🌹داستان آموزنده🌹.

🌹داستان آموزنده🌹.
زن و مرد جوانی به محله ی اسباب کشی کردند. روز بعد هنگام صرف صبحانه زن متوجه شد که همسایه اش در حال آویزان کردن رخت های شسته است.
رو به همسرش کرد و گفت: لباس ها را چندان تمیز نشسته است. احتمالا بلد نیست لباس بشوید شاید هم باید پودرش را عوض کند.
مرد هیچ نگفت.مدتی به همین منوال گذشت و هر بار که زن همسایه لباس های شسته را آویزان می کرد، او همان حرف ها را تکرار می کرد.
یک روز با تعجب متوجه شد همسایه لباس های تمیز را روی طناب پهن کرده است به همسرش گفت: یاد گرفته چه طور لباس بشوید.
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره هایمان را تمیز کردم!
از بس برای من و دیگران این مطلب را تکرار کردی تمام محل فهمیدند که زنی هستی که حتی شیشه‌های خانه خودت را هم تمیز نمی‌کنی!




@ghaseedak
دیدگاه ها (۰)

#حکایت_قدیمی در گذشته های دور مهمانی سرزده و دیروقت به خانه ...

★彡   Part 41 彡★ فکر میکردم بالا پایین رفتن از این همه پله کا...

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚𝐏𝐚𝐫𝐭:۱۷زن شروع کرد به حرف زدن:سلام جونگک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط