LESSON

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍

فصل دوم | پارت ۴ | حقیقتی که پنهان ماند
سوا بالاخره نفس عمیقی کشید.
ـ «جونگ‌کوک... یه چیزی هست که باید بدونی.»
جونگ‌کوک منتظر ماند.
سوا به سمت میز رفت و کشو را باز کرد.
اما...
پاکت مشکی آنجا نبود.
چشمانش گرد شد.
ـ «نه...»
جونگ‌کوک نزدیک آمد.
ـ «چی شده؟»
سوا با صدای آرام گفت:
ـ «پاکت... اینجا بود.»
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
فقط نگاهش روی کشوی خالی ماند.
بعد آرام پرسید:
ـ «مطمئنی؟»
ـ «آره.»
همان لحظه گوشی سوا لرزید.
یک پیام جدید.
«حالا دیگه می‌دونی چرا نباید بهش می‌گفتی.»
سوا گوشی را پایین آورد.
جونگ‌کوک متوجه تغییر چهره‌اش شد.
ـ «بازم پیام؟»
سوا سرش را بالا آورد.
این بار دیگر نمی‌توانست چیزی را پنهان کند.
ـ «آره.»
جونگ‌کوک دستش را به سمت گوشی دراز کرد.
ـ «نشونم بده.»
سوا گوشی را به او داد.
جونگ‌کوک پیام را خواند.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد نگاهش را به سوا دوخت.
ـ «از این لحظه... تنها جایی نمی‌ری.»
سوا اخم کرد.
ـ «جونگ‌کوک، من بچه نیستم.»
ـ «می‌دونم.»
مکث کرد.
ـ «دقیقاً به همین دلیله که نمی‌خوام دوباره چیزی رو از دست بدم.»
سوا چیزی نگفت.
اما درست همان لحظه...
صدای زنگ در مزون بلند شد.
هر دو برگشتند.
یک نفر پشت در ایستاده بود.
و وقتی در باز شد...
سوا با دیدنش خشکش زد.
ـ «تو...؟»
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

LESSON

LESSON

LESSON

MY LESSON

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط