Fate is predetermined.
part: 34
(این پارت اهنگ داره)
وارد اتاق که شدن بوی همیشگی عود چوب توی ریه هاشون نفوذ کرد
پیرمرد داخل تراس نشسته بود و به منظره دریا نگاه میکرد
هانا طبق معمول بالا سر کیم وایساده بود
هانا: قربان، جونگکوک و الیزا تشرف اوردن
کیم بدون هیچ حرفی سری تکون داد و هانا رفت بیرون
نزدیک پیرمرد شدن ولی اون هیچ حرکتی نکرد
کیم: یو رام... اون، تمام عمرش رو با یک هدف گذرونده بود شکست دادنِ موج.
اون ناخدای کشتی کوچیکی بود که اسمش رو «لجبازی» گذاشته بود. یو رام معتقد بود که سرنوشت، تنها یک کلمه زیبا برای توصیفِ تنبلی هست.
اون فکر میکرد اگر به اندازه کافی قوی باشه، اگر پاروها را به اندازه کافی سخت بکشه و اگر هرگز از مسیر مستقیم منحرف نشه ، میتونه حتی اقیانوس رو هم به زانو دربیاره.
اما اقیانوس، برخلاف اون، هیچ وقت برای بحث یا اثباتِ حق، برنامهای نداشت.
اون شب، آسمان نه از رنگِ سیاه، که از رنگِ غضبِ تیره بود. طوفانی که اومد، از اون دست طوفانهایی نبود که با یک بادبانِ محکم یا یک سکانِ صیقلی مهار بشه. امواج، مثل کوههایی از آب، بر فراز کشتی اون قد علم کرده بودن. یو رام با تمام توان، عضلاتِ خستهاش را منقبض کرده بود. اون داشت با هر موج میجنگید، با هر تندبادی مقابله میکرد. خورشید در ذهنش، خورشیدی بود که باید با زورِ ارادهاش، دوباره از پشتِ این ابرها بالا میکشید.
اون فریاد میزد: "من تسلیم نمیشم! من مسیرم رو خودم میسازم!"
اما هر چی بیشتر میجنگید، کشتی بیشتر در چنگالِ آبها فرو میرفت. پاروها میشکستند، بدنه چوبی کشتی از فشار ناله میکرد و در نهایت، وقتی موجی عظیم و بیرحم اومد، سکان از دستانِ پینه بسته اون رها شد.
در آن لحظه، در میانِ غرشِ کَر کننده اقیانوس، یو رام چیزی رو تجربه کرد که تمام سالهای زندگیاش از اون میگریخت: «خلاء». لحظهای که فهمید قدرت او در برابر عظمتِ این آشوب، مانندِ قطرهای در برابرِ سیل هست
اون میتونست تا آخرین نفس، با خشم و کینه با آبها بجنگه، در حالی که میدونست پایان کار مشخص هست یا میتوانست...
یو رام چشمهایش رو بست. دستهاش رو که تا لحظهای پیش روی سکان گره شده بود، شل کرد. اون دیگه سعی نکرد جهتِ باد را عوض کنه یا با امواج ستیز کنه، او فقط اجازه داد بدنش روی عرشه رها شه. اون دیگره «ناخدا» نبود؛ اون فقط بخشی از این حرکتِ عظیمِ هستی شد.
در اون لحظه از تسلیم، عجیبترین چیز اتفاق افتاد: ترس از بین رفت. وقتی دیگه چیزی برای حفظ کردن یا جنگیدن وجود نداشت، تنشِ در بدنش فرو ریخت. او در میانهی طوفان، برای اولین بار، آرامشِ عجیبی را لمس کرد. اون دیگه بر سرنوشت غلبه نمیکرد، بلکه در آغوشِ آن، پذیرفته شده بود.
(این پارت اهنگ داره)
وارد اتاق که شدن بوی همیشگی عود چوب توی ریه هاشون نفوذ کرد
پیرمرد داخل تراس نشسته بود و به منظره دریا نگاه میکرد
هانا طبق معمول بالا سر کیم وایساده بود
هانا: قربان، جونگکوک و الیزا تشرف اوردن
کیم بدون هیچ حرفی سری تکون داد و هانا رفت بیرون
نزدیک پیرمرد شدن ولی اون هیچ حرکتی نکرد
کیم: یو رام... اون، تمام عمرش رو با یک هدف گذرونده بود شکست دادنِ موج.
اون ناخدای کشتی کوچیکی بود که اسمش رو «لجبازی» گذاشته بود. یو رام معتقد بود که سرنوشت، تنها یک کلمه زیبا برای توصیفِ تنبلی هست.
اون فکر میکرد اگر به اندازه کافی قوی باشه، اگر پاروها را به اندازه کافی سخت بکشه و اگر هرگز از مسیر مستقیم منحرف نشه ، میتونه حتی اقیانوس رو هم به زانو دربیاره.
اما اقیانوس، برخلاف اون، هیچ وقت برای بحث یا اثباتِ حق، برنامهای نداشت.
اون شب، آسمان نه از رنگِ سیاه، که از رنگِ غضبِ تیره بود. طوفانی که اومد، از اون دست طوفانهایی نبود که با یک بادبانِ محکم یا یک سکانِ صیقلی مهار بشه. امواج، مثل کوههایی از آب، بر فراز کشتی اون قد علم کرده بودن. یو رام با تمام توان، عضلاتِ خستهاش را منقبض کرده بود. اون داشت با هر موج میجنگید، با هر تندبادی مقابله میکرد. خورشید در ذهنش، خورشیدی بود که باید با زورِ ارادهاش، دوباره از پشتِ این ابرها بالا میکشید.
اون فریاد میزد: "من تسلیم نمیشم! من مسیرم رو خودم میسازم!"
اما هر چی بیشتر میجنگید، کشتی بیشتر در چنگالِ آبها فرو میرفت. پاروها میشکستند، بدنه چوبی کشتی از فشار ناله میکرد و در نهایت، وقتی موجی عظیم و بیرحم اومد، سکان از دستانِ پینه بسته اون رها شد.
در آن لحظه، در میانِ غرشِ کَر کننده اقیانوس، یو رام چیزی رو تجربه کرد که تمام سالهای زندگیاش از اون میگریخت: «خلاء». لحظهای که فهمید قدرت او در برابر عظمتِ این آشوب، مانندِ قطرهای در برابرِ سیل هست
اون میتونست تا آخرین نفس، با خشم و کینه با آبها بجنگه، در حالی که میدونست پایان کار مشخص هست یا میتوانست...
یو رام چشمهایش رو بست. دستهاش رو که تا لحظهای پیش روی سکان گره شده بود، شل کرد. اون دیگه سعی نکرد جهتِ باد را عوض کنه یا با امواج ستیز کنه، او فقط اجازه داد بدنش روی عرشه رها شه. اون دیگره «ناخدا» نبود؛ اون فقط بخشی از این حرکتِ عظیمِ هستی شد.
در اون لحظه از تسلیم، عجیبترین چیز اتفاق افتاد: ترس از بین رفت. وقتی دیگه چیزی برای حفظ کردن یا جنگیدن وجود نداشت، تنشِ در بدنش فرو ریخت. او در میانهی طوفان، برای اولین بار، آرامشِ عجیبی را لمس کرد. اون دیگه بر سرنوشت غلبه نمیکرد، بلکه در آغوشِ آن، پذیرفته شده بود.
- ۱.۱k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط