پانصد و دَهُمین روز از اسارت در غربت ...

پانصد و دَهُمین روز از اسارت در غربت ...

... اینا همه اش قصه است
خواستم بگم اسیر بودم ، دیدم همه اهل بیتش به اسارت رفتن
خواستم بگم جهاد کردم
دیدم جهاد من کجا و جهاد حسین کجا
دیدگاه ها (۰)

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۹یهو دیدم صدای پا یکی اومد م...

𝒩𝗂𝗀︎𝗁︎꯭𝗍 𝗌̴𝗍𝖺ᩛ𝒻𝗌ꨲ    :: ‌ ‌ ‌ ‌‌‌         ...

اهم_آقا اگه دقت کرده باشین تو صورت سایورا یه مقدار تغییرات ا...

خب رفقا درباره ی جوایز دتیز میخواستم بگم که من برای یکی از ن...

رمان عشق ممنوع

کپشن

آقا من زنده ام!

آپدیت برنامه زنده اپیک هایتابلو: اونا واقعاً این رو خوب نوشت...

بگین ببینممن بخوام بگم خببب 3 سال پیش قشنگ یادمهتو اتاقم بود...

پارت ششسانا: اگر حرفم رو باور نکردی اشکال ندارهفقط بهم گوش ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط