وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p36
وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p36
ویو ا.ت
کنار تخت نشسته بودم و منتظر هیونجین بودم که مردی به سمتم اومد.
مرد : سلام. تنهایی اینجا نشستی؟
ا.ت : نه. دوستام همین اطرافن.
مرد : میتونم کنارت بشینم؟
ا.ت : ممنون. ترجیح میدم تنها باشم.
مرد به جای اینکه به جوابم احترام بذاره نزدیکتر اومد و کنار تخت ایستاد.
مرد : فقط میخواستم آشنا بشیم. لازم نیست اینقدر جدی باشی.
ا.ت : گفتم که علاقهای ندارم. لطفا فاصلهتون رو حفظ کنین.
مرد لبخند کوتاهی زد و باز هم یک قدم نزدیکتر شد. قبل از اینکه چیزی بگه صدای آشنای هیونجین رو شنیدم.
$ : فکر کنم واضح بهت گفت که نمیخواد باهات صحبت کنه.
هیونجین کنارم ایستاده بود. حالت صورتش کاملا جدی شده بود و نگاهش روی مرد ثابت مونده بود.
مرد : من فقط داشتم باهاش حرف میزدم.
$ : و اون بهت گفت که علاقهای نداره. همین باید برای فهمیدن کافی باشه.
مرد : نیازی نیست اینقدر تند برخورد کنی.
هیونجین یک قدم جلو رفت و بین من و مرد قرار گرفت. صدایش آروم بود اما لحنش هیچ جایی برای بحث باقی نمیذاشت.
$ : من هنوز دارم محترمانه باهات حرف میزنم. ازت میخوام همین الان فاصله بگیری و دیگه مزاحمش نشی.
مرد نگاهی به من و بعد به هیونجین انداخت. وقتی متوجه شد هیونجین قصد عقبنشینی نداره زیر لب چیزی گفت و از ما دور شد.
هیونجین تا وقتی مرد به سمت بخش دیگهای از محوطه نرفت نگاهش رو ازش برنداشت. بعد به طرفم برگشت و کنارم نشست.
$ : خوبی؟ چیزی بهت نگفت؟
ا.ت : نه. فقط چند بار گفتم نمیخوام باهاش حرف بزنم ولی گوش نمیکرد.
فک هیونجین برای لحظهای منقبض شد. دستم رو گرفت و با انگشت شستش آروم روی پشت دستم کشید.
$ : نباید مجبور میشدی چند بار تکرار کنی. وقتی گفتی نه باید همون بار اول میفهمید.
ا.ت : میدونم. ولی الان که رفت.
$ : اگه دوباره نزدیکت شد به من یا کارکنان اینجا خبر بده. نمیخوام احساس کنی باید تنهایی با این موقعیت کنار بیای.
سرم رو روی شونهش گذاشتم و اون دستش رو دور شونههام حلقه کرد. چند لحظه توی همون حالت موندیم تا اینکه هیونجین سرش رو به طرفم چرخوند و یه بوسهی کوتاه و آروم روی لبم گذاشت.
$ : نمیخوام حتی برای یه لحظه احساس ناراحتی یا ناامنی کنی.
ا.ت : ممنون که حواست بهم هست.
لبخند ملایمی زد و دستم رو توی دستش نگه داشت.
$ : همیشه حواسم بهته. مخصوصا الان که باید بیشتر مراقب خودت باشی.
دستم رو روی دستش گذاشتم و بهش نگاه کردم.
ا.ت : میدونم. ولی نمیخوام به خاطر من با همه دعوا کنی.
$ : من با همه دعوا نمیکنم. فقط وقتی کسی بهت بیاحترامی میکنه اجازه نمیدم ادامه بده.
با شنیدن حرفش لبخند زدم. هیونجین دوباره پیشونیم رو بوسید و بعد از اینکه مطمئن شد حالم خوبه کنارم موند.
ویو راوی و....
ویو ا.ت
کنار تخت نشسته بودم و منتظر هیونجین بودم که مردی به سمتم اومد.
مرد : سلام. تنهایی اینجا نشستی؟
ا.ت : نه. دوستام همین اطرافن.
مرد : میتونم کنارت بشینم؟
ا.ت : ممنون. ترجیح میدم تنها باشم.
مرد به جای اینکه به جوابم احترام بذاره نزدیکتر اومد و کنار تخت ایستاد.
مرد : فقط میخواستم آشنا بشیم. لازم نیست اینقدر جدی باشی.
ا.ت : گفتم که علاقهای ندارم. لطفا فاصلهتون رو حفظ کنین.
مرد لبخند کوتاهی زد و باز هم یک قدم نزدیکتر شد. قبل از اینکه چیزی بگه صدای آشنای هیونجین رو شنیدم.
$ : فکر کنم واضح بهت گفت که نمیخواد باهات صحبت کنه.
هیونجین کنارم ایستاده بود. حالت صورتش کاملا جدی شده بود و نگاهش روی مرد ثابت مونده بود.
مرد : من فقط داشتم باهاش حرف میزدم.
$ : و اون بهت گفت که علاقهای نداره. همین باید برای فهمیدن کافی باشه.
مرد : نیازی نیست اینقدر تند برخورد کنی.
هیونجین یک قدم جلو رفت و بین من و مرد قرار گرفت. صدایش آروم بود اما لحنش هیچ جایی برای بحث باقی نمیذاشت.
$ : من هنوز دارم محترمانه باهات حرف میزنم. ازت میخوام همین الان فاصله بگیری و دیگه مزاحمش نشی.
مرد نگاهی به من و بعد به هیونجین انداخت. وقتی متوجه شد هیونجین قصد عقبنشینی نداره زیر لب چیزی گفت و از ما دور شد.
هیونجین تا وقتی مرد به سمت بخش دیگهای از محوطه نرفت نگاهش رو ازش برنداشت. بعد به طرفم برگشت و کنارم نشست.
$ : خوبی؟ چیزی بهت نگفت؟
ا.ت : نه. فقط چند بار گفتم نمیخوام باهاش حرف بزنم ولی گوش نمیکرد.
فک هیونجین برای لحظهای منقبض شد. دستم رو گرفت و با انگشت شستش آروم روی پشت دستم کشید.
$ : نباید مجبور میشدی چند بار تکرار کنی. وقتی گفتی نه باید همون بار اول میفهمید.
ا.ت : میدونم. ولی الان که رفت.
$ : اگه دوباره نزدیکت شد به من یا کارکنان اینجا خبر بده. نمیخوام احساس کنی باید تنهایی با این موقعیت کنار بیای.
سرم رو روی شونهش گذاشتم و اون دستش رو دور شونههام حلقه کرد. چند لحظه توی همون حالت موندیم تا اینکه هیونجین سرش رو به طرفم چرخوند و یه بوسهی کوتاه و آروم روی لبم گذاشت.
$ : نمیخوام حتی برای یه لحظه احساس ناراحتی یا ناامنی کنی.
ا.ت : ممنون که حواست بهم هست.
لبخند ملایمی زد و دستم رو توی دستش نگه داشت.
$ : همیشه حواسم بهته. مخصوصا الان که باید بیشتر مراقب خودت باشی.
دستم رو روی دستش گذاشتم و بهش نگاه کردم.
ا.ت : میدونم. ولی نمیخوام به خاطر من با همه دعوا کنی.
$ : من با همه دعوا نمیکنم. فقط وقتی کسی بهت بیاحترامی میکنه اجازه نمیدم ادامه بده.
با شنیدن حرفش لبخند زدم. هیونجین دوباره پیشونیم رو بوسید و بعد از اینکه مطمئن شد حالم خوبه کنارم موند.
ویو راوی و....
- ۴۰۵
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط