اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "32"
"ویو جئون آنجلینا"
حوصلم سر رفته بودو نمیدونستم چیکار کنم..
تصمیم گرفتم شام خودم درست کنم..
چون اشپز رفته بود و به گفته بودم درست نکنه..
وارد اشپز خونه شدم..
یه نفس عمیق کشیدم خب چی درست کنم؟
در یخچال رو باز کردم..
چشمام گرد شد..
خدایا... این یخچاله یا فروشگاه؟
یه عالمه مواد غذایی،چند مدل گوشت، مرغ، سبزی، میوه، سس و کلی چیز دیگه.. بهشون دقت نکرده بودم
هعی...
آخرش یه غذای ساده انتخاب کردم..
در حالی که داشتم پیاز خرد میکردم، زیر لب غر زدم:
+الهی خیر نبینی جیمین آشپز آوردی آخرشم خودم افتادم به دام اشپزی..
چند ثانیه بعد خودم خندم گرفت البته خودم مرخصش کردم...
احمق...
کمکم بوی غذا کل آشپزخونه رو پر کرد..
همون موقع...
صدای باز شدن در ورودی اومد
بدون اینکه برگردم گفتم:
+جیمین کفشاتو دم در دربیار... اونجا رو تمیز کردم
چند ثانیه سکوت شد بعد صدای آرومش اومد:
_ چشم...
همین؟
واقعا درآورد؟
یواشکی سرمو چرخوندم داشت کفشاشو درمیآورد
هعی...
مرتیکه چرا هرچی میگم گوش میده؟
کتش رو درآورد و اومد سمت آشپزخونه همین که بوی غذا بهش خورد مکث کرد..
نگام کرد:
_ خودت درست کردی؟
+آره
_ آشپز؟
+گفتم درست نکنه خودم اماده میکنم شیفتش هم تموم شده بود رفت..
چند ثانیه ساکت موند بعد خیلی آروم پرسید:
_ چرا؟
شونه بالا انداختم:
+دلم خواست
نگاهش هنوز روی صورتم بود بعد خیلی آروم آستینای پیراهنش رو بالا زد:
+چیکار میکنی؟
_ کمک
اخمام رفت تو هم:
+لازم نیست
لبخند خیلی کمرنگی زد:
_ باشه...
ولی گوش نکرد رفت سمت کابینت، بشقابها رو درآورد بعد قاشق و چنگالها رو روی میز چید لیوانها رو هم گذاشت
منم فقط نگاهش میکردم
آروم گفتم:
+مگه نگفتم لازم نیست؟
بدون اینکه نگام کنه گفت:
_ گفتی...
+پس؟(سیسی اینو همیشه تو میگی حیحی🙂↕️)
_ میز چیدن که کمک حساب نمیشه.
هعی...
یه جوری جواب میده آدم حرفی براش نمیمونه..
چند دقیقه بعد...
غذا آماده شد.
بشقابها رو برداشتم که ببرم همون لحظه جیمین از دستم گرفت:
+خودم میبرم
_ میدونم
+پس بده
_ نه
+جیمین...
خیلی خونسرد گفت:
_ تو غذا درست کردی منم بشقاب رو میبرم
بعد بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، بشقابها رو برداشت و رفت سمت میز..
فقط یه نگاه به پشت سرش کردم...
هعی...
یه جوری رفتار میکنه...
که آدم نمیفهمه باید حرص بخوره یا تشکر کنه...
شرط؟
200 لایک..
80 بازنشر..
اسلاید اول و دوم، دمپایی و لباس آنجلینا 🙂↔️🛐
پارت "32"
"ویو جئون آنجلینا"
حوصلم سر رفته بودو نمیدونستم چیکار کنم..
تصمیم گرفتم شام خودم درست کنم..
چون اشپز رفته بود و به گفته بودم درست نکنه..
وارد اشپز خونه شدم..
یه نفس عمیق کشیدم خب چی درست کنم؟
در یخچال رو باز کردم..
چشمام گرد شد..
خدایا... این یخچاله یا فروشگاه؟
یه عالمه مواد غذایی،چند مدل گوشت، مرغ، سبزی، میوه، سس و کلی چیز دیگه.. بهشون دقت نکرده بودم
هعی...
آخرش یه غذای ساده انتخاب کردم..
در حالی که داشتم پیاز خرد میکردم، زیر لب غر زدم:
+الهی خیر نبینی جیمین آشپز آوردی آخرشم خودم افتادم به دام اشپزی..
چند ثانیه بعد خودم خندم گرفت البته خودم مرخصش کردم...
احمق...
کمکم بوی غذا کل آشپزخونه رو پر کرد..
همون موقع...
صدای باز شدن در ورودی اومد
بدون اینکه برگردم گفتم:
+جیمین کفشاتو دم در دربیار... اونجا رو تمیز کردم
چند ثانیه سکوت شد بعد صدای آرومش اومد:
_ چشم...
همین؟
واقعا درآورد؟
یواشکی سرمو چرخوندم داشت کفشاشو درمیآورد
هعی...
مرتیکه چرا هرچی میگم گوش میده؟
کتش رو درآورد و اومد سمت آشپزخونه همین که بوی غذا بهش خورد مکث کرد..
نگام کرد:
_ خودت درست کردی؟
+آره
_ آشپز؟
+گفتم درست نکنه خودم اماده میکنم شیفتش هم تموم شده بود رفت..
چند ثانیه ساکت موند بعد خیلی آروم پرسید:
_ چرا؟
شونه بالا انداختم:
+دلم خواست
نگاهش هنوز روی صورتم بود بعد خیلی آروم آستینای پیراهنش رو بالا زد:
+چیکار میکنی؟
_ کمک
اخمام رفت تو هم:
+لازم نیست
لبخند خیلی کمرنگی زد:
_ باشه...
ولی گوش نکرد رفت سمت کابینت، بشقابها رو درآورد بعد قاشق و چنگالها رو روی میز چید لیوانها رو هم گذاشت
منم فقط نگاهش میکردم
آروم گفتم:
+مگه نگفتم لازم نیست؟
بدون اینکه نگام کنه گفت:
_ گفتی...
+پس؟(سیسی اینو همیشه تو میگی حیحی🙂↕️)
_ میز چیدن که کمک حساب نمیشه.
هعی...
یه جوری جواب میده آدم حرفی براش نمیمونه..
چند دقیقه بعد...
غذا آماده شد.
بشقابها رو برداشتم که ببرم همون لحظه جیمین از دستم گرفت:
+خودم میبرم
_ میدونم
+پس بده
_ نه
+جیمین...
خیلی خونسرد گفت:
_ تو غذا درست کردی منم بشقاب رو میبرم
بعد بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، بشقابها رو برداشت و رفت سمت میز..
فقط یه نگاه به پشت سرش کردم...
هعی...
یه جوری رفتار میکنه...
که آدم نمیفهمه باید حرص بخوره یا تشکر کنه...
شرط؟
200 لایک..
80 بازنشر..
اسلاید اول و دوم، دمپایی و لباس آنجلینا 🙂↔️🛐
- ۹۶۱
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط