#معشوقه_مخفی_پادشاه
#معشوقه_مخفی_پادشاه
☆Part:1☆
♡چشمه آبگرم♡
ویو کوک:
امروزم مدرسه نرفتم اما تقصیر من چیه وقتی خانوادم وضع مالی خوبی ندارن که منو به مدرسه بفرستن اما چرا من باید از مدرسه رفتن محروم بشم آخه مگه من چیکار کردم؟خدایا اگه صدامو میشنوی کمکم کن یه کاری کن که برم مدرسه و باسواد بشم تو همین فکر بودم که یه مرد جذاب اومد و کنارم نشست با خودم گفتم این دیگه از کجا پیداش شد؟از بهشت اومده؟
_هی آقا تو از فرشته های بهشتی؟
+چی میگی؟ کدوم فرشته؟ کدوم بهشت؟
_تو مگه از طرف خدا نیومدی که منو با سواد کنی؟
+نخیر اشتباه گرفتی
_اما من مطمئنم که تو از طرف خدا برای خوشبخت کردن من اومدی
+ها؟من چرا باید تورو خوشبخت کنم مگه زنمی که خوشبختت کنم؟
_یعنی خدا میخواد که من با تو ازدواج کنم؟
+چی؟؟
_خودت همین الان گفتی که باید زنت باشم تا خوشبختم کنی
_ولی من مردم و توعم مردی و اگه منو تو باهم ازدواج کنیم اون پادشاه ظالمه ازخود راضی هردومونو میکشه پس باید چیکار کنیم؟
همون موقع صدای یه نفر اومد که گفت برید کنار کاروان امپراتور داره رد میشه و کوک برگشت که پشت سرشو نگاه کنه که دید کاروان پادشاه جلوش توقف کرده و یکی از اونا با عجله کنار مردی که کنارم بود اومد و جلوش زانو زد و التماس کرد که اونو نکشه ولی مردی که کنار من بود خنجری از لباسش بیرون آورد و سر اون مرد رو از تنش جدا کرد
+ببینم کوچولو تو حالت خوبه؟
_ک....شتیش(با ترس و گریه)
_تو اونو کشتی (با داد و گریه)
&هی تو با امپراتور درست صحبت کن(با داد)
_چی گفتی؟
&ایشون امپراتور کیم هستن زود باش جلوشون زانو بزن
_ها؟(با تعجب)
_تو واقعا امپراتوری؟(اشاره به ته)
+چیه؟چرا تعجب کردی؟
_پس یعنی تو قاتل پدربزرگ منی (با خشم و نفرت)
+چی؟
_پس تو بودی که پدربزرگ منو کشتی عوضی(با داد و گریه و نفرت)
کوک با سرعت و بدونه تأمل به سمت ته رفت و گردن ته رو طوری گرفت و داشت فشار میداد که داشت خفه میشد
چندنفری اومدن و کوک رو از ته جدا کردن و کوک رو جلوی پای ته به زانو درآوردن
_ولم کنین عوضیا بزارین بکشمش (با داد و نفرت)
_لعنت بهت چطور میتونی انقدر ظالم باشی؟
+چه گوهی خوردی؟ نکنه از جونت سیر شدی
+ها؟
_درسته از جونم سیر شدم چون من عین تو نیستم که آدم بکشم و پولدرارم و اینکه من جون خانوادم برام مهمه نه عین تو که خودت تمام خانوادتو کشتی (با داد خیلی بلند)
یه دفعه پدر کوک اومد و
*سرورم لطفا پسر حقیر منو ببخشین(حقیر عمته)
با اینکه شرط ها رو انجام ندادید براتون گذاشتم 🥀💔
☆Part:1☆
♡چشمه آبگرم♡
ویو کوک:
امروزم مدرسه نرفتم اما تقصیر من چیه وقتی خانوادم وضع مالی خوبی ندارن که منو به مدرسه بفرستن اما چرا من باید از مدرسه رفتن محروم بشم آخه مگه من چیکار کردم؟خدایا اگه صدامو میشنوی کمکم کن یه کاری کن که برم مدرسه و باسواد بشم تو همین فکر بودم که یه مرد جذاب اومد و کنارم نشست با خودم گفتم این دیگه از کجا پیداش شد؟از بهشت اومده؟
_هی آقا تو از فرشته های بهشتی؟
+چی میگی؟ کدوم فرشته؟ کدوم بهشت؟
_تو مگه از طرف خدا نیومدی که منو با سواد کنی؟
+نخیر اشتباه گرفتی
_اما من مطمئنم که تو از طرف خدا برای خوشبخت کردن من اومدی
+ها؟من چرا باید تورو خوشبخت کنم مگه زنمی که خوشبختت کنم؟
_یعنی خدا میخواد که من با تو ازدواج کنم؟
+چی؟؟
_خودت همین الان گفتی که باید زنت باشم تا خوشبختم کنی
_ولی من مردم و توعم مردی و اگه منو تو باهم ازدواج کنیم اون پادشاه ظالمه ازخود راضی هردومونو میکشه پس باید چیکار کنیم؟
همون موقع صدای یه نفر اومد که گفت برید کنار کاروان امپراتور داره رد میشه و کوک برگشت که پشت سرشو نگاه کنه که دید کاروان پادشاه جلوش توقف کرده و یکی از اونا با عجله کنار مردی که کنارم بود اومد و جلوش زانو زد و التماس کرد که اونو نکشه ولی مردی که کنار من بود خنجری از لباسش بیرون آورد و سر اون مرد رو از تنش جدا کرد
+ببینم کوچولو تو حالت خوبه؟
_ک....شتیش(با ترس و گریه)
_تو اونو کشتی (با داد و گریه)
&هی تو با امپراتور درست صحبت کن(با داد)
_چی گفتی؟
&ایشون امپراتور کیم هستن زود باش جلوشون زانو بزن
_ها؟(با تعجب)
_تو واقعا امپراتوری؟(اشاره به ته)
+چیه؟چرا تعجب کردی؟
_پس یعنی تو قاتل پدربزرگ منی (با خشم و نفرت)
+چی؟
_پس تو بودی که پدربزرگ منو کشتی عوضی(با داد و گریه و نفرت)
کوک با سرعت و بدونه تأمل به سمت ته رفت و گردن ته رو طوری گرفت و داشت فشار میداد که داشت خفه میشد
چندنفری اومدن و کوک رو از ته جدا کردن و کوک رو جلوی پای ته به زانو درآوردن
_ولم کنین عوضیا بزارین بکشمش (با داد و نفرت)
_لعنت بهت چطور میتونی انقدر ظالم باشی؟
+چه گوهی خوردی؟ نکنه از جونت سیر شدی
+ها؟
_درسته از جونم سیر شدم چون من عین تو نیستم که آدم بکشم و پولدرارم و اینکه من جون خانوادم برام مهمه نه عین تو که خودت تمام خانوادتو کشتی (با داد خیلی بلند)
یه دفعه پدر کوک اومد و
*سرورم لطفا پسر حقیر منو ببخشین(حقیر عمته)
با اینکه شرط ها رو انجام ندادید براتون گذاشتم 🥀💔
- ۱۹۲
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط