رمان تهیونگ

همزمان با برگشتن من، تهیونگ هم برگشت...

— اوه، آبجی...

چند ثانیه بیشتر طول نکشید که تهیونگ دختر روبه‌روش، که گویا خواهرش بود، رو توی آغوش کشید.

اولین بار بود که چهره‌ی این‌قدر خوشحال تهیونگ رو می‌دیدم...

شاید آبجیش با همه براش فرق داشت.

لبخندش واقعی‌تر از همیشه بود و حتی نگاهش هم یه جور دیگه شده بود؛ انگار برای چند لحظه همه‌ی حواسش فقط به خواهرش بود.

— آه، یکی بیاد کمکم کنه...

هر دو با شنیدن صدای اون خانم از آغوش هم بیرون اومدن و به سمتش رفتن.

چند قدم جلوتر، مشغول آوردن چمدون‌ها بود و با دیدن تهیونگ و خواهرش، ازشون کمک خواست.

همون موقع مادربزرگ تهیونگ هم جلو اومد و نوه‌ش رو محکم توی آغوشش کشید.

من کمی دورتر ایستاده بودم و فقط بهشون نگاه می‌کردم.

همه‌شون بعد از مدت‌ها همدیگه رو دیده بودن و حال و هوای عجیبی بینشون جریان داشت...

تا اینکه صدای اون زن بلند شد.

— عروسم کو؟

تهیونگ با دست به سمتم اشاره کرد.

— اونجاست...

با شنیدن حرفش، اون زن نگاهش رو به سمتم چرخوند.

همین که منو دید، لبخند بزرگی روی لب‌هاش نشست.

از کنار اون دو نفری که کنارش بودن بیرون اومد و قدم‌های آروم و پی‌درپی به سمتم برداشت.

هر لحظه که نزدیک‌تر می‌شد، استرس من هم بیشتر می‌شد.

دست‌هام رو از شدت اضطراب مشت کرده بودم و نمی‌دونستم باید چیکار کنم.

× حالا باید چیکار کنم؟
آیا اونم مثل دخترش از من بدش میاد؟

هنوز حرفم کامل نشده بود که خودم رو توی آغوش گرمش دیدم.

— سلام، دخترم...

دخترم...؟!

الان نباید از من بدش بیاد؟

چی باید می‌گفتم؟
چیکار باید می‌کردم؟

چند لحظه بعد از آغوشش بیرونم آورد و با دقت به صورتم نگاه کرد.

— خیلی زیبایی... درست مثل مادرت.

ویو ات:

× مادرم...؟

درست می‌گفت...

مادرم واقعاً زیبا بود.

موهایی به رنگ قهوه‌ای تیره، چشم‌هایی به رنگ قهوه و صورتی که همیشه توی ذهنم مثل یه تصویر زیبا باقی مونده بود...

اما...

مگه اون تا حالا مادرم رو دیده بود؟

هنوز داشتم به حرفش فکر می‌کردم که آروم گفت:

— زیاد بهش فکر نکن... بعداً برات همه چیز رو تعریف می‌کنم.

با شنیدن این حرف، فقط با تعجب نگاهش کردم.

هنوز هزار تا سؤال توی ذهنم بود که صدایی از پشت سرمون بلند شد.

گویا کل‌کل‌های خواهر و برادری شروع شده بود.

= ای داداش! نگفتی که زن به این خوشگلی تور کردی!

تهیونگ با اخم ساختگی نگاهش کرد.

— تها، آبروم رو نبر.

= من کی آبروتو بردم؟

— بگو کی نبردی...

تها دستش رو روی پیشونیش گذاشت و چند بار آروم بهش زد.

= طبق محاسبات من... با این می‌شه...

چند لحظه فکر کرد و ناگهان با یادآوری چیزی، بشکنی زد.

= یادم اومد!

با خنده ادامه داد:

= تا الان صد بار آبروتو بردم!

تهیونگ با پوزخند نگاهش کرد.

— خیلی خوشحالی؟

= خیلی!

خنده‌ی ریزی کرد و بعد نگاهی به تهیونگ انداخت.

لبخند کوچیکی روی لب‌های تهیونگ نشست.

تها همون لحظه با شیطنت گفت:

= حالا از جلوی راهم برو اون‌ور، می‌خوام برم عروسمون رو بغل کنم.

— جلوتو نگرفتم که!

تها از کنار تهیونگ رد شد و با قدم‌های سریع خودش رو به من رسوند.

به ثانیه نکشید که دوباره توی آغوش یکی دیگه از اعضای خانواده‌ی تهیونگ فرو رفتم.

این بار من هم بدون معطلی بغلش کردم.

چند لحظه بعد ازم جدا شد و مثل مادربزرگش، با دقت نگاهم کرد.

= هی، مامان‌بزرگ...

فکر کنم برای اولین بار از سلیقه‌ی تهیونگ راضیم!

مادربزرگ با همون صدای گرفته و آرومش جواب داد:

— نوه‌ی من همیشه خوش‌سلیقه بوده.

با خجالت لبخند کوچیکی زدم.

× نظر لطفتونه...

بعد هم کمی خم شدم و به نشونه‌ی احترام تعظیم کردم.

وقتی سرم رو بالا آوردم، نگاهم به تهیونگ افتاد.

داشت با پوزخند نگاهم می‌کرد.

این آدم به همه لبخند می‌زد...

به غیر از من!

چند لحظه نگاهم کرد و بعد نگاهش از سر تا پام پایین اومد.

اما همین که چشمش به کفش‌هام افتاد، حالت صورتش عوض شد.

گویا که چیزی یادش اومده باشه...

🌷ادامه دارد...✨

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨
دیدگاه ها (۲۴)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

بانوم فالوشع 🫠🌷 https://wisgoon.com/amelia-pan

رمان تهیونگ

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب³¹آروم دستم رو به سمتش دراز کردم.+دوست ...

سناریو تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط