مدتی از روز های زندگیم پوچ شده بود، بعد از اون شکست سخت و
مدتی از روز های زندگیم پوچ شده بود، بعد از اون شکست سخت و نابودی به کلم دییگه اون آدم سابق نبودم.
به تازگی با کیپاپ آشنا شده بودم و حرف های بابا و پسراش تنها مرحمه دلم بود. اما..
ناگهان شبی قبل از خواب با خدا حرف زدم. ازش آرزو هام رو خواستم و طلب کمک ازش گرفتم. هر شب این به این کار ادامه دادم. البته بیشتر اوقات برا بابا و اوپا ها یه پیام هایی از قلبم میفرستادم. باور داشتم که فرشته ها همه احساساتم رو می بینن، می فهمن، میشنوند؛ و اونها رو براشون می برن.
من ادامه دادم.. دادم.. دادم.. و دادم..
تا اینکه اون روز طلایی در کلاس انگلیسی فرا رسید.
من به صفحه موبایلم خیره بودم در اتاق رو باز کردم تا برای خوردن آب بیرون برم. اما با دیدن صحنه رو به روم خشکیدم..
یه نفر کناره پنجره رویه صندلی نشسته بود و به بیرون خیره شده بود. نه بهتره اینطور بگم..
یه فرشته اونجا نشسته بود..
نفسم تو سینم حبث شد، قلبم چند ضربه رو فراموش کرد، و اون به طرفم برگشت..
انقدر زیبا بود که نمی تونستم بهش خیره بشم.
به سرعت به داخل اتاق برگشتم. همه به من زل زده بودن، به سمت معلمم رفتم و با تمام هیجان از شاهدوختی که اونجا دیده بودم حرف زدم.
من هیچی درباره اون نمی دونستم. نه اسمش، نه سنش، نه خانوادهش، نه اخلاقش هیچی.
اما چنان عاشقش شدم که نمی تونستم بهش فکر نکنم.
از اون روز به بعد هر شب قبل از خواب به اون دختر فکر می کردم. هر بار که باهاش روبه رو میشدم، از هیجان لکنت می گرفتم. حتی چند باری تعادلم رو از دست دادم.
از اون به بعد شب ها یه آرزو دیگه از خدا خواستم و یه موضوع جدید که بابا دربارش حرف بزنم.
« لطفاً اون دختر با من در سال اول راهنمایی یک کلاس باشه.»
وقتی روز اول مدرسه اون اومد و درست رو تخت جلویی من نشست؛ انگار پرواز کردم.
انگار از نو متولد شدم وقتی برا اولین بار باهاش حرف زدم. « به عنوان یه دوست»
و اون شد زندگی من.
تاقریبا میشه گفت حدود یک ساله که از اون روز دیدار اولمون میگذره... اما هر روز عشقم بهش بیشتر میشه.
من مطمئن مطمئنم که همه اینا بخاطر خدا و دعاهای هر شبمه.
خدایا من قول میدم از فرشته ای که برام فرستادی مراقبت کنم.
قول قول از همینجا که دوباره میشنوی. بابایی اوپاها قول قول میدم که از هدیهم مراقبت کنم، با تمام وجودم.
@dorsa0871
فرشته من تو دنیای منی تو دختر کیدامای منی💙
به تازگی با کیپاپ آشنا شده بودم و حرف های بابا و پسراش تنها مرحمه دلم بود. اما..
ناگهان شبی قبل از خواب با خدا حرف زدم. ازش آرزو هام رو خواستم و طلب کمک ازش گرفتم. هر شب این به این کار ادامه دادم. البته بیشتر اوقات برا بابا و اوپا ها یه پیام هایی از قلبم میفرستادم. باور داشتم که فرشته ها همه احساساتم رو می بینن، می فهمن، میشنوند؛ و اونها رو براشون می برن.
من ادامه دادم.. دادم.. دادم.. و دادم..
تا اینکه اون روز طلایی در کلاس انگلیسی فرا رسید.
من به صفحه موبایلم خیره بودم در اتاق رو باز کردم تا برای خوردن آب بیرون برم. اما با دیدن صحنه رو به روم خشکیدم..
یه نفر کناره پنجره رویه صندلی نشسته بود و به بیرون خیره شده بود. نه بهتره اینطور بگم..
یه فرشته اونجا نشسته بود..
نفسم تو سینم حبث شد، قلبم چند ضربه رو فراموش کرد، و اون به طرفم برگشت..
انقدر زیبا بود که نمی تونستم بهش خیره بشم.
به سرعت به داخل اتاق برگشتم. همه به من زل زده بودن، به سمت معلمم رفتم و با تمام هیجان از شاهدوختی که اونجا دیده بودم حرف زدم.
من هیچی درباره اون نمی دونستم. نه اسمش، نه سنش، نه خانوادهش، نه اخلاقش هیچی.
اما چنان عاشقش شدم که نمی تونستم بهش فکر نکنم.
از اون روز به بعد هر شب قبل از خواب به اون دختر فکر می کردم. هر بار که باهاش روبه رو میشدم، از هیجان لکنت می گرفتم. حتی چند باری تعادلم رو از دست دادم.
از اون به بعد شب ها یه آرزو دیگه از خدا خواستم و یه موضوع جدید که بابا دربارش حرف بزنم.
« لطفاً اون دختر با من در سال اول راهنمایی یک کلاس باشه.»
وقتی روز اول مدرسه اون اومد و درست رو تخت جلویی من نشست؛ انگار پرواز کردم.
انگار از نو متولد شدم وقتی برا اولین بار باهاش حرف زدم. « به عنوان یه دوست»
و اون شد زندگی من.
تاقریبا میشه گفت حدود یک ساله که از اون روز دیدار اولمون میگذره... اما هر روز عشقم بهش بیشتر میشه.
من مطمئن مطمئنم که همه اینا بخاطر خدا و دعاهای هر شبمه.
خدایا من قول میدم از فرشته ای که برام فرستادی مراقبت کنم.
قول قول از همینجا که دوباره میشنوی. بابایی اوپاها قول قول میدم که از هدیهم مراقبت کنم، با تمام وجودم.
@dorsa0871
فرشته من تو دنیای منی تو دختر کیدامای منی💙
- ۱.۱k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط