سلام

سلام
شب جمعه که گذشت حالی نبود برای رفتن بر سر مزار پدر در همین حال سر درگم بودم که پدر خواندم زنگم زدو مهمان کرد بر سر سفری دوست تا ظهر بهشت زهرا بودیم بعد از نهار مرا برد پشت مخابرات دیالمه سقاخانه کوچکی میان خیابان فریی دوتا شمع روشن کرد ومانند شمع ها اب شد جوری می‌گریست که من وپسر گوچکم هم گریمان گرفت بعد هم بردمش سراه افسری سوار ماشین کردم وراهی خانه شد تا به خانه رسیدیم پسرم گفت داروهایش جا ماند است هنوز توی این بیست وشش سالی که مهر پدریش بر سرم هست ندیده بودم که چنین حال زاری داشته باشد ماهی یک بار به تهران می آید نصف روزش در بهشت زهراست ونصف دیگرش در خیابان ری سر گردان به دنبال خود میگردد
دیدگاه ها (۴)

سلام من مایا هاوک هستم و اینجام تا بررسی کنماز مجموعه کرایتر...

چشم در چشم پریسا انداختم و‌گفتم تو را خدا دو دقیقه همین جا م...

#خرپاد

استان بوشهر .... ابپخش .. گناوه ....خوزستان

Noob

𝑺𝒐𝒎𝒓𝒕𝒊𝒎𝒆𝒔 𝒊𝒕 𝒕𝒂𝒌𝒆𝒔 𝒕𝒉𝒆 𝒘𝒐𝒓𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒊𝒏 𝒕𝒐 𝒃𝒓𝒊𝒏𝒈 𝒂𝒃𝒐𝒖𝒕 𝒕𝒉𝒆 𝒃𝒆𝒔𝒕 𝒄𝒉...

ꪑꪖrⅈꪖꪑ :🍃🦋تو را برای لبخند تلخ لحظه‌هاپرواز شيرين خاطره‌ها د...

اینقدر کاری نکن با خودت حسود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط