پارت۱۱
پارت۱۱
که یهو جیمین با کلی غذا اومد سمته ات و ات با تعجب به غذا ها و جیمین نگاه میکرد
جیمین: چیه چرا اینجوری نگام میکنی؟
ات: ا..ا..این غذا ها برای منه؟؟
جیمین: اوهومم
ات: وایییی
ات از شدت ذوق نفهمید داره چیکار میکنه و محکم پرید بغل جیمین...جیمین برای چند لحظه خشکش زد
ات: عااا ببخشید زیادی ذوق زده شودم
جیمین برای اولین بار یه لبخند پررنگ زد...لبخندی که از کل دنیا محرومش کرده بود..ات محو لبخند جیمین شده بود
جیمین: چطور ممکنه یکی به خاطره غذا انقدر ذوق کنه؟
کم کم لبخند جیمین به خنده تبدیل شد و ات درحالی که شوک شده بود لب زد
ات: ا..الان خندیدی؟؟
جیمین: اوهوم معلومه..چرا انقدر تعجب کردی؟
ات: عاااا هیچی
ات و جیمین برای اولین بار بدونه هیچ دعوا یا بحثی نشستن روی میز و شروع کردن به غذا خوردن
۶:۳۰ دقیقه عصر
جیمین: هی ات
ات: بله؟
جیمین: لازم نیس دیگه کار کنی
ات: و.. واقعا ؟
جیمین: اوهوم..فقط باید به حرفام گوش کنی..اتاقتم خدمتکار بهت نشون میده
ات سرشو تایید کرد و خواست بره که یهو جیمین دوباره لب زد
جیمین: ات
ات: بله؟
جیمین: امشب جونگکوک یه مهمونی داره قراره ماهم بریم
ات: اوکی ولی ساعت چند؟
جیمین: ۹:۲۰ دقیقه
ات: اوووو اوکی
جیمین: خداحافظ
ات: بای بای
جیمین از کیوت بودن ات ذوق زده شده بود
شب مهمونی
ویو جونگکوک و یوری
یوری بلخره از اتاقش اومد بیرون و صدای کفشاش جونگکوک رو به سمته خودش کشید و جونگکوک با دیدنش انقدر محوش شده بود که تعادلشو از دست داد
یوری: وای ببینم تو خوبی؟
جونگکوک: عااا ا..آره خوبم...خوشگل شدی
یوری: مرسیی توعم جذاب شدی( لبخند)
جونگکوک: من همیشه جذاب بودم
یوری: یاااا
جونگکوک: خب دیگه پرو نشو برو ببینم
یوری: وات؟😑
ویو ات و جیمین
ات: چطور شدم؟!
جیمین یه نگاهی به ات انداخت...برعکس یوری ات یه لباسه مافیایی پوشیده بود و موهاشو بسته بود و جیمین شوکه شد
جیمین: اوممم..چرا کفاشای پاشنه بلند نپوشیدی؟!
ات: چون من تعادلمو از دست میدم و هیچ علاقهای به اونا هم ندارم
جیمین: چرا لباس مافیایی پوشیدی؟
ات: هوفف چرا سوال میپرسی خوب شدم یا نه
جیمین: اوهوم خوب شدی
ات: خب خوبه بریم؟
جیمین: بریم
جیمین و ات رفتن به مهمونی که......
خماریییییییی 😁
که یهو جیمین با کلی غذا اومد سمته ات و ات با تعجب به غذا ها و جیمین نگاه میکرد
جیمین: چیه چرا اینجوری نگام میکنی؟
ات: ا..ا..این غذا ها برای منه؟؟
جیمین: اوهومم
ات: وایییی
ات از شدت ذوق نفهمید داره چیکار میکنه و محکم پرید بغل جیمین...جیمین برای چند لحظه خشکش زد
ات: عااا ببخشید زیادی ذوق زده شودم
جیمین برای اولین بار یه لبخند پررنگ زد...لبخندی که از کل دنیا محرومش کرده بود..ات محو لبخند جیمین شده بود
جیمین: چطور ممکنه یکی به خاطره غذا انقدر ذوق کنه؟
کم کم لبخند جیمین به خنده تبدیل شد و ات درحالی که شوک شده بود لب زد
ات: ا..الان خندیدی؟؟
جیمین: اوهوم معلومه..چرا انقدر تعجب کردی؟
ات: عاااا هیچی
ات و جیمین برای اولین بار بدونه هیچ دعوا یا بحثی نشستن روی میز و شروع کردن به غذا خوردن
۶:۳۰ دقیقه عصر
جیمین: هی ات
ات: بله؟
جیمین: لازم نیس دیگه کار کنی
ات: و.. واقعا ؟
جیمین: اوهوم..فقط باید به حرفام گوش کنی..اتاقتم خدمتکار بهت نشون میده
ات سرشو تایید کرد و خواست بره که یهو جیمین دوباره لب زد
جیمین: ات
ات: بله؟
جیمین: امشب جونگکوک یه مهمونی داره قراره ماهم بریم
ات: اوکی ولی ساعت چند؟
جیمین: ۹:۲۰ دقیقه
ات: اوووو اوکی
جیمین: خداحافظ
ات: بای بای
جیمین از کیوت بودن ات ذوق زده شده بود
شب مهمونی
ویو جونگکوک و یوری
یوری بلخره از اتاقش اومد بیرون و صدای کفشاش جونگکوک رو به سمته خودش کشید و جونگکوک با دیدنش انقدر محوش شده بود که تعادلشو از دست داد
یوری: وای ببینم تو خوبی؟
جونگکوک: عااا ا..آره خوبم...خوشگل شدی
یوری: مرسیی توعم جذاب شدی( لبخند)
جونگکوک: من همیشه جذاب بودم
یوری: یاااا
جونگکوک: خب دیگه پرو نشو برو ببینم
یوری: وات؟😑
ویو ات و جیمین
ات: چطور شدم؟!
جیمین یه نگاهی به ات انداخت...برعکس یوری ات یه لباسه مافیایی پوشیده بود و موهاشو بسته بود و جیمین شوکه شد
جیمین: اوممم..چرا کفاشای پاشنه بلند نپوشیدی؟!
ات: چون من تعادلمو از دست میدم و هیچ علاقهای به اونا هم ندارم
جیمین: چرا لباس مافیایی پوشیدی؟
ات: هوفف چرا سوال میپرسی خوب شدم یا نه
جیمین: اوهوم خوب شدی
ات: خب خوبه بریم؟
جیمین: بریم
جیمین و ات رفتن به مهمونی که......
خماریییییییی 😁
- ۴۱۲
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط