِ دوچرخه‌ای که بادش کم بود، و طعمِ جادوییِ هندوانه‌ای که در حوضِ فیروزه‌ای خنک می‌شد، خلاصه می‌شد. ما پادشاهانِ بلامنازعِ کوچه‌هایی بودیم که زیر آفتابِ داغ، بویِ کشف و ماجراجویی می‌دادند.

تابستان برای ما، نه یک فصل، که اقلیمی بود که در آن زمان متوقف می‌شد؛ جایی که خوشبختی در یک لیوان شربتِ خنک، و ابدیت در فاصله‌ی میانِ دو بازیِ عصرانه خلاصه می‌شد. ما در آن روزها نمی‌دانستیم که داریم زندگی را زندگی می‌کنیم؛ ما خودِ زندگی بودیم.

بزرگترین حسرتِ امروزِ ما، نه آن کوچه‌هاست و نه آن بازی‌ها؛ بلکه آن «بی‌خبریِ محض» است. آنجا که بلندترین فکرِ ما، نرسیدنِ غروب بود و تنها هراس‌مان، تمام شدنِ باطریِ واکمن یا خواب ماندن برای کارتون‌های صبحگاهی. ما در تابستانِ کودکی، ابدیت را لایِ نان و پنیر و سبزیِ عصرانه‌هایمان پیدا کرده بودیم و حالا، سال‌هاست که در جستجویِ قطره‌ای از آن آرامش، تمام تقویم‌ها را ورق می‌زنیم.
دیدگاه ها (۵)

زمان، دیکتاتوری است که با دو شلاقِ «حسرت» و «اضطراب»، ما را ...

کلمات، گاهی شبیه به مِه هستند؛ به جای آنکه مسیر را نشان دهند...

اسم فیک = Glow Of Love In Seol خلاصه ای از فیک جذابمون ... ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط