او این روزها، هر روز یک آدم جدید است! با یک هویت ناشناس و

او این روزها، هر روز یک آدم جدید است! با یک هویت ناشناس و یک قلب جدید و البته با یک احساس مشترک در بین تمام این آدم‌ها.. که در خیابان‌ها راه می‌رود و به یاد می‌آورد هرآنچه گذشت را احساس می‌کند به چیزی رسیده‌ که همیشه میخواسته، شاید باارزش‌ترین خواسته‌اش در تمام زندگی! و اما بهای این رسیدن بسیار سنگین بود.. و از همین رو حسی ناآشنا و غریب در او پیدا شده، که فعلا در مهار و کنترلش نه توانی دارد و نه انگیزه‌ای.. اما با این حالِ پرسه‌در‌خلسه، به این فکر می‌کند که مگر او از "زندگی" چه می‌خواست که اینگونه ناجوانمردانه با او تا کرد؟ نمیدونست که آیا او تصادفا در تور این زمانه گرفتار شده بود؟ یا انتخاب‌شده‌ای سرسخت بود برای اجرای این نمایش سادیسمی! و در نهایت اما "وجود همین احساس" در او کفایت می‌کند، برای دستاوردِ پرداختِ این بهای گزاف...


دست نوشته‌های من
جلیل ارباب
دیدگاه ها (۰)

عجب سیرکی است! همه‌مان خواهیم مُرد.. این مساله به تنهایی بای...

به هر آنچه که ما را به برخی انسان‌ها وابسته می‌کند نام عشق ن...

نومیدی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط