life:p¹¹

life:p¹¹
با‌چیزی‌که‌دیدم‌انگار‌برقم‌گرفته‌بود...
با‌هه‌سویی‌مواجه‌شدم‌که‌همش‌خودشو‌میچبونه‌به‌جونگ‌کوک‌نفس‌عمیقی‌کشیدم‌و‌با‌لبخندی‌عصبی‌رفتم‌روبه‌رو‌یشان‌و‌گفتم:
+بانو‌چوی‌فکر‌نکنم‌این‌کار‌در‌شئن‌یک‌بانوی‌سلطنیطی‌باشه‌که‌قبل‌از‌ازدواج‌دارن‌با‌ولیعهد‌میگردن‌نگران‌نیستین‌که‌این‌کارتون‌باعث‌نادیده‌گرفته‌شدنتون‌از‌کاندید‌ها‌باشه؟!
هه‌سو‌که‌کامل‌داست‌حرص‌نیخورد‌با‌لحن‌رو‌مخ‌و‌پر‌عشوه‌اش‌گفت:
£اوو‌...‌پرنسس‌پری‌بله‌شما‌دریت‌میگن‌ولی‌میدانید‌که‌منو‌ولیعهد‌قرار‌ازدواج‌کنیم‌نه‌با‌شما‌پس‌نیازی‌نگران‌من‌باشین‌عشق‌منو‌ولیعهد‌جاویدانه‌است‌:/
(روای:راستشو‌بخوای‌از‌هه‌سو‌خیلی‌بدم‌میاد‌خیلی‌رو‌مخه‌عح‌حالم بهم‌خورد:////)
جونگ‌کوکی‌که‌تا‌الان‌ساکت‌بود‌‌با‌این‌حرف‌هه‌سو‌کم‌مونده‌بود‌حالت‌تهوع‌بگیره‌رو‌به‌هه‌سو‌کرد‌و‌گفت:
_بانو‌چوی‌شما‌دارین‌خودتان‌را‌با‌پرنسس‌پری‌مقایسه‌میکنین‌؟!!‌‌
جونگ‌کوک‌پوزخندی‌زد‌و‌ادامه‌داد:
_پرنسس‌پری‌کسی‌هستن‌که‌قدرتمند‌ترین‌نیرو‌را‌بین.خاندان‌ها‌دارن‌و‌زندگی‌تمام‌ما‌به‌ایشان‌بستگی‌دارد‌همچنین‌ایشان‌طبیب‌هستن‌یک‌طبیب‌ساده‌نه‌طبیب‌بشدت‌حرفه‌ای‌خودتان‌واقعا‌فکر‌میکنید‌من‌پرنسس‌پری‌رو‌ول‌میکنیم‌کسی‌که‌زیباترین‌و‌بی‌نقص‌ترین‌چهره‌و‌باوقارتریت‌رفتار‌را‌‌دارد‌کنارمیزارم‌و‌میام‌با‌شما‌ازوواج‌میکنم؟!‌‌....‌شما‌یکی‌از‌ویژگی‌های‌پرنسس‌پری‌را‌دارین‌؟!....‌جدا‌از‌قدرت،‌زیبایی‌و‌رفتار‌شایستشان‌ایشون‌از‌بچگی‌با‌من‌بزرگ‌شدن‌و‌من‌ایشون‌را‌از‌هرکس‌بهترمیشناسم‌این‌خودش‌یکی‌تز‌بزرگترین‌معیار‌های‌ازدواج‌دو‌خاندانه‌درسته؟!!
هه‌سو‌با‌حرص‌پاشو‌بر‌رویه‌زمین‌کوبید‌و‌از‌اونجا‌دور‌شد...‌وقتی‌که‌هه‌سو‌رفت‌جونگ‌کوک‌رو‌به‌من‌کرد‌و‌گفت:
_خوب‌فکر‌هاتو‌کردی‌پرنسس‌؟!‌
خندیدم‌و‌دستمو‌رویه‌شونش‌گذاشتم....گفتم:
+عا‌جونگ‌کوکا‌کوماو‌(ممنونم)‌‌خیلی‌خوب‌تخریبش‌کردی‌و‌برای‌جواب‌سوالت‌‌سوپرایزه‌بعدا‌بهت‌میگم‌چرا‌قبول‌کردم‌!!
جونگ‌کوکی‌که‌ذوقش‌زده‌شده‌بود‌رفت‌به‌سمت‌اقامتگاهش‌معلوم‌بود‌ناراحت‌شده‌ولی‌اشکال‌نداره‌بعدا‌خوشحالش‌میکنم‌...‌پیش‌ملکه‌رفتم‌و‌بهش‌خبر‌رو‌دادم‌و‌به‌ملکه‌گفتم‌به‌جونگ‌کوک‌نگه‌که‌سوپرایز‌شه‌...‌رفتم‌توی‌حیاط‌قصر‌پیاده‌روی‌کنم‌که‌با‌کسی‌برخورد‌کردم‌وای‌خدای‌من‌باورم‌نمیشه‌اون‌....
دیدگاه ها (۴)

Life:p¹²باورم‌نمیشه‌اون‌نامجونهه؟!!‌خدای‌من‌واقعا‌باورم‌نمیش...

Life:p¹³که‌ناگهان‌یکهو‌از‌خواب‌‌پریدم‌به‌اطرافم‌نگاه‌کردم‌کر...

Life:p¹⁰به‌عنوان‌برادر‌...‌ولی‌اگر‌هم‌بزارم‌بانوی‌چوی‌ببره‌ح...

Life:p⁹با‌حرفی‌که‌ملکه‌مادر‌زد‌چلی‌پرید‌تو‌گلوم‌و‌شروع‌کردم‌...

پارت ۳ — پایان | دو دختر برای یک بابا 💗آملیا هنوز دست جونگ‌ک...

پارت ۲۸

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³²ویو: اتاز وقتی برگشته بودیم...تق...

پارت ۱۶

★دستبند ما؟!...p⁵(end)با اطمینان گفتم:"همه چیز رو درست میکنم...

شب تولدم فصل 3پارت 17ات: تهیونگ به حرفاش گوش میکنمو ازش فاصل...

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟓جونگ‌کوک چند ثانیه به دفترچه ...

The Rival’s Embrace🍂✨️Part⁷صبح روز بعد، هنوز کافئین کامل نرس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط