پری کوچولو
ویو جونگکوک
نشسته بودم توی اتاق کارم و برنامه هاما تنظیم میکردم. که یهو یکی در زد.
_بیا تو.
دیدم ایلیه. لپتاپ را تا نیمه بستم و از جام بلند شدم.
+کوک بهم قول دادی شب ستاره را هارا بهم نشون بدی. الانم شبه.
_عا اره راست میگی. الان میامـ
لپتاپ را بستم.و بردمش روی پشت بوم. لامپ هارا خاموش کردم. که ستاره بهتر دیده بشن.
اولش داشت با ذوق نگاه میکرد به ستاره ها. منم داشتم به ماهم نگاه میکردم (ایلی را میگه) نمیخاستم عاشقش بشم. چون دیر با زود از پیشم میرفت. ولی خب دیگه دیر بود. ولی به کسی نمیگمـ.
اشک توی چشماش جمع شد. زدم بهش.
_ایلی چت شد پس؟
+هیچی(بغض)
_بهم بگو میتونی بهم اعتماد کنی.
+هیچی فقط دلم برای بابام تنگ شده.
_مرده؟
+نه زندس.
_پس چرا نمیری پیشش؟
+چون نمیتونم.
اومدم حرف بزنم که ایلی بحث را عوض کرد.
+میدونی توی سرزمین من ستاره ها خیلی نزدیکن. و همشون سفیدن.
_سرزمین تو؟
+عوهوم سرزمین من.
_مطمئن شدم موقع اون تضادف یرت خورده به جایی.
+کوک خواهش میکنم باور کن.
_بگو ببینم اسم سرزمینت چیه؟
+ایلوریا.
سرچ کردم توی گوشی ولی هیچی نیاورد. دلم میخاست حرفاشا باور کنم ولی با منطق جور در نمیومد.
+پدرم میخاست تاج و تخت را بده به من. قرار بود شاهزاده بشم. ولی خب نشدـ
_خب شاهزاده خانوم بگو ببینم شازده خانوم. ادم های سرزمین تو چجورین؟
+بال داریم قدرت داریم. کینه و دشمنی توی مردم ما جایی نداره. البته به غیر پدرم و عموم.
_قدرت و بال دارین؟(خنده)
+اره.
_ببین ناراحت نشی ولی همچین جایی که میگی وجود نداره توی واقعیت. چه برسه به ادماش.
+یه لحظه اینجا وایسا الان میام.
رفت و بعد از چند دقیقه با یک کتاب خیلی قدیمی که حتی یکبارم نخوندمش برگشت.
+عصبی نشی ولی خب رفتم توی کتاب خونه و این کتاب را خوندم. چون اسم درمورد افسانه ها بود.
_بیخیال افسانه واقعیت ندارن.
+بخون.
خوندم. دقیقا حرف های ایلی را گفته بود فقط به صورت افسانه. شکم بیشتر شد.
_خب اگه راست میگی بال ها کجان یا قدرتت؟
+قدرتما اینجا از دست دادم فکر کنم ولی بال ها... وقتی بری توی یک دنیا دیگه بال ها از بین میرن.
دقیقا چیزی که توی اون کتاب گفته بود.
_(😂)
+حالا به امتحانی میکنیم.
رفت سمت اون گل خشکیده و اونا دستش گرفت.
داشتیم بهم نگاه میکردیم که یهو یه نسیم تندی وزید و موهای ایلی را تکون داد همون لحظه یه نور خیلی ریز مثل گرد طلا دور دست ایلی درخشید.
پلک زدم و دوباره نگاه کردم. اولش فکر کردم به خاطر خستگیه ولی... اون گل خشک شده دوباره جون گرفت و سبز شد. حتی بهتر از قبل. داشتم با تعجب نگاه میکردم که یهو...
ایلی با یه لبخند گفت
+قدرتم دوباره بر گشت.
همون لحظه صدای قدمهایی از پشت سرمون اومد.
تهیونگ در رو باز کرد و با لبخند گفت:
♕ شما دوتا هنوز اینجایین؟
آیلی با عجله دستهاشو پشتش قایم کرد.
من هم ناخودآگاه جلوی اون ایستادم.
ـ آره... الان میایم.
تهیونگ شونه بالا انداخت و رفت.
وقتی در بسته شد، دوباره به آیلی نگاه کردم.
آروم پرسیدم:
ـ اون گلها...کار تو بود؟
آیلی چند ثانیه ساکت موند.بعد خیلی آروم سرش رو تکون داد.
+لطفاً...فعلاً به کسی نگو.
به چشمهای نگرانش نگاه کردم.لبخند زدم.
ـ باشه.قول میدم.
اونم برای اولین بار، با خیال راحت لبخند زد.
نشسته بودم توی اتاق کارم و برنامه هاما تنظیم میکردم. که یهو یکی در زد.
_بیا تو.
دیدم ایلیه. لپتاپ را تا نیمه بستم و از جام بلند شدم.
+کوک بهم قول دادی شب ستاره را هارا بهم نشون بدی. الانم شبه.
_عا اره راست میگی. الان میامـ
لپتاپ را بستم.و بردمش روی پشت بوم. لامپ هارا خاموش کردم. که ستاره بهتر دیده بشن.
اولش داشت با ذوق نگاه میکرد به ستاره ها. منم داشتم به ماهم نگاه میکردم (ایلی را میگه) نمیخاستم عاشقش بشم. چون دیر با زود از پیشم میرفت. ولی خب دیگه دیر بود. ولی به کسی نمیگمـ.
اشک توی چشماش جمع شد. زدم بهش.
_ایلی چت شد پس؟
+هیچی(بغض)
_بهم بگو میتونی بهم اعتماد کنی.
+هیچی فقط دلم برای بابام تنگ شده.
_مرده؟
+نه زندس.
_پس چرا نمیری پیشش؟
+چون نمیتونم.
اومدم حرف بزنم که ایلی بحث را عوض کرد.
+میدونی توی سرزمین من ستاره ها خیلی نزدیکن. و همشون سفیدن.
_سرزمین تو؟
+عوهوم سرزمین من.
_مطمئن شدم موقع اون تضادف یرت خورده به جایی.
+کوک خواهش میکنم باور کن.
_بگو ببینم اسم سرزمینت چیه؟
+ایلوریا.
سرچ کردم توی گوشی ولی هیچی نیاورد. دلم میخاست حرفاشا باور کنم ولی با منطق جور در نمیومد.
+پدرم میخاست تاج و تخت را بده به من. قرار بود شاهزاده بشم. ولی خب نشدـ
_خب شاهزاده خانوم بگو ببینم شازده خانوم. ادم های سرزمین تو چجورین؟
+بال داریم قدرت داریم. کینه و دشمنی توی مردم ما جایی نداره. البته به غیر پدرم و عموم.
_قدرت و بال دارین؟(خنده)
+اره.
_ببین ناراحت نشی ولی همچین جایی که میگی وجود نداره توی واقعیت. چه برسه به ادماش.
+یه لحظه اینجا وایسا الان میام.
رفت و بعد از چند دقیقه با یک کتاب خیلی قدیمی که حتی یکبارم نخوندمش برگشت.
+عصبی نشی ولی خب رفتم توی کتاب خونه و این کتاب را خوندم. چون اسم درمورد افسانه ها بود.
_بیخیال افسانه واقعیت ندارن.
+بخون.
خوندم. دقیقا حرف های ایلی را گفته بود فقط به صورت افسانه. شکم بیشتر شد.
_خب اگه راست میگی بال ها کجان یا قدرتت؟
+قدرتما اینجا از دست دادم فکر کنم ولی بال ها... وقتی بری توی یک دنیا دیگه بال ها از بین میرن.
دقیقا چیزی که توی اون کتاب گفته بود.
_(😂)
+حالا به امتحانی میکنیم.
رفت سمت اون گل خشکیده و اونا دستش گرفت.
داشتیم بهم نگاه میکردیم که یهو یه نسیم تندی وزید و موهای ایلی را تکون داد همون لحظه یه نور خیلی ریز مثل گرد طلا دور دست ایلی درخشید.
پلک زدم و دوباره نگاه کردم. اولش فکر کردم به خاطر خستگیه ولی... اون گل خشک شده دوباره جون گرفت و سبز شد. حتی بهتر از قبل. داشتم با تعجب نگاه میکردم که یهو...
ایلی با یه لبخند گفت
+قدرتم دوباره بر گشت.
همون لحظه صدای قدمهایی از پشت سرمون اومد.
تهیونگ در رو باز کرد و با لبخند گفت:
♕ شما دوتا هنوز اینجایین؟
آیلی با عجله دستهاشو پشتش قایم کرد.
من هم ناخودآگاه جلوی اون ایستادم.
ـ آره... الان میایم.
تهیونگ شونه بالا انداخت و رفت.
وقتی در بسته شد، دوباره به آیلی نگاه کردم.
آروم پرسیدم:
ـ اون گلها...کار تو بود؟
آیلی چند ثانیه ساکت موند.بعد خیلی آروم سرش رو تکون داد.
+لطفاً...فعلاً به کسی نگو.
به چشمهای نگرانش نگاه کردم.لبخند زدم.
ـ باشه.قول میدم.
اونم برای اولین بار، با خیال راحت لبخند زد.
- ۲۸۱
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط