P
P.2
_
تهیونگ دخترک رو دید.
خیلی وقت بود که اونو میشناخت.
چون دخترک هرهفته برای خرید جلد جدید رمان هاش به کتاب فروشی کیم میومد.
این کتاب فروشی مال پدربزرگ تهیونگه که تهیونگ بهش کمک میکنه.
دخترک لبخند قشنگی به تهیونگ داد و گفت:
سلام، میشه جلد دزیره رو بهم بدی؟
تهیونگ لبخند گرمتری تحویل دخترک داد و گفت:
آره فقط اونوره یه چندلحظه صبر کن.
دخترک سرش رو تکون داد و تهیونگ رفت سمت دیگه ی کتابخونه.
جایی رفته بود که دخترک دید نداشت و نمیتونست ببینتش.
تقریبا 5 دقیقه معتل شد تا تهیونگ کتاب رو براش بیاره.
تهیونگ: شرمنده معتل شدی.
دخترک: خواهش میکنم این چه حرفیه.
دخترک کتاب رو حساب کرد و از تهیونگ گرفت.
میخواست بیشتر پیش تهیونگ بمونه ولی باید میرفت.
به خونه رسید.
با عشق چایی دارچینی رو گذاشت که دم بکشه.
روی کناپه راحتیش نشست و رمانشو باز کرد.
صفحه اولش رو اورد، که با جمله ای دست نویس روبه رو شد:
دستــتــ بــرســد بــهـ خـســتــهـ ی مــ ــن،
دنــیـ ــآ بــهـ هـمــان لـحـظــه، بـهـشـتــ یـ ـاری ســت.
این جمله، از طرف تهیونگ بود.
درسته این عشق یکطرفه نبود.
تهیونگ هم دوسش داشت و با نوشتن یه بیت شعر توی صفحه اول رمان دزیره بهش اعتراف کرد
_
ادامه دارد... .
_
تهیونگ دخترک رو دید.
خیلی وقت بود که اونو میشناخت.
چون دخترک هرهفته برای خرید جلد جدید رمان هاش به کتاب فروشی کیم میومد.
این کتاب فروشی مال پدربزرگ تهیونگه که تهیونگ بهش کمک میکنه.
دخترک لبخند قشنگی به تهیونگ داد و گفت:
سلام، میشه جلد دزیره رو بهم بدی؟
تهیونگ لبخند گرمتری تحویل دخترک داد و گفت:
آره فقط اونوره یه چندلحظه صبر کن.
دخترک سرش رو تکون داد و تهیونگ رفت سمت دیگه ی کتابخونه.
جایی رفته بود که دخترک دید نداشت و نمیتونست ببینتش.
تقریبا 5 دقیقه معتل شد تا تهیونگ کتاب رو براش بیاره.
تهیونگ: شرمنده معتل شدی.
دخترک: خواهش میکنم این چه حرفیه.
دخترک کتاب رو حساب کرد و از تهیونگ گرفت.
میخواست بیشتر پیش تهیونگ بمونه ولی باید میرفت.
به خونه رسید.
با عشق چایی دارچینی رو گذاشت که دم بکشه.
روی کناپه راحتیش نشست و رمانشو باز کرد.
صفحه اولش رو اورد، که با جمله ای دست نویس روبه رو شد:
دستــتــ بــرســد بــهـ خـســتــهـ ی مــ ــن،
دنــیـ ــآ بــهـ هـمــان لـحـظــه، بـهـشـتــ یـ ـاری ســت.
این جمله، از طرف تهیونگ بود.
درسته این عشق یکطرفه نبود.
تهیونگ هم دوسش داشت و با نوشتن یه بیت شعر توی صفحه اول رمان دزیره بهش اعتراف کرد
_
ادامه دارد... .
- ۸۸۹
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط