The Beloved rival
The Beloved rival
part 2
---
شب کامل روی پیست افتاده بود؛ سکوتش مثل پتوی خنکی پیچید دورم. همه رفته بودن، چراغها خاموش شده بودن، اما من هنوز حس میکردم زمین زیر پام میلرزه—نه از موتور، از چیزی که توی قفسهی سینهم میتپید.
کلاه رو گذاشتم روی سقف ماشین و نفس عمیقی کشیدم. بوی لاستیک، بوی هوا، همهش یادآور مسابقه بود… یادآور اون.
صدای قدمهاش پشت سرم پیچید. همونقدر آروم، همونقدر دقیق، همونقدر نزدیک که انگار سه سال اصلاً نگذشته.
چرخیدم.
جونگکوک بین نور کمرنگ چراغها ایستاده بود—لباس رانندگیش هنوز خاکی، موهاش خیسِ عرق، نگاهش ثابت و عمیق.
یه لحظه، فقط یه لحظه، حس کردم زمان دوباره برگشته به قبل.
به قبلِ اون خداحافظی بیرحمانه.
«مسابقه رو خوب اومدی.»
با صدایی گفت که انگار داره خاطره زنده میکنه، نه حرف میزنه.
«لازم نیست تعریف کنی.»
این رو گفتم، ولی تهش لرزش داشت. نمیخواستم بفهمه هنوز روم تأثیر داره.
یه قدم برداشت طرفم، نه تند، نه کند.
«تعریف نبود. واقعیت بود.»
چشمهاش تاریکتر شد. «سه ساله کسی نتونسته ازم تو پیچ اول جلو بزنه.»
پوزخند زدم. «وقتشه رکوردت بشکنه، نه؟»
«نه توسط تو.» لحنش نیمهخندون بود، اما جدیت توش برق میزد.
باد خنکی از طریق پارچهی نازک لباسهام گذشت. مورمور شدم، اما خودم رو سفت گرفتم.
«چرا برگشتی؟»
سؤال از دهنم پرید. حتی نمیخواستم این سؤال رو بکنم، ولی لعنتی… باید میپرسیدم.
چشمهاش رو برای یک لحظه بست، آه کشید.
«نیومدم که برگردم. اومدم چون…» مکث کرد. نگاهش مستقیم به من قفل شد. «چون وقتی دیدمت، فهمیدم هنوز تموم نشده.»
خندیدم. تلخ. «تو تمومش کردی.»
«میدونم.»
یه تقهی کوچک توی قلبم خورد. اعترافش صاف نشست وسط خاطراتم.
«اون موقع فکر میکردم درستترین کاره.»
«و الان؟»
گلوش تکون خورد. «الان میدونم بدترین اشتباه عمرم بود.»
لحظهای هیچچیزی نگفتم. فقط نگاهش کردم.
سکوت بینمون مثل سیم کشیده بود؛ اگه تکون میخوردیم، پاره میشد.
«تو عوض شدی.» این را آهسته گفت. «سختتر. خطرناکتر. قویتر.»
«آره.» قدمی به جلو برداشتم. «وقتی کسی یهویی ناپدید بشه، آدم سخت میشه.»
لبهایش جمع شد. انگار داشت خودش رو از چیزی نگه میداشت.
«اگه بدونی چرا رفتم… شاید—»
«نشنیدم.» حرفش را بریدم. هنوز آماده نبودم برای بهانهها.
باد موهام رو تکون داد. نگاهش دنبال حرکتش رفت، انگار سالهاست ندیده.
«کاترین…» اسمم را گفت طوری که انگار روی زبانش مانده بود.
«نه.» دستم رو بالا گرفتم. «اگه برگشتی فقط برای مسابقه، باشه. رقیب باش. اما چیز دیگه… نه.»
چشمهاش خندیدن اما لبهاش نه.
«رقیب؟» یه قدم دیگه به من نزدیک شد. فاصلهمون حالا خطرناک بود. «اگه قرار باشه فقط رقیب باشمت… چرا قلبت اینقدر تند میزنه؟»
قلبم واقعاً داشت داغونکننده میکوبید.
لعنتی—شنیده بود.
«خیالپردازی نکن.»
«باشه.»
و قبل از اینکه بفهمم، خم شد. نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور—فاصله دقیقِ شکنجه.
«ولی من هنوز صدای نفسهات رو میشناسم.»
نفسم برید. بدنم داغ شد. بازوم لرزید.
چرا اینقدر نزدیک وایستاده بود؟
چرا هنوز میتونست منو از ریتم بندازه؟
«سه سال گذشت، کاترین…»
نگاهش رفت روی لبهام، بعد دوباره برگشت بالا.
«ولی تو… هنوز دقیقاً همون آدمیای هستی که نمیتونم ازش دور بمونم.»
گفتم: «تو رفتی. یادت رفته؟»
«نه.» دستهاش مشت شد. «هر روز یادم بود. و هر روز دلم میخواست برگردم.»
موجی از خشم و دلتنگی از ستون فقراتم رد شد.
«پس چرا برنگشتی؟»
اوون مکث یکثانیهای کافی بود تا بفهمم جوابش ساده نیست.
«چون میخواستم بتونم کنارت بایستم… نه اینکه بارت باشم.»
قلبم ترک برداشت.
ساکت شدم.
او هم ساکت شد.
یک لحظه فقط باد بینمون بود. و صدای موتورهایی که حالا خاموش شده بودن.
«جونگکوک…»
نمیدونم چرا اسمش رو صدا زدم. شاید برای آزمایش. شاید برای تسلیم شدن. شاید برای اینکه هنوز… هنوز…
نگهم کرد.
اونجوری که فقط اون بلد بود.
«اگه بخوای دوباره میرم.»
«اگه نخوام چی؟»
این را ناخودآگاه گفتم… مثل یه حقیقتی که از زیر پوست بیرون زده بود.
چشماش جرقه زد.
«اگه نخوای… من دیگه هیچجا نمیرم.»
کسی چیزی نگفت. اما دنیا بینمون آویزون بود—سنگین، داغ، نفسگیر.
یه قدم دیگه جلو اومد.
فاصلهمون اندازهی یک ضربان قلب شد.
و همون لحظه فهمیدم…
هیچچیز بین ما تموم نشده.
حتی نزدیک هم نشده به تمومشدن.
---
part 2
---
شب کامل روی پیست افتاده بود؛ سکوتش مثل پتوی خنکی پیچید دورم. همه رفته بودن، چراغها خاموش شده بودن، اما من هنوز حس میکردم زمین زیر پام میلرزه—نه از موتور، از چیزی که توی قفسهی سینهم میتپید.
کلاه رو گذاشتم روی سقف ماشین و نفس عمیقی کشیدم. بوی لاستیک، بوی هوا، همهش یادآور مسابقه بود… یادآور اون.
صدای قدمهاش پشت سرم پیچید. همونقدر آروم، همونقدر دقیق، همونقدر نزدیک که انگار سه سال اصلاً نگذشته.
چرخیدم.
جونگکوک بین نور کمرنگ چراغها ایستاده بود—لباس رانندگیش هنوز خاکی، موهاش خیسِ عرق، نگاهش ثابت و عمیق.
یه لحظه، فقط یه لحظه، حس کردم زمان دوباره برگشته به قبل.
به قبلِ اون خداحافظی بیرحمانه.
«مسابقه رو خوب اومدی.»
با صدایی گفت که انگار داره خاطره زنده میکنه، نه حرف میزنه.
«لازم نیست تعریف کنی.»
این رو گفتم، ولی تهش لرزش داشت. نمیخواستم بفهمه هنوز روم تأثیر داره.
یه قدم برداشت طرفم، نه تند، نه کند.
«تعریف نبود. واقعیت بود.»
چشمهاش تاریکتر شد. «سه ساله کسی نتونسته ازم تو پیچ اول جلو بزنه.»
پوزخند زدم. «وقتشه رکوردت بشکنه، نه؟»
«نه توسط تو.» لحنش نیمهخندون بود، اما جدیت توش برق میزد.
باد خنکی از طریق پارچهی نازک لباسهام گذشت. مورمور شدم، اما خودم رو سفت گرفتم.
«چرا برگشتی؟»
سؤال از دهنم پرید. حتی نمیخواستم این سؤال رو بکنم، ولی لعنتی… باید میپرسیدم.
چشمهاش رو برای یک لحظه بست، آه کشید.
«نیومدم که برگردم. اومدم چون…» مکث کرد. نگاهش مستقیم به من قفل شد. «چون وقتی دیدمت، فهمیدم هنوز تموم نشده.»
خندیدم. تلخ. «تو تمومش کردی.»
«میدونم.»
یه تقهی کوچک توی قلبم خورد. اعترافش صاف نشست وسط خاطراتم.
«اون موقع فکر میکردم درستترین کاره.»
«و الان؟»
گلوش تکون خورد. «الان میدونم بدترین اشتباه عمرم بود.»
لحظهای هیچچیزی نگفتم. فقط نگاهش کردم.
سکوت بینمون مثل سیم کشیده بود؛ اگه تکون میخوردیم، پاره میشد.
«تو عوض شدی.» این را آهسته گفت. «سختتر. خطرناکتر. قویتر.»
«آره.» قدمی به جلو برداشتم. «وقتی کسی یهویی ناپدید بشه، آدم سخت میشه.»
لبهایش جمع شد. انگار داشت خودش رو از چیزی نگه میداشت.
«اگه بدونی چرا رفتم… شاید—»
«نشنیدم.» حرفش را بریدم. هنوز آماده نبودم برای بهانهها.
باد موهام رو تکون داد. نگاهش دنبال حرکتش رفت، انگار سالهاست ندیده.
«کاترین…» اسمم را گفت طوری که انگار روی زبانش مانده بود.
«نه.» دستم رو بالا گرفتم. «اگه برگشتی فقط برای مسابقه، باشه. رقیب باش. اما چیز دیگه… نه.»
چشمهاش خندیدن اما لبهاش نه.
«رقیب؟» یه قدم دیگه به من نزدیک شد. فاصلهمون حالا خطرناک بود. «اگه قرار باشه فقط رقیب باشمت… چرا قلبت اینقدر تند میزنه؟»
قلبم واقعاً داشت داغونکننده میکوبید.
لعنتی—شنیده بود.
«خیالپردازی نکن.»
«باشه.»
و قبل از اینکه بفهمم، خم شد. نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور—فاصله دقیقِ شکنجه.
«ولی من هنوز صدای نفسهات رو میشناسم.»
نفسم برید. بدنم داغ شد. بازوم لرزید.
چرا اینقدر نزدیک وایستاده بود؟
چرا هنوز میتونست منو از ریتم بندازه؟
«سه سال گذشت، کاترین…»
نگاهش رفت روی لبهام، بعد دوباره برگشت بالا.
«ولی تو… هنوز دقیقاً همون آدمیای هستی که نمیتونم ازش دور بمونم.»
گفتم: «تو رفتی. یادت رفته؟»
«نه.» دستهاش مشت شد. «هر روز یادم بود. و هر روز دلم میخواست برگردم.»
موجی از خشم و دلتنگی از ستون فقراتم رد شد.
«پس چرا برنگشتی؟»
اوون مکث یکثانیهای کافی بود تا بفهمم جوابش ساده نیست.
«چون میخواستم بتونم کنارت بایستم… نه اینکه بارت باشم.»
قلبم ترک برداشت.
ساکت شدم.
او هم ساکت شد.
یک لحظه فقط باد بینمون بود. و صدای موتورهایی که حالا خاموش شده بودن.
«جونگکوک…»
نمیدونم چرا اسمش رو صدا زدم. شاید برای آزمایش. شاید برای تسلیم شدن. شاید برای اینکه هنوز… هنوز…
نگهم کرد.
اونجوری که فقط اون بلد بود.
«اگه بخوای دوباره میرم.»
«اگه نخوام چی؟»
این را ناخودآگاه گفتم… مثل یه حقیقتی که از زیر پوست بیرون زده بود.
چشماش جرقه زد.
«اگه نخوای… من دیگه هیچجا نمیرم.»
کسی چیزی نگفت. اما دنیا بینمون آویزون بود—سنگین، داغ، نفسگیر.
یه قدم دیگه جلو اومد.
فاصلهمون اندازهی یک ضربان قلب شد.
و همون لحظه فهمیدم…
هیچچیز بین ما تموم نشده.
حتی نزدیک هم نشده به تمومشدن.
---
- ۵۲
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط