از اونجایی که قبول کردید سناریو بنویسم

از اونجایی که قبول کردید سناریو بنویسم
سناریو بقولید
گردنبندی از بخش تاریخ دنیا
سال ها پیش
دختری با نام"لونا"زندگی میکرد
در منطقه ی آن ها افسانه ای قدیمی که درباره گروهی از مردم است که افراد تنها در جنگل را میکشند که این گروه"اسمایلر"ها نامیده میشوند
زیرا که همه ی آن ها ماسک هایی با صورت خندان بر صورتشان دارد
خانواده ی این دختر به دست اسمایلر ها کشته شده است
روزی لونا با دختری به نام"سومیکو"اشنا میشود که این دختر درباره اسمایلر ها چیز های عجیبی میگوید

سومیکو: تاحالا کسی درباره ی اینکه اسمایلر ها چرا مردمان را میکشند صحبت نکرده است، همه فقط میگویند که آن ها خطر ناکند

لونا: پس حتما راهی وجود دارد که درباره ی آن ها چیز های بیشتری بدانیم! لطفا آن هارا به من بگو!

سومیکو: فکر نکنم... من آنقدر که باید دربارشان اطلاعات ندارم... اما فردی را میشناسم که میتواند در این مورد کمکت کند

سومیکو لونا را به یک کتابخانه ی خلوت که هیچکسی بجز یک نفر در آنجا نیست
دختری عینکی که درحال نگاه کردن به کتاب ها است

سومیکو: او جودی است، میتواند در این مورد کمکت کند

لونا به سمت جودی میرود، جودی کتابی را به او نشان میدهد و میخواهد در این مورد به لونا کمک کند که چشمش جذب گردنبند سفید و درخشان لونا میشود

جودی: این گردنبند عجیب دگر چیست؟

لونا: اوه این؟... این را پدر مادرم در کودکی به من هدیه داده اند

جودی: صبر کن... درباره ی این گردنبند داخل ی کتابی خوانده بودم...

جودی اون کتاب رو بعد از کلی گشتن پیدا کرد

جودی: آهااا... ایناهاش... فقط باید...

جودی آن کتاب را باز میکند اما...

میدونم خیلی تخمی شد
نمیدونم ادامش بدم یا نه
دیدگاه ها (۱۱)

دوستان شاید بنظر نیاد ولی من واقعا از نویسندگی خوشم میاددلم ...

اهماولی: بخدا منم اینترنت میخوامدومی: سه هفته بعد از اینکه پ...

سلاااام من یکتام و این اولین پست منه. بزرگترین و تنها آرزو ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط