من خیلی چیزها را بلد نبودم پشت صورت پر از خنده ام قایم کن

من خیلی چیزها را بلد نبودم پشت صورت پر از خنده ام قایم کنم!
یا نسبت به تو بی تفاوت باشم...
هیچ وقت بلد نبودم بگویی دوستت دارم
جوابش را با یک مرسی خلاصه کنم...
برای چند لحظه دیدنت ؛
داشتنت؛
بودنت؛
مثل کودک شیش ساله بال بال میزدم!
فقط می ترسم
از نبودنت؛نشدنت؛نیامدنت
می ترسم از روزی که به نبودنت عادت کنم!
قبول من از خیلی چیز ها میترسم خیلی چیز ها بلد نیستم...
ولی دوست داشتنت را که بلدم

نیستم؟
دیدگاه ها (۶)

یه‌جا‌ نوشته بود؛مهمـ دله،وگرنه چشمـ هرروز یڪے بهترشو میبینه...

آدم های مرده همان آدم هایی هستند که نه میخندند نه اشکی میریز...

دلتنگی رو هیچ جوری نمیتونی پنهونش کنی... دلتنگ که باشی ،صدات...

می دانی از کجا بفهمی که چقدرتو را دوست دارد و برایش مهم هستی...

پارت ۱۷:مزاحم (هنوز توی فلش بکیم ✌🏻)همه داشتن مایکی‌ رو سرزن...

رمان غریبه کوچولو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط