رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۲۵ }🌔

×روی تخت دراز کشیدم ...

همین که چشامو بستم دستی دور کمرم حلقه شد ...

× جیغغغغ

- وای چی شد ... اخ گوشام...

× دستتو بردار

- باشه باش ..

× دستشو برداشت ... پتو رو بیشتر روی خودم کشیدم چشامو بستم ...

ویو نیم ساعت بعد:
× الان نیم ساعتی میشه که توی جام دارم قلط می‌خورم ... خوابم نمی‌ومد... هر کار میکردم نمی تونستم بخوابم ...

سرمو چرخوندم که با صورت غرق در خواب کوک مواجه شدم ...

توی خواب صورتی معصومی داشت ... ولی تو واقعیت...

وای ات به اینا دیگه فکر نکن ...

دوباره به سمت دیگه تخت چرخیدم ... همین که چشامو بستم دستی دور کمرم حلقه شد و منو به سمت خودش کشید ....

نفس زدن کسی پشت سرم حس میکردم... کوک بود...

نمی خواستم خوابش رو خراب کنم ... واسه همین تکون نخوردم ... چشامو بستم که سیاهی...‌

ویو ساعت ۷:۵۵ :

× از خواب بیدار شدم و نگاهی به ساعت دیواری کوک کردم ...

× از جام پریدم که کوکم همراه با من از خواب بیدار شد ..

× وای بدبخت شدیم ...
- برای چی ( خوابالوت)
× قرار بود ساعت ۸ بریم برای شام ... اکه دیر بریم زشت...
- اوهوم ...( خوابالوت)
× کوک اصلا میفهمی چی میگم...
- چی میگی ... ( روی تخت دراز می‌کشه)
× کوکککک ( داد)
- بیدار شدم .. بیدار شدم ...
× پاشو لباساتو عوض کن باید بریم برای شام..
- اوهوم ..
× از جام بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم... بعد از انجام دادن کارام از سرویس بیرون اومدم ..

شونه ای به موهام زدم .. از پشت گورجه ای بستم ... و کمی میکاپ برای اینکه خوب به نظر بیام‌ انجام دادم ...

خواستم کوک رو از خواب بیدار کنم ... چون لباس نداشتم ... ولی شاید برم پیش لنا بهتر باشه ... با همون لباس از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق لنا رفتم ...

از پله ها بالا میفرتم که متوجه نقاشی روی دیوار شدم ... خیلی زیبا بود ... روی همون پله ایستادم و نگاهم رو به نقاشی دادم ...

ویو ۲ دقیقه بعد :

× نقاشی بی‌نظیری بود معلوم بود کار دسته ... هنوز به اون نقاشی روی دیوار نگاه میکردم که با صدای فردی برگشتم ...

£ اعم اعم... سلام

× سرمو بالا آوردم که با یک پسر... قد متوسط و موهای طلایی با صورتی سفید و معصوم برخورد کردم ...

سریع به خودم اومدم و برای احترام سری خم کردم و سلامی بهش دادم

× ببخشید سلام ( تعظیم)

£ من تورو تا به حال اینجا‌ ندیدم ... خدمتکار جدیدی ...

× من نه خوب..‌.

£ آخه خدمتکار چنین لباس هایی بهشون نمیدیم... ( نگاهی از سر تا پا به ات می‌کنه )

× تازه متوجه لباسم شده بودم ... وای چه گلی بریزم تو سرم ... من چطوری بگم که..

£ جواب منو نمی‌دی..

× من خوب...‌

- همسر منه... ( دستشو میندازه دور کمر ات)

£ او چطوری آقای جعون...

- آقای پارک جیمین کمتر به اموال بقیه چشم بنداز ...

- برو تو اتاق لنا سریع باش ... ( تو گوش ات میگه)

× وقتی گفت برم توی اتاق لنا سریع از پله ها بالا رفتم و در اتاق لنا رو باز کردم و بدون توجه به کسی که داخل اتاق بود درو محکم بستم ...‌

& اتتتتت( میپره بغل ات)

¥ اعم سلام ..

× سل.. سلام ..

& ات اتفاقی افتاده

× نه خوشکلم...

& کالیرا معرفی میکنم ات همسر دایی کوک...

¥ وایسا ببینم همسر ...

& و اینم کالیرا آبجی دایی کوک ...

× آبجی...

¥ اووو پس اون موقع که اومد لباس برداره برای تو میخواست ( ذوق و خنده)

× ا.. آره..

¥ چقدر تو خوشکلی...

× ممنون ... شما هم خوشکلی...

¥ بابا رسمی حرف نزن .. بیا همو مثل آبجی بدونیم ...

× باش... ( خنده)

¥ خوب ات چرا...

در اتاق باز میشه ..

- ات کجاست ( عصبی)

× من اینجام ...

- ( دست ات رو میگیره) زنمو واسه چند دقیقه قرض میگیرم ...

× نه .. نه

- کالیرا برای ات یک‌ لباس خوشکل بیاری...

¥ باش...

پسرک دست دخترک رو با بدترین حالت ممکن گرفته بود ... قبلا از اینکه از اتاق خارج باشند پسرک کتی که به دست داشت روی دختر انداخت... پسر ... دست دختر رو گرفته بود و به سمت اتاق خودشون میکشید ... دختر از قیافه عصبی پسر متوجه شد ... کارش ساختس... ولی بازم سکوت کرد... پسرک در اتاق رو باز کرد و دختر رو توی اتاق کشید...


ویو ات:

× کوک وارد اتاق شد و کتی روی شونم انداخت دستمو گرفت و به سمت اتاق خودش برد... عصابنیت رو می‌تونستم از توی چشماش تشخیص بدم ولی بازم سکوت کردم ... در اتاق رو باز کرد و منو داخل اتاق پرتاب کرد ...

- ات... چرا با این لباس رفتی بیرون ها( داد و عصبی)

× ببخشید...

- جیمین داشت بدنتو دید میزد میفهمی اصلاااا ( عربده)

× داد ..‌نزن ( گریه)

- ات...

ادامه دارد ....🌔
دیدگاه ها (۱۳۴)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط