half brother part : 17

- لباس زیرای من کجان؟
_ بهت که گفتم اونا این جا نیستن
- من باور نمیکنم
به گشتنم ادامه دادم تا اینکه پام به چیزی خورد که توجهمو جلب کرد یک پوشه بود که یک دسته کاغذ بزرگ داخلش دیده میشد که روی اون کلماتی چاپ شده داشت:《لاکی نوشته جئون جونگکوک》
- این چیه؟
برای اولین بار جونگکوک بازی ویدئوییشو بی خیال شد و عملا از روی تخت به سمت من پرواز کرد و گفت: _ به اون دست نزن
قبل از این که اونو از دستم بیرون بکشه سریع ورق زدمش دیالوگ بود و چند تا خط که با خودکار قرمز اونها رو تصحیح کرده بود چشمام گشاد شدند: - تو یک کتاب نوشتی؟
آب دهانشو قورت داد و برای اولین بار از زمانی که باهاش ملاقات کرده بودم واقعا ناراحت به نظر میرسید _ این به تو ربطی نداره
من به شوخی گفتم : - شاید خیلی بیشتر از اون چیزی که به نظر میای هستی
چشم هام به طرف خالکوبی عبارت لاکی روی بازوی راستش رفت و چرخ دنده های داخل سرم شروع به حرکت کردن خالکوبی روی دستش با داستانی که ظاهرا نوشته بود احتمالا ارتباط داشت
قبل از این که به طرف کمد بره و پوشه رو توی قفسه بذاره به من خیره شد بعد دوباره روی تخت نشست و بازی ویدئوییشو از سر گرفت
به امید اینکه به نحوی باهاش ارتباط برقرار کنم کنارش نشستم و تماشاش کردم که دشمن مجازی خودشو تو نبرد نابود کرد
- میشه دو نفر بازی کرد؟
برای لحظه ای مکث کرد و خشکش زد بعد با عصبانیت آه کشید، قبل از این که یک دسته بازیو به من بده تنظیماتو به دو بازی کن تغییر داد و ما شروع به مبارزه با هم کردیم
یه مدتی طول کشید تا بفهمم چه طور بازی کنم ولی بعد از این که چندین بار برنده شد کاراکتر من بالاخره اونو به کشتن داد رو به من کرد و نگاهی حاکی از حیرت و سرگرمی و تمجید از جسارتم به من انداخت و بعد لبخندی بی میل اما واقعی زد و احساس کردم انگار قلبم داره از هم متلاشی میشه اون به حرکت کوچیک بود و من به هدف از دست رفته بودم اگر واقعا با من خوب رفتار میکرد چه کار میکردم؟ عقلم رو از دست میدادم و روی پاهاش مینشستم فکر کردم دیگه وقتش رسیده که به اتاقم برگردم
بقیه شب را به فکر کردن به اون گذروندم و به این نتیجه رسیدم که برادر ناتنیم برام عزیزتر از چیزیه که به نظر میرسه

های گایز اینم از پارت هدیه 🎁 که قول دادم پس لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
دیدگاه ها (۶)

half brother part : 18

half brother part : 19

half brother part : 16

half brother part : 15

#زیر_نور_ماه پارت12وقتی رسیدن هردوشون روی تخت ولو شدن ...از ...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ¹⁶اونجا پر بود از پسر های لاش‍/‍ی و...

#بے_صبرانـہ_منتظرتمپارت : 8 اونا به سمت عمارت مشترکشون راهی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط