𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧
𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧
𝐏𝐚𝐫𝐭:4
به سمت حموم رفتم که کمی با آب گرم جسمم رو تسکین ببخشم
بغض عین گردو تو گلوم گیر کرده بود .
زندگیم همش اجباره و کاری از دست من بر نمیاد همینه که قلبمو به درد میاره...
بعد از اینکه از حموم بیرون اومدم به لباس روی تخت خیره شدم ..اگه یه زمان دیگه ای به این لباس نگاه میکردم واقعا زیبا بود ولی الان...
(از اینجا به بعد راجب جونگکوک توضیح بدم)
در نگاه اول شاید از من یه غول دیده باشید ولی اینطور نیست یا شاید هست..من جئون جونگکوک هستم تک پسر خانواده ی جئون جانشین جئون ته ایل (پدرش) . از وقتی که یادمه درحال یادگیری چگونه جانشین ایده عالی باشیم،اصل و اساس مافیا بودن،سیاست داشتن،و.... خیلی چیز های دیگه بودم
خودم خواستم راه پدرم رو ادامه بدم و احساس پشیمونی هم ندارم .... من با ۲۶ سال سن جوون ترین و موفق ترین جانشین برای بزرگترین باند مافیا یعنی black diamond (الماس سیاه) هستم.شرکت های خیلی زیادی زیر دست من میچرخه و همه ی سرمایه گذارها لحظه شماری میکنند که ما درخواست همکاریشون رو قبول کنیم که اونا هم با ما همکاری کنن و باعث بشه پیشرفت کنن.خانواده ی من آنقدر به من اعتماد دارن که میدونن من چه آدمی هستم و هیچ وقت قرار نیست باعث دردسرشون بشم.من روی حرف پدر و مادرم حرف نمیزنم چون اون ها صلاح من رو میخوان و من همیشه مطیع اونها هستم . امشب از قضا قراره بریم خواستگاری تک دختر خانواده ی کیم که با ازدواج ما شراکت برقرار بشه و هر دو طرف از نظر کاری،مالی و... تا ۱۰ نسل بعد از خودشون تأمین بشه ... و این کار قراره حسابی داخل دنیا غوغا کنه،بگذریم بریم سراغ زندگی عادی.
سرگرم یک سری پرونده و درحال بررسی اونها بودم. چون چند وقت دیگه یه مراسم برای برترین اعضای مافیا برگزار میشه و من هم در اون مراسم حضور دارم.
با صدای گوشی سر از پرونده بیرون کشیدم،و به گوشه ی میز خیره شدم .با نمایان شدن صفحه گوشی و اسم سیو شده ی مادر برای پاسخگویی اقدام کردم.
^:سلام پسرم
_:سلام مادر جان
^:خیلی داری سخت کار میکنی یه کم به فکر وضعیت خودت باش
_:من حالم خوبه مادر ....کار داشتین ؟
^:آره پسرم ...قراره یک ساعت دیگه بریم به عمارت کیم ، بهت زنگ زدم که بیای خونه تا حاضر شی باهم بریم
_:چشم.. یک ربع دیگه حرکت میکنم
^:باشه پسرم مراقب خودت باش ... دیر نکنی ...فعلا
_:خدافظ
بعد از اتمام تماس به ساعت مچی دستم خیره شدم
ساعت نزدیک ۷ عصر بود .. پرونده رو از روی میز برداشتم و به سمت قفسه ی کتاب ها و مدارک داخل اتاق قدم برداشتم پوشه ی قرمز رنگ که مخصوص مدارک مراسمات مخصوص بود رو برداشتم و برگه رو درونش جا دادم و دوباره به جای قبلی برگردوندمش ..
بعد از اینکه وسایلم رو جمع کردم به سمت در قدم برداشتم تا از اتاق خارج بشم.
به محض خروج من از اتاق منشی به رسم احترام بلند شد و تعظیم کرد.
منم کمی سرم رو خم کردم که گفت:
منشی:رئیس خسته نباشید
با لبخندی ملیح لب زدم:
_:ممنون...سویی لطفا برنامه ی فردا رو برای آیپد بفرست فردا چک میکنم ...و لطفا از پرونده های ارسالی شرکت آقای جانگ برام یه نمونه کپی بگیر که بررسی کنم...خسته نباشی
منشی:چشم رئیس...خیلی ممنون شبتون بخیر
با لبخند ملیحی سری آروم تکون دادم و به سمت بیرون از دفتر راه افتادم. بیشتر کارکنان تا الان از شرکت رفتن و تک و توکی داخل شرکت بودن.
با قدم هایی که سلطه ، اصالت رو نشون میداد و حساب شده بود به سمت آسانسور رفتم و دکمه ی طبقه ی همکف رو زدم.
بعد از توافق آسانسور که ندا از رسیدن به طبقهی مورد نظر میداد و با باز شدن در ها به سمت خروجی قدم برداشتم. در راه همه به رسم ادب و احترام خم میشدن و خسته نباشید میگفتن .
به سمت ماشین فراری مشکی رنگم رفتم که راننده در عقب رو برام باز کرد بعد از نشستن روی صندلی به سمت عمارت راه افتادیم راننده ی من یکی از قابل اعتماد ترین افراد منه و برام عین هیونگم میمونه ، مین یونگی....
ادامه دارد....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام به عزیزای دلم✨
احوالتون؟ امیدوارم حالتون عالییی باشه🩷
اینم از پارت جدید خدمت نگاه های خوشگل تون
امیدوارم دوست داشته باشید 🌒
حمایت یادتون نره🤍
𝐏𝐚𝐫𝐭:4
به سمت حموم رفتم که کمی با آب گرم جسمم رو تسکین ببخشم
بغض عین گردو تو گلوم گیر کرده بود .
زندگیم همش اجباره و کاری از دست من بر نمیاد همینه که قلبمو به درد میاره...
بعد از اینکه از حموم بیرون اومدم به لباس روی تخت خیره شدم ..اگه یه زمان دیگه ای به این لباس نگاه میکردم واقعا زیبا بود ولی الان...
(از اینجا به بعد راجب جونگکوک توضیح بدم)
در نگاه اول شاید از من یه غول دیده باشید ولی اینطور نیست یا شاید هست..من جئون جونگکوک هستم تک پسر خانواده ی جئون جانشین جئون ته ایل (پدرش) . از وقتی که یادمه درحال یادگیری چگونه جانشین ایده عالی باشیم،اصل و اساس مافیا بودن،سیاست داشتن،و.... خیلی چیز های دیگه بودم
خودم خواستم راه پدرم رو ادامه بدم و احساس پشیمونی هم ندارم .... من با ۲۶ سال سن جوون ترین و موفق ترین جانشین برای بزرگترین باند مافیا یعنی black diamond (الماس سیاه) هستم.شرکت های خیلی زیادی زیر دست من میچرخه و همه ی سرمایه گذارها لحظه شماری میکنند که ما درخواست همکاریشون رو قبول کنیم که اونا هم با ما همکاری کنن و باعث بشه پیشرفت کنن.خانواده ی من آنقدر به من اعتماد دارن که میدونن من چه آدمی هستم و هیچ وقت قرار نیست باعث دردسرشون بشم.من روی حرف پدر و مادرم حرف نمیزنم چون اون ها صلاح من رو میخوان و من همیشه مطیع اونها هستم . امشب از قضا قراره بریم خواستگاری تک دختر خانواده ی کیم که با ازدواج ما شراکت برقرار بشه و هر دو طرف از نظر کاری،مالی و... تا ۱۰ نسل بعد از خودشون تأمین بشه ... و این کار قراره حسابی داخل دنیا غوغا کنه،بگذریم بریم سراغ زندگی عادی.
سرگرم یک سری پرونده و درحال بررسی اونها بودم. چون چند وقت دیگه یه مراسم برای برترین اعضای مافیا برگزار میشه و من هم در اون مراسم حضور دارم.
با صدای گوشی سر از پرونده بیرون کشیدم،و به گوشه ی میز خیره شدم .با نمایان شدن صفحه گوشی و اسم سیو شده ی مادر برای پاسخگویی اقدام کردم.
^:سلام پسرم
_:سلام مادر جان
^:خیلی داری سخت کار میکنی یه کم به فکر وضعیت خودت باش
_:من حالم خوبه مادر ....کار داشتین ؟
^:آره پسرم ...قراره یک ساعت دیگه بریم به عمارت کیم ، بهت زنگ زدم که بیای خونه تا حاضر شی باهم بریم
_:چشم.. یک ربع دیگه حرکت میکنم
^:باشه پسرم مراقب خودت باش ... دیر نکنی ...فعلا
_:خدافظ
بعد از اتمام تماس به ساعت مچی دستم خیره شدم
ساعت نزدیک ۷ عصر بود .. پرونده رو از روی میز برداشتم و به سمت قفسه ی کتاب ها و مدارک داخل اتاق قدم برداشتم پوشه ی قرمز رنگ که مخصوص مدارک مراسمات مخصوص بود رو برداشتم و برگه رو درونش جا دادم و دوباره به جای قبلی برگردوندمش ..
بعد از اینکه وسایلم رو جمع کردم به سمت در قدم برداشتم تا از اتاق خارج بشم.
به محض خروج من از اتاق منشی به رسم احترام بلند شد و تعظیم کرد.
منم کمی سرم رو خم کردم که گفت:
منشی:رئیس خسته نباشید
با لبخندی ملیح لب زدم:
_:ممنون...سویی لطفا برنامه ی فردا رو برای آیپد بفرست فردا چک میکنم ...و لطفا از پرونده های ارسالی شرکت آقای جانگ برام یه نمونه کپی بگیر که بررسی کنم...خسته نباشی
منشی:چشم رئیس...خیلی ممنون شبتون بخیر
با لبخند ملیحی سری آروم تکون دادم و به سمت بیرون از دفتر راه افتادم. بیشتر کارکنان تا الان از شرکت رفتن و تک و توکی داخل شرکت بودن.
با قدم هایی که سلطه ، اصالت رو نشون میداد و حساب شده بود به سمت آسانسور رفتم و دکمه ی طبقه ی همکف رو زدم.
بعد از توافق آسانسور که ندا از رسیدن به طبقهی مورد نظر میداد و با باز شدن در ها به سمت خروجی قدم برداشتم. در راه همه به رسم ادب و احترام خم میشدن و خسته نباشید میگفتن .
به سمت ماشین فراری مشکی رنگم رفتم که راننده در عقب رو برام باز کرد بعد از نشستن روی صندلی به سمت عمارت راه افتادیم راننده ی من یکی از قابل اعتماد ترین افراد منه و برام عین هیونگم میمونه ، مین یونگی....
ادامه دارد....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام به عزیزای دلم✨
احوالتون؟ امیدوارم حالتون عالییی باشه🩷
اینم از پارت جدید خدمت نگاه های خوشگل تون
امیدوارم دوست داشته باشید 🌒
حمایت یادتون نره🤍
- ۱۷۱
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط